به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «خشاب پر» نوشته سارا مهرارا کارشناسی ارشد مدیریت بیمه از دانشگاه علوم پزشکی لرستان و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
« خشاب پر»
باز این الماس بک خیر ندیده خیکی، شامورتی بازیش گل کرده و پاکت سیگار خریدهایم را دستبرد زده. کله کدوی نالوتی. این صنمبر چه مرگش بوده زنش شده، خدا می داند. قهوه جوش را به برق زده نزده باز این فیوز پوفیوز می پرد. توی ابن برهوت و گرمای طاقت فرسا همین بی کولری کم بود. درب سالن خوابگاه را باز می کنم و از همین جا الماس بک را که در حال شستن لاندیور مرکز بهداشت است صدا می زنم. بدو خودش را می رساند.
-:« احوال دکتر جان؟ »
تا می فهمد فیوز پریده جلدی سمت موتورخانه می دود. سیگاری می گیرانم تا خبر مرگش فیوز را بزند. گوشی در جیبم ویبره می رود. باز مامان سهیلا است.
سلام می دهم. باز با صدای بغض گرفته شروع می کند به گلایه.
-:« ارشیا جانم خوبی؟ قربونت بشم مادر. مامان ارشیا، رو مامانو زمین ننداز. بیا و از خر شیطون بیا پایین. باباتو که می شناسی. تو یه کلام بهش بگی نه نمیاره. دوست داره تو پیش قدم بشی. تو که نیستی ببینی چی به روزگارش اومده. تا میاد خونه میره نیم ساعت یک ساعت تو اتاقت میشینه؛ میاد بیرون همش آه میکشه. جان مامان چاره کارت یه زنگه. تویه قدم بردار قول میدم بابات صد قدم بیاد جلو.»
باز شروع کرد این مامان سهیلا. پوفی از سر کلافگی می کشم تا ساکت شود.
:« مادر من ، من اینجا راحتم. تا پایان طرحم هم از جام تکون نمی خورم. وقت هم ندارم یه کاره این همه راه رو بیام مرخصی.»
از صدای نفس هایش پیداست که ریز ریز گریه می کند. با همان حال می گوید:« این همه زحمت کشیدی درس خوندی. تو فامیل همه طعنه میزنن پسر دکتر رادمنش بزرگ رفته تو یه ده کوره داره طرحشو میگذرونه. سکه یه پول شدیم. همه میگن تو بیمارستان به این بزرگی که بابات رییسشه جا نبوده لابد، لابد درسش خوب نبوده...»
از صدای روشن شدن کولر از جا می پرم و می گویم که کاری پیش آمده و گوشی را توی جیبم می سرانم و سیگار را زیر کفشم له میکنم. الماس بک را می بینم که به طرف من می دود. دستی به تشکر بلند میکنم و تا نیامده داخل می روم و درب را می بندم.
دلم برای امکانات اتاقم تنگ شده است. بی خیال مجلات پزشکی ولو شده وسط خوابگاه سیگاری دیگر در دست می گیرم و خود را روی تشک ولو میکنم. بهتر است کمی بخوابم...
خانم میرزایی وارد مطب می شود و پشت سرش سهیلا کونانی و دو دختر خردسالش با هن و هن وارد می شوند. دفترچه اش را به سمتم می گیرد و داروهایی که برای این مادر جوان که با ۲۵ سال سن گروید چهار است و ماه آخر بارداری را طی می کند املا می کند و من پس از انشا و مهر دفترچه را به سمتش می گیرم. دو دختر خردسالش با آن موهای ژولیده و قیافه های آویزان دو طرف چادر مادر را گرفته اند و مدام سرک می کشند و من را برانداز می کنند.
سهیلا کونانی ضمن اینکه دستی به سر دختر کوچکترش می کشد او را به سمت من هل می دهد و با من و من می گوید:« خدا خیرت بده آقای دکتر چند روزه اسهال گرفته از خورد و خوراک افتاده. معاینش کنین.»
به سمت تخت معاینه می روم و می گویم:« وقتی تو چهار سال و نیم سه شکم می زای بایدم بچه از خورد و خوراک بیفته.»
