پنجشنبه ۸ مهر ۱۴۰۰ - ۱۹:۱۵

هدایت از نگاه خانلری(۲)

صادق هدایت

"عارف نظری" عضو سرویس فرهنگی مفدا شاهرود در یادداشت این هفته خود نیز در ادامه مطلب هفته پیش به معرفی صادق هدایت از زاویه دید دکتر پرویز ناتل خانلری پرداخته است. یادداشت قبل به معرفی سال‌های ابتدایی عمر هدایت اختصاص داشت و نوشته پیش رو مربوط به سال‌های پایانی عمر وی است.

یادداشت پیش رو ادامه‌ی یادداشت "هدایت از نگاه خانلری(۱)" است. در یادداشت قبلی به سیمای صادق هدایت در سالهای ابتدایی اشاره شد. در این یادداشت سیمای صادق هدایت در سالهای پایانی عمر او از نگاه دکتر خانلری روایت می‌شود. منبع یادداشت: کتاب "نقد بی‌غش" از "صدرالدین الهی".

این است سیمای صادق هدایت در سالهای آخر...

پیش از آن که به شرح حال این هدایت سالهای آخر بپردازم، لازم است به وضع کلی صادق هدایت در سالهای ۲۳ تا ۳۰ اشاره‌ای بکنم. تا سال ۱۳۲۵ که اولین کنگره‌ی نویسندگان ایران به ابتکار خانه‌ی فرهنگ شوروی در تهران تشکیل شد... صادق هدایت به عنوان یک نویسنده به عضویت هیئت رئیسه انتخاب گردید... در این کنگره خود من ضمن یک سخنرانی مشروح و مفصل درباره‌ی نثر معاصر فارسی، برای اولین بار به هدایت اشاره کردم و ارزش کار او را در نثر نشان دادم...

در نتیجه صادق هدایت از آن لحظه به بعد به طرز شایسته‌تری شناخته شد و می‌توان گفت که تقریباً ارزش او و مقام ادبی وی به مردم یا حداقل به جوانان و روشنفکران آن روزی شناسانیده شد...

طبعاً دسته چپی‌ها از این نوع معرفی حداکثر استفاده‌ی لازم را برای جلب صادق هدایت کردند و هدایت را به‌ سوی خود متوجه ساختند و این توجه هدایت، نکته‌ای است بسیار حساس که من در بررسی خلقیات او و تصویر سیمای ذهنی وی، به آن اشاره خواهم کرد و اثرات این توجه و عواقب آن هر دو را شرح خواهم داد. اما اینک که فقط هدفم بررسی چگونگی دگرگونی احوال هدایت است. فقط شما را به این نکته توجه می‌دهم که هدایت بعد از کنگره‌ی نویسندگان، در رأس دسته‌ای قرار گرفت که باید جنبشی تازه در نظم و نثر فارسی به وجود می‌آوردند. این در رأس قرار گرفتن که هدایت در خمیره‌اش مایه‌ی رهبری را داشت و در عمل چندان اشتیاقی بدان نشان نمی‌داد، در نخستین مرحله، اسباب یک عکس‌العمل شد و آن عکس‌العمل این بود که هدایت به طور تقریباً اجباری و یا با اندکی میل نهانی در رأس یک دسته قرار گرفت و از آن دنیای محدود و ساکت و خاموش خود بیرون کشیده شد و به میان اجتماعات حاد سیاسی و ادبی آن روزی راه یافت. او که تا پیش از آن زمان، خود هرگونه تظاهر و فضل فروشی را محکوم می‌کرد، حالا خواه ناخواه محکوم به این شده بود که در کافه‌ای بنشیند و دسته دسته دورش را بگیرند، وادارش کنند که حرف بزند.

... اما اندک اندک این بساط صورتی دیگر پیدا کرد. از یک سو جریانات حاد سیاسی روی افراد شرکت‌کننده در محافل بحث و نقد اثر مستقیم داشت و از سوی دیگر خُلق صبور و بردبار هدایت با آتش‌های تند اما بی‌هیمه‌ی آن روزگار سازگار نبود و ناگزیر هدایت در یک اضطرار ناخواسته گرفتار شده بود...

