به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «تلفن صحرایی» نوشته رومینا نیک اندیش، کارشناسی بازیگری کارگردانی موسسه آموزش عالی نبی اکرم(ص) و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
تلفن صحرایی
مامان کوله پشتیشو انداخت رو شونهاش و به طرف در خونه رفت. نگفت کجا میره یا کی برمیگرده. اون اولین کسی بود که مهمترین قانون خونه رو زیر پا گذاشت؛ قانون اطاعت از بابا رو! بابا ابروهاشو بههم گره زد! صورتش سرخ شد و دندان قروچه کرد. دویدم طرف مامان:
-" کی برمیگردی؟ "
صورتمو نوازش کرد. دستاش دیگه بوی کرم نرم کننده نمیداد. نگاهم کرد و چونهاش لرزید!
***
هر سه نشستند. زن دو طرف نخ را از سوراخ انتهای لیوانها رد کرد و به هرکدام گرهی زد. یکی از لیوانها را به دست مرد داد و لیوان دیگر را جلوی دهانش گرفت:
-" الو..؟"
مرد انگشت شستاش را به نشانهی موفقیت بالا برد.
-" عالیه"
زن لبخندی از جنس رضایت زد.
-" اسمش رو چی بذاریم؟ "
پسربچه بالا و پایین پرید:
-" تلفن صحرایی.. تلفن صحرایی "
زن و مرد خندیدند. پسربچه لیوان را از دست مرد گرفت و جلوی دهانش نگه داشت. داد زد:
-" الو؟ "
زