یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰ - ۰۹:۲۷

برگزیدگان جشنواره خاطره‌نویسی عهدجانانه؛

همین‌طور بی‌قراری ‌بیمار ادامه داشت

بازدید از بیمارستان فرقانی

«بی‌قراری» نوشته‌ای از همایون بنادرخشان از دانشگاه شهید بهشتی تهران است که در نخستین جشنواره کشوری "خاطره‌نویسی عهد جانانه" حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه برتر در بخش «اساتید» شد.

به گزارش مفدا، جشنواره کشوری "خاطره نویسی عهد جانانه" با حمایت معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت و به همت دانشگاه علوم پزشکی اهواز در محورهای پنجگانه "خاطرات کادر درمان در مراکز درمانی و بهداشتی"، "خاطرات دانشجویان از فعالیت‌های فرهنگی و جهادی"، "خاطرات دانشجویان در خط مقدم مقابله با کرونا"، "خاطرات کارکنان و دانشجویان نظام سلامت در دوران بیماری" و "خاطرات خانواده کادر درمان در دوران شیوع بیماری" برگزار شد

«بی‌قراری»

بیمار خانم حدود ۶۰ ساله‌ای داشتیم که در اول صبح بسیار ناآرام و بی‌قرار شد. داد می‌زد و می‌گفت: به حال خودم رهایم کنید. بهش گفتیم آرام باش و اینقدر بی‌تابی نکن وگرنه از تخت سقوط کرده و به پایین می‌افتی و خدای ناکرده دست و پایت هم می‌شکند، که کمی آرام شد. اما دوباره بی‌قراری را شروع کرد. نفسش تنگ شده بود و به سختی بالا می‌آمد.

یک ساعت تمام بر بالینش بودیم. هر کاری که از دستمان برمی‌آمد، برایش انجام دادیم تا بلکه به زیر دستگاه تنفس مصنوعی نرود، اما نشد. پزشک بیهوشی مقیم بخش که آمد، همین نظر را داشت. اما بیمار کاملاً ناآرام بود و فقط با صدای بلند داد می‌زد، که همین باعث تنگی نفس بیشترش می‌شد. کمی آب به او داد تا بخورد و نوازشش کرد. مقداری آرام شد. باز شروع به داد زدن کرد. می‌گفت دارم می‌میرم و مرتب آن را تکرار می‌کرد. آن پزشک که معلوم بود در کارش خبره و کارآزموده است، چند ضربه‌ی نسبتاً آرام بر پاهای بیمار وارد کرد و بیمار مقداری آرام گرفت. در همین حال دستور تزریق داروی آرام‌بخش را نیز صادر کرد که انجام شد.

مدتی صبر کرد اما بی‌فایده بود و همین‌طوری بی‌قراری ‌بیمار ادامه داشت. وزنش هم خیلی زیاد بود. حدود ۱۵۰ کیلوگرم می‌شد. جواب آزمایش گازهای خونی و سایر آزمایش‌ها که آمد متوجه شدیم بیمار تریاک هم مصرف می‌کرده است و به همین جهت داروی آرام‌بخش کم‌تر اثرگذار بوده است. در کنار تخت این بیمار، مرد تقریباً میان‌سالی بود که به حرکات و صحبت‌ها و داد زدن‌های آن بیمار می‌خندید. ابتدا فکر می‌کرد که او همه‌ی این کارها و اداها را از قصد انجام می‌دهد و به اصطلاح فیلم بازی می‌کند تا دیگران بخندند. خدا را شکر حالش خوب بود. اما وقتی که متوجه شد که آن خانم حالش خوب نیست و این کارها را بدون اراده‌اش انجام می‌دهد، بسیار ناراحت شد و ناخودآگاه گریه کرد. گریه‌اش طوری بود که اشک از چشمانش سرازیر شد. در همان حال که گریه می‌کرد، برای آن بیمار آرزوی سلامتی داشت و همه‌اش می‌گفت: خدایا کمکش کن، سلامتی‌شو بهش بده. خیلی داره اذیت می شه. با مشاهده‌ی این وضعیت کنارش رفتم و به او دلداری دادم تا آرام شود؛ اما نشد، گریه امانش نمی‌داد. اجازه دادم تا راحت گریه کند. مقداری که گریه کرد، سبک شد و آرام گرفت. گویا دلش خیلی پر بود. حالش خیلی خوب شده بود.

در فاصله‌ای که آن بیمارِ خانم آرام گرفته بود، پزشک بیهوشی به سراغ این بیمار آمد و او را معاینه کرد و پس از مشاهده‌ی علائم حیاتی‌اش و با توجه به حال عمومی خوبش، دستور انتقال به بخش را برای او دادند و گفتند فردا از بیمارستان مرخص خواهی شد. بدون معطلی به خاطر این‌که روحیه و حال او نیز بد نشود، بلافاصله با ویلچر به بخش منتقلش کردم. هم خوشحال بود و هم ناراحت، ناراحتی‌اش برای آن بیمار بود و خوشحالی‌اش بابت این‌که خوب شده و از بیمارستان مرخص می‌شود.

پزشک بیهوشی، مجدد بر بالین بیمار خانم آمد. پس از مشاهده‌ی جواب آزمایشات که جدید بود و تنگی نفس بیمار که شدت پیدا کرده  و دیگر علائم حیاتی بیمار که متأسفانه رو به کاستی نهاده بود، برخلاف میل‌مان بیمار اینتوبه و به دستگاه تنفس مصنوعی ونتیلاتور وصل شد. به ناچار با ناراحتی تمام به‌خاطر این‌که دستگاه را از خودش جدا نکند، هر دو دستش را کنار تخت بستیم. خودم هرگاه که دستان بیماری را می‌بندم، با ناراحتی تمام به خودم می‌گویم: چه کسی دستان خودت را می بندد، خدا می‌داند. چون‌که او انسان است. اما این کار به نفعش است، تا خود را  از دستگاه جدا نکند. شیفت صبح با این اوضاع و احوال تمام شد. آغاز شیفت عصر و شب بود. من برای نماز و کمی استراحت، بخش را با هماهنگی ترک کردم. داخل بخش که آمدم با یک مسئول شیفتی مواجه شدم که بسیار سر و صدا می‌کرد و از همکاران ایراد می‌گرفت. در همان حال هماهنگی‌های لازم را با تلفن انجام می‌داد. سر و صدایش آن‌قدر بلند بود که یک بیماری که حالش خوب بود، اما نمی‌توانست صحبت کند، با اشاره‌ی سر به او و تکان دادن آن، به من فهماندکه می‌گوید: آن خانم چقدر صحبت می‌کند. من اذیت می‌شوم و آرامش ندارم.

تازه نزدیک اذان مغرب بود که متوجه شدم روزه نیز هست. با تعجب رو به او گفتم: روزه بودی! گلویت خشک شد بس که صحبت کردی. پس از آن که افطارش را باز کرد و شام خورد و نمازش را نیز خواند، بسیار آرام شد و کمتر سر وصدا می‌کرد. اما در عین حال وجدان کاری خوبی هم داشت. آن شیفت بسیار سنگین بود. با حجم زیاد کار و بیماران کاملاً بدحال که اکثراً یا اینتوبه بودند و یا زیر دستگاه تنفس مصنوعی ونتیلاتور یا دستگاه NIV. دو نفر از بیماران هم بدون این‌که متوجه باشند، در حال خودشان نبودند ، مدام سر و صدا کرده و فرزندان و اقوام‌شان را صدا می‌زدند. البته چون شیفت‌های کاری ما ۲۴ ساعته هست، بیشتر خسته شده و سنگینی کار را کاملاً حس می‌کنیم. یک خدا قوت ویژه به تمام پرستاران و کمک‌بهیاران کشور می‌گویم و از خدای متعال برایشان طلب سلامتی دارم.