به هر حال... هدایت در گیرودار جریانات سیاسی و مبارزات حاد آن روزی به جناح چپ پیوستگی بیشتر داشت و گروه چپ در عین آن که می‌کوشیدند به ظاهر هدایت را به عنوان یک نویسنده‌ی برجسته و یک آدم فوق‌العاده معرفی کنند، در باطن همه‌ی تلاششان این بود که وی را در جهت اندیشه‌های آن روزی هدایت کنند و به اصطلاح از او یک بهره کشی سیاسی به عمل بیاورند...

... همانطور که اشاره کردم در سال ۱۳۲۶ روانه فرانسه شدم. اما همان موقع که تهران را ترک می‌گفتم، در هدایت نشانه‌های افسردگی و ملال، به خوبی هویدا بود. هدایت کاملا جبهه‌ی اندیشه‌هایش را عوض کرده بود، دوستان تازه‌ای برگزیده بود... در فرنگ جسته و گریخته می‌شنیدم که هدایت و تنی چند از روشنفکران آن روزی از جریان به کلی روی برتافته و عکس‌العمل آنها بسیار شدید بوده است...

این را باید بار دیگر بگویم که هدایت مرد نجیب و در عین حال خودخواهی بود. خودخواهی او به وی اجازه نمی‌داد که اساس معتقدات خویش را نفی کند و نجابتش مانع از آن می‌شد که دوستان دیروزیش را بی‌دریغ دشمن بخواند. ولی در حقیقت هدایت با دیدن شکست‌های پی در پی آن جنبش(جنبش چپ) و اشتباهات سیاسی آن دسته و به خصوص مسأله‌ی آذربایجان که با روح وطن پرستانه‌ی او منافات و مغایرت عظیمی داشت، از اندیشه‌ها و ایدئولوژی آن دسته به کلی دل برکنده بود. فقط هم چنان که گفتم با توجه به اصالت خانوادگی و شخصی خویش نمی‌توانست رشته‌های دوستی خصوصی خود را با سرجنبانان و بزرگان آن گروه ببرد و از هم بگسلد. بی‌شبهه برای او دل برکندن از بزرگ علوی و عبدالحسین نوشین مشکل بود، اما مشکل‌تر این بود که می‌دید آن چه را که چند سالی باور داشته، باز هم پوچ از آب در آمده است. به همین جهت در او نوعی بی‌ایمانی آمیخته به بدبینی چون نهال سر بر کرده بود و دریغ و درد که این نهال بدان هنگام که من به تهران بازگشتم بسی بالا گرفته و درختی تناور شده بود.

کافه‌نشینی معمولی هدایت مبدل به مجلس‌های طولانی شده بود. آن آدم محتاط دقیق پرحوصله تبدیل به یک موجود بی‌احتیاط سهل‌انگار بی‌حوصله گردیده بود.

دگرگونی هدایت آن چنان چشمگیر و تکان‌دهنده بود که من در نخستین دیدارم واقعاً تکان خوردم. هدایت دیگر حوصله‌ی گوش کردن حرف معمولی را نداشت. به اندک ناملایمی از کوره در می‌رفت. عصبانی می‌شد. آن مرد محجوب متواضع، ناگهان چنان دگرگون شده بود که با کوچکترین اشاره‌ی مخالفی زبان به دشنام و ناسزا می‌گشود. ظرافت و بذله گویی و نکته سنجی‌اش مبدل به خشونت و هرزه‌گویی و بددهنی شده بود. به همه کس و همه چیز بدبین بود و گاه که از اندازه می‌گذشت به زمین و زمان بد می‌گفت. دشنام می‌داد و همه چیز را مسخره می‌کرد.

دو خطر بزرگ در اطراف او وجود داشت. یکی اطرافیانش و دیگر خودش برای اطرافیانش. این دو خطر مکمل یکدیگر بودند. اطرافیان او مخلوطی بودند از دست راستی‌ها، برخی از دست چپی‌های خیلی دو آتشه و جمعی از جوانان به کلی سرخورده از جریانات قبلی و تنی چند آدم تازه که در میان این آش شله قلمکار، نخودهای بی‌فایده‌ای هم بودند که با نهایت زیرکی مقدمات آلودگی‌های دیگر را برای او فراهم کرده بودند. خطر خود او برای اطرافیان در این بود که مُبلّغ بزرگ بی‌ایمانی و شک و تردید نسبت به همه چیز شده بود. هدایت که در بحث‌های گذشته همیشه آرام می‌نشست و اگر اتفاق می‌افتاد که ناگزیر از شرکت در بحثی می‌شد آن بحث را خیلی منطقی پیش می‌برد و اگر اتفاقاً به جایی می‌رسید که به مبالغه یا جدل یا جهل حریف برخورد می‌کرد، خود دامنه‌ی بحث را برمی‌چید، حالا در بحث‌هایش عمداً کج روی می‌کرد. می‌کوشید که کار را به جدل بکشاند و بعد عقیده‌ی خود را حتی گاه به زور ناسزا به طرف مقابل تحمیل کند.

