شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰ - ۰۹:۳۵

برگزیدگان جشنواره خاطره‌نویسی عهدجانانه؛

دلم، یک دلگرمی می‌خواهد

جزئیات برگزاری آزمون دوره ICU ویژه پرستاران و پزشکان متخصص اعلام شد

«یاد باد آن روزگاران یاد باد» خاطره‌ای از طیبه ایلاغی‌نژادبرد سیریر عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی بم است که در نخستین جشنواره کشوری "خاطره‌نویسی عهد جانانه" حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه برتر در بخش «اساتید» شد.

به گزارش مفدا، جشنواره کشوری "خاطره نویسی عهد جانانه" با حمایت معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت و به همت دانشگاه علوم پزشکی اهواز در محورهای پنجگانه "خاطرات کادر درمان در مراکز درمانی و بهداشتی"، "خاطرات دانشجویان از فعالیت‌های فرهنگی و جهادی"، "خاطرات دانشجویان در خط مقدم مقابله با کرونا"، "خاطرات کارکنان و دانشجویان نظام سلامت در دوران بیماری" و "خاطرات خانواده کادر درمان در دوران شیوع بیماری" برگزار شد.

الا بذکر الله تطمئن القلوب

سعی می‌کنم تا می‌شود خونه بمونم و با آشپزی و تلویزیون خودم و باران)دخترم( رو سرگرم نگه دارم، اما دلم گرم نیست...! از درون یخ زده‌ام، همسر کشیک بخش کروناست، دو روز بیمارستانه. نگرانی و استرس این بار عمیق تر از دفعات قبلی است.

دلم، یک دلگرمی می‌خواهد، تا مطمئن باشم که همه این روزها به خیر می‌گذرد. با خانه ی پدرم تماس می گیرم، بوق دوم، مادرم جواب میده بعد از احوالپرسی...می گه؛ چه خوب شد، مادر! زنگ زدی... می خواستم بعد نماز مزاحمت...شم، بیای سرم بابات وصل کنی... خونه‌ی پدری طبقه‌ی سوم و خونه‌ی ما طبقه‌ی هشتم. از کتابخانه، کتاب )خواجه تاجدار( رو که دو هفته قبل خریده بودم، بر میدارم،کادو می گیرم، یک روبان قرمز خوش رنگ روی کادو می چسبونم، یک بیت شعر می نویسم...باران را بغل می کنم. میرم داخل آسانسور ...الکل رو دستگیره آیفون می پاشم، زنگ در میزنم، دستام ضدعفونی می کنم.مادرم در باز می‌کنه... بابام یه فرش روی بالکن خونه پهن کرده، توی آفتاب، داره نماز می خونه.گوشه‌ی فرش بساط مغز گردو و پسته به راهست، معلومه که مامان بساط شیرینی پزی عید را به راه انداخته و مظلوم تر از بابا برای خرد کردن مغزیجات، کسی در خانه نبوده ! دخترم تند تند میخزه میره سراغ سینی مغزها، منم با کتابی که به عنوان هدیه روز پدر خریدم لب فرش روی تخت میشینم و اجازه میدم آفتاب ملایم اسفند تا اعماق وجودم رسوخ کنه و گرم شوم. آفتاب به جان خسته از این روزهایم می‌نشیند و دلم گرم میشود. به بابا نگاه میکنم که پای سجاده نشسته قربون صدقه دخترم میرود، می شنوم میگه دختر کوچولوم خیلی پاکی، دعا کن این مریضی، این بلا زود بره. دعا کن همه ی رزمندگان این بیماری سالم باشن و پر توان ... خورشید هم از دلگرمی این خونه جون میگیره.