به قیافه شرمزده اش پشت می کنم و ضمن معاینه ادامه می دهم:« پس باباشون کجاست؟ هنوز کاکل زریش به دنیا نیومده دست از دختراش شسته. بینم این یکی چه گلی به سرش بزنه. موندم تو چرا به سازش می رقصی. بچه بچه ست دختر پسرش چه فرقی دارن.هان خانم میرزایی؟ دروغ میگم؟»
خانم میرزایی از گوشه چشم سهیلا کونانی را می پاید و انگشتانش را در هم می پیچاند که:« والا چه عرض کنم؟»
دفترچه بچه را می خواهم و روی صحبتم با خانم میرزایی است و سر پایین افتاده سهیلا کونانی را می پایم:« به شوهرش میگم چه خبرته؟ کارخونه جوجه کشی را انداختی؟ یه کاره برگشته میگه خشابی که پر شده رو باید خالی کرد دکتر جان. سخت نگیر!!» خانم میرزایی سرخ و سفید سر پایین می اندازد و لب می گزد. ادامه می دهم: « خوب مرد ناحسابی بزار نفست جا بیاد بعد. هی برای من پسر پسر میکنه.»
دفترچه را که دراز می کنم سمت سهیلا کونانی، شرمنده سری برای تشکر تکان می دهد و دست بچه هایش را می گیرد و می رود.
خانم میرزایی با تاسف نگاهش را از آنها که بیرون می روند می گیرد و رو به من می گوید:« دکتر برای اون مسئله که فرمودین مطمئنین می خواین سر زایمان تشریف داشته باشین؟»
در تایید سری تکان می دهم و می پرسم:« حدودا چند وقت دیگه موعد زایمانشه.»
می گوید:« همین روزاست دکتر.»
می گویم:« پنجشنبه جمعه اولین زائو که آوردن بهم بگو تا بیام. هر ساعتی بود مهم نیست. الانم باید برم تا شهر یه سری خرید دارم. بیماری نمونده؟»
نه می گوید و از اتاق بیرون می رود. روپوشم را در می آورم و از مرکز به سمت خیابان اصلی راه می افتم. معطل مانده ام که شوهر سهیلا کونانی با پیکانش سر می رسد و سوارم می کند. بین راه باز یادآور میشوم حواسش به زن و بچه اش باشد و باز هم جواب های سربالا می دهد و حرصم را در می آورد. برای تمدد اعصابم سیگاری روشن می کنم و تا شهر ترجیح می دهم بحثی با کسی که حرف حساب سرش نمی شود نکنم...
با صدای گروم گرومی از خواب می پرم. صدای الماس بک می آید. ساعت چهار صبح هم نشده است. پیراهنی از دم دست می پوشم و درب خوابگاه را باز می کنم. سلام می دهد و می گوید زائو داریم. می گویم برود و دستی به سر و رویم می کشم و روپوش به تن به سمت زایشگاه راه می افتم. وقتی دم زایشگاه شوهر سهیلا کونانی را می بینم که بچه ای در بغل و دو دخترش به پاهایش چسبیده اند به قدم هایم سرعت می دهم. مرا که می بینند به سمتم می آیند و سلام می دهند. جواب سلامم در جیغ دلخراشی که از سمت زایشگاه می آید گم می شود. وارد زایشگاه می شوم و چشمم به گان خانم میرزایی می افتد که تند و تند دارد به تن می زند. سلام می دهد و به گان های استریل سمت راستش اشاره می دهد. در حین پوشیدن گان و دستکش نگاهی به سهیلا کونانی می کنم که با پیراهن خانگی روی تخت ژنیکو دراز کشیده و از سرخی چهره اش و موهای چسبیده به پیشانی اش پیداست دارد درد می کشد. نگاهم به بین پاهایش می افتد. جیغ که می کشد از جا می پرم و با دست به کف پایش می زنم و می گویم:« جیغ زدنت سر چه حسابیه؟ غلط کردی که از مادری فقط تولید مثلشو بلدی. برا من جیغ نزن برا اون شوهر یه لا قبات جیغ بزن که دنبال خالی کردن خشابشه.»