در چند جلسه‌ای که من پیش از سفرش او را دیدم، هدایت، نمونه‌ی کامل یک انسان شکست خورده‌ی از خود رمیده‌ی عاجز از چاره و ناامید شده بود. من این شکست خوردن و درهم ریختنش را مولود ساختمان روانی وی می‌دانم و مهم‌تر از همه این که هدایت در این سالهای آخر، به طور آشکار به جانب تاریکی و باز هم هر چه تیرگی بیشتر اندیشه در ادبیات غرب کشیده شده بود.

این کشیده شدن باز هم نتیجه رمیدن از ادبیات استالینی بعد از جنگ بود که روز به روز با سرعت یک غده‌ی سرطانی رشد می‌کرد و ادبیات شرق اروپا را در خود گرفته بود.

... هدایت در این میانه به اندازه کافی معرفی شده بود. معرف و مبلغ، دسته چپی‌ها بودن، معرف یا معرفی شده احساس می‌کرد که اگر بخواهد معرف را قبول کند، خواه ناخواه باید تسلیم بی‌چون و چرای القائات او باشد. ناگزیر سرپیچی و عصیان، چاره‌ی این اطاعت و بردباری و بندگی بود. اما هدایت هیچگاه نمی‌توانست به دلایل روحی و جسمی، پرچمدار مبارزات فکری و یا حزبی باشد و از سوی دیگر همچنان که اشاره کردم، نجابت ذاتی و خاصیت اصیل ایرانی او که رفیق بازی بود، مانع از آن می‌شد که وی به روی دوستان دیروز شمشیر بکشد. پس چاره در آن دید که به ویران کردن خویش بپردازد و در گمان من این یک نوع انتحار بود، پیش از آن که او به مرز انتحار برسد.

من می‌توانم صریح بگویم که هدایتِ متفکر، بعد از سرخوردگی و بعد از آن همه حادثه خود را در الکل و دیگر چیزها آن چنان غرق و نابود ساخت که روزی که شیر گاز را در اتاقش باز کرد فقط به فنای جسمش رسید و روحش را پیش از آن قربانی کرده بود.

گروهی معتقدند که هدایت در سالهای آخر به علت ناتوانی در نوشتن دست به انتحار زد و یا شاید بعد از پیام کافکا به قول خودش دیگر حرفی برای گفتن نداشت. این شاید درست باشد، اما همه‌ی حقیقت این نیست. او به یک نوع پوچی رسیده بود. پوچی حاصل از نوشتن و بی‌اثر ماندن و هیچ گاه گمان نمی‌برد که بعد از مرگش این همه غوغا به پا خیزد.

در روزهای آخر هرکه از او می‌پرسید «آیا کار تازه‌ای کرده است یا چیز تازه‌ای نوشته است؟» هدایت جواب میداد:

- مگه من ماشین تحریرم؟

این جواب به ظاهر ساده، حکایت از یک اندوه نهانی می‌کند. نویسنده کارش نوشتن است و کارش خلق است. وقتی نویسنده‌ای جواب بدهد «مگه من ماشین تحریرم؟» این به آن معنی است که من دیگر به آنچه باید بنویسم اعتقاد ندارم. هدایت این اعتقاد را از دست داده بود.

... هدایت در این روزگار همه چیز، همه کس و همه اصول را مسخره می‌کرد. هم چنان که اشاره کردم این مسخرگی با آن طنز شیرین گذشته فرق داشت. در این تمسخر ریشه‌های یک بی‌ایمانی پنهان بود. مثلا در همین شماره، نشانه‌ای از طنز شیرین او را می‌بینید. پشت جلد کتاب ولنگاری را که به من هدیه کرده است می‌خوانید. صادق هدایت و مسعود فرزاد عادت داشتند که هر وقت کتابی یا نوشته‌ای را به کسی هدیه میدادند، چند کلمه‌ای بر سبیل شوخی می‌نوشتند. این آن طنز شیرین بود که به آن اشاره کردم. همان طور که می‌بینید پشت جلد کتاب ولنگاری نوشته است:

این معلومات هم سگخور شد. از طرف دکتر خانلرخان. یاحق.

