پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۰۵:۵۹

مفدا مازندران به مناسبت عید سعید فطر تقدیم می‌کند:

پادکست "آب باران است ما را در سبو"

مازندران / پادکست "آب باران است ما را در سبو"

آدمیزاد مثل آب است. یک جا که بماند می‌شود مرداب. فاسد می‌شود. بو می‌گیرد. درست گفته‌اند که آدمی روزی را زیسته که فردایش بهتر شده باشد. حتی یکسانی دیروز و امروز زندگی نیست گذران وقت است. تغییر آن به آن است که داستان تکامل آدمی را می سازد./ نویسنده: دکتر امیرسعید حسینی، گرافیست: مریم خالقی نیا، نریشن: دکتر امیرسعید حسینی، مینا رمضانی و تنظیم: فاطمه صیدانلو

آدمیزاد مثل آب است.  یک جا که بماند می‌شود مرداب. فاسد می‌شود. بو می‌گیرد. درست گفته‌اند که آدمی روزی را زیسته که فردایش بهتر شده باشد. حتی یکسانی دیروز و امروز زندگی نیست گذران وقت است.  تغییر آن به آن است که داستان تکامل آدمی را می سازد.

تغییر اما آداب خودش را دارد. قلق دارد. نمی‌توانی بدون دستکاری مقدماتی که صفتی یا موقعیتی یا کاری را موجب می‌شوند آن صفت یا موقعیت یا کار را تغییر بدهی. اصلاً برای همین  است که خیلی وقت‌ها چنین و چنان می‌کنم ها در حد یک بلوف می‌ماند. نه این‌که گوینده قصدش بلوف زدن بوده، نه، چون آدابش را نمی‌دانسته یا ترجیح می‌داده که تجاهل کند و به آداب و قاعده، راه را نرود در باتلاق بلوفی که ساخته گیر افتاده است.

ویژگی‌های ما در نسبت و داد و ستد با هم، کلیتی می‌سازند که مانند یک ماشین عمل می کند. همین ماشین است که باعث بروز صفتی می‌شود یا رفتاری را رقم می‌زند. حالا چه می‌­شود اگر بدون توجه به ساز و کارهای این ماشین بخواهی صفتی را تغییر بدهی یا رفتاری را دیگرگون کنی؟ اراده می‌کنی، با خودت و ای بسا دیگران قول و قرار می‌گذاری یکی، دو یا چند روزی هم بر منوال نو قدم بر می‌داری اما زود زمین می‌خوری و تا به خودت می‌آیی می‌بینی ایامی طولانی در رخوت و افسردگی این احوال درجا زده‌ای و گاهی حتی پس تر رفته‌ای. غریب تر آن‌که تا بهانه‌ای حاصل شود مثل رسیدن سال نو یا روز تولد، دوباره عزم جزم می‌کنی و باز روز از نو روزی از نو. و این تسلسل می‌شود گرداب رنج مدام.

موضوع این نیست که تو لایق بهتر شدن نیستی یا راه دگرگونی بر تو بسته است مسئله این است که هر اقدام به تغییری باید مبتنی باشد بر خودآگاهی. تغییر بدهی؟ چه چیزی را؟ از کجا رسیده ای به این‌جا که باید آن چیزی را تغییر بدهی؟ از کجا دانسته‌ای که مهم ترین و ضروری ترین تغییری که الان به آن محتاجی همین است که دیوانه وار سر می‌کوبد به جدار مغزت و همه اراده و توجهت را می‌خواهد؟ شاید فکر کرده‌ای که موضوع به این پیچیدگی‌ها نیست. به خود گفته‌ای برملا ست که فلان صفت یا رفتار برازنده تو نیست یا راه موفقیتت را بسته یا هر چیز دیگر و همین آشکارگی را دلیل ساخته‌ای برای آن‌که بایستی سرسطر و بکوبی بر طبل تغییر!

حالا من از تو می‌پرسم: پس چرا این آشکارگی کافی نبود برای آنکه به مقصودت برسی؟ نمی‌خواهم انکار کنم که برای بعضی شاید همین آشکارگی کافی است برای تغییر. کاری ندارم با این‌ها که بیرون‌اند از چند و چون این قصه شاید. روی سخنم با آن هاست که گمان می‌کنند می بینند و اراده می‌کنند و چند قدمی می‌روند و فرو می‌افتند.
گاهی هم البته قصه، قصه تیر در تاریکی است. این‌که در محیطی پوشیده در ظلمت تیری رها کنی به هدف نشستنش محال نیست هر چند بعید باشد و ما در زندگی به جبر یا کاهلی تیرها پرانده‌ایم در تاریکی. فقدان روشنی (تو بخوان آگاهی) را با خطر پذیری بسیار و بخت‌آزمایی تدارک کرده‌ایم. گاهی کام یافتیم و بسیار ناکام مانده‌ایم. این هم راهی است هر چند بیراه. تصمیم‌ها و قول و قرارهای بی‌شناخت، همین تیر هاست که در ظلمت رها می‌کنیم. حالا اگر یکی و چندی به هدف بنشیند نمی‌شود قاعده. دوام ندارد. گاهی هست و بیشتر نیست. و این نه چنان است که باید. آگاهی چراغ است هر چه بیشتر، پرفروغ تر، ظلمت سوزتر. عجب نیست اگر گاهی حتی دست تیرهایت را بگیرد و بنشاند وسط خال. با این همه اندوختنش رنج دارد. خلوت می‌خواهد و عرق ریختنی مدام تا جا نمانی از فهم شگردها و شگفتی ها که مقدر است در پهنا و زوایای جسم و جان آدمی. اگر تغییر را نقطه عزیمتی باشد همین است.

نویسنده: دکتر امیرسعید حسینی

مدیر فرهنگی و فوق برنامه دانشگاه