از قیافه مات برده اش به سمت خانم میرزایی می چرخم که او را هم مات مانده به خودم می بینم. تا چشمش به من می افتد گویی روی دور تند افتاده است که گزارش می دهد:« با کیسه آب پاره آوردنش و ۳۰ درصد حجم آب خارج شده. گروید چهاره و هر سه تای قبلی طبیعی بوده. فشار ۱۴ هست که کمی بالاتر از دوران بارداری بوده.»
می گویم کمکی می خواهد تا انجام بدهم؟ در جواب یک نه کوتاه می دهد و به ادامه کارش می پردازد. سهیلا انگار خفه خون گرفته فقط لب می گزد و سر به چپ و راست تکان می دهد. و نفس نفس می زند. نگاهم که به حجم هندسی بین پایش می افتد از دیدن آنهمه مو چندشم می شود و می گویم:« تو بهداشت فردی سرت نمیشه؟ اه اه اه...»
چشمانش را لحظه ای روی هم می گذارد و آهی از ته دل می کشد. نمی دانم چرا به یکباره یاد مامان سهیلا می افتم که با ۴۸ سال سن از من هم جوانتر می زند. این زن سه تا بچه قد و نیم قد دارد و مادر من برای بر هم نخوردن هیکلش تنها به یک بچه کفایت می کند. از صدای ناله ضعیف سهیلا چشمم به سر نوزاد می خورد که در دهانه واژن گیر کرده است. خانم میرزایی قیچی را از ترالی بر میدارد تا در صورت نیاز با شکاف دادن راه را برای خروج این کله گنده کاکل زری باز کند. به یکباره سرش می زند بیرون و خانم میرزایی با چرخاندنش راه بینی و دهانش را باز می کند. می گوید:« آفرین فشار بده سرفه کن سرش اومد بیرون.»
سهیلا سرفه می کند و بچه لیز می خورد بین دستان خانم میرزایی و صدای گریه اش زایشگاه را روی سر می گذارد. برای بند ناف به کمک خانم میرزایی می روم و تحت نظر مستقیمش بند ناف را گره می زنم. کارت ولادتش را با هم پر میکنیم و خانم میرزایی به سمت سهیلا کونانی می رود تا جفت را خارج کند. به چهره خسته و بی حال سهیلا نگاه می کنم که از دستپاچگی خانم میرزایی و نگاه وحشت زده اش به خونریزی زیاد بین پاهای سهیلا علت را جویا می شوم. بعد از ماساژ شکم سهیلا وحشت زده می گوید:« دکتر آتونی رحم...»
صدای ونگ ونگ بچه در داد و فریاد شوهر سهیلا و شمارش ۱۰۰۱، ۱۰۰۲، ۱۰۰۳ و تلاش بی وقفه ما برای برگرداندن سهیلا قاطی شده و هر چه می کنم کار به جایی پیش نمی رود.
هنوز روی سهیلا خیمه زده ام و احیا می کنم که خانم میرزایی می گوید:« دکتر بی فایدست»
نمی خواهم قبول کنم و ادامه می دهم. خانم میرزایی کاغذ گزارش به دست می گوید:« دکتر ساعت فوت رو اعلام کنید.»
ساعت مچی ام را باز می کنم و پس از اعلام ساعت با تمام توان بر زمین می کوبم. از بین جیغ و داد و بچه های سهیلا و قیافه خاک بر سر شده شوهرش می گذرم و به خوابگاه می روم.
دلم برای مامان سهیلا تنگ شده و بلافاصله شماره اش را می گیرم و اصلا به ۵:۱۵ دقیقه صبحش اهمیت نمی دهم. الو لرزانش را که می شنوم می گویم:« مامان سهیلا فقط برام حرف بزن»
با هق هق قربان صدقه ام می رود و می داند وقتی هیچ حرفی نمی زنم فقط باید یک طرفه حرف بزند و هیچ نپرسد...
قبل از قطع تلفن می گویم:« مامانم چند تا دختر قد و نیم قد اینجان که به من نیاز دارن. به بابا بگو بهش سر می زنم بینم می تونه کاری کنه اینجا استخدام بشم؟»
از نفس حبس شده اش حالش را می فهمم و گوشی را در جیبم می سرانم. بهتر است استراحت کنم فردا باید سری به دخترکان سهیلا بزنم./ انتهای پیام