نظیر این جمله را در پشت جلد کتاب‌های دیگر هم به شکل‌های دیگر نوشته است و به من و دیگر دوستانش داده. اما این صادق هدایت که با این ظرافت و خوشمزگی پشت جلد کتابش را می‌نوشت، در سالهای آخر حتی در مکالمه و محاوره هم رعایت ظرافت را نمی‌کرد. به همه کس بد می‌گفت و یک نوع سهل انگاری در رفتار و کردارش به وجود آمده بود که من به ظن قوی آن را ناشی از گرفتاری‌های دیگری می‌دانم. گرفتاری‌هایی که بدون شک روی ذهن و مغز آدمی اثرات سوء غیر قابل تردید می‌گذارد.

در چیز نوشتن با این که وقتی به بحث ارزش ادبی هدایت رسیدیم، اشاره خواهم کرد، بی‌دقت‌تر بود. یک نوع شلختگی در نوشتن پیدا کرده بود که امروز به اشتباه عده‌ای از نوجوانان خیال می‌کنند این جزء هنرهای او بوده است. در حالی که این شلختگی هم زاییده همان گرفتاری‌های بود.

... در آخرین لحظه‌ی خداحافظی سر چهار راه اسلامبول... بین من و او گفت و گوی جالبی در گرفت.

من از او پرسیدم:

- چرا این قدر خسته‌ای؟

در جوابم گفت:

- حوصله‌ام سر رفته. دلم از همه چیز و همه کس بهم می‌خورد. مثل این است که همه بوی گند می‌دهند.

من برای این که تسلایی به او داده باشم گفتم:

- به نظر من این سفر برای تو خیلی خوب است. سعی کن مدت بیشتری بمانی و کمی از محیط اینجا دور بشوی. بلکه این دوری کمی راحتت بکند.

برگشت و به من نگاه کرد و گفت:

 - خانلرخان. اصلا من یک نقشه‌ای دارم. نقشه‌ای دارم که باید بروم.

این آخرین گفتگوی من و او بود و فردایش صادق از ایران رفت و ما دیگر از او بی‌خبر ماندیم. از آن جا فقط یک بار یک نامه خیلی کوتاه برای من نوشت که تلخی یأس از آن به خوبی محسوس بود...

سعی نکنیم که از او یک انسان نویسنده‌ی خالی از نقص بسازیم. سعی کنیم که واقعیت او را آن چنان که بوده‌است بشناسیم. سالهای آخرش مردی دیگر بود. گناه این دگرگونی به گردن خیلی از کسان و خیلی از چیزهاست. ولی در هر حال، آنچه انکارناپذیر است، این دگرگونی است. شاید اگر هدایت بدانگونه که من دریافتم گرفتار نبود، سرنوشتش صورتی دیگر پیدا می‌کرد.

... مقدمات برای مرگ او از همه جهت فراهم شده بود. در فاصله‌ای کوتاه رضا جرجانی و شهید نورایی، دو تن از نزدیک‌ترین و صمیمی‌ترین یارانش درگذشتند و او آخرین روزهای احتضار دردناک شهید نورایی را از نزدیک به چشم دید. با آن همه اندوه و تلخی و شکست، و آن گرفتاری در پاریس تنها ماند و بعد آن پوچی که به آن می‌اندیشید و آن تمایل دائمی به خودکشی که یک بار هم آزمایش کرده بود، بیش از همیشه وی را در خود گرفت و سرانجام درها را بست. پنبه در شکاف پنجره‌ها گذاشت و شیر گاز را باز کرد.

پایان زندگی او، پایان تلخ غم انگیزی بود برای همه‌ی دوستانش. اما آغازی بود برای شناختن هر چه بیشتر او خالی از حب و بغض‌ها و دور از کینه‌ها. آغازی بود برای شناختن مردی که راهی تازه را در زبان فارسی گشوده بود و این راه تازه پیروان و هوادارانی بی‌شمار داشت. در اندک مدتی، شهرت او چنان بالا گرفت که اینک هیچ‌کس نیست که با ادبیات معاصر ما سر و کار داشته باشد و نام صادق هدایت را نشنیده باشد و اثری از او نخوانده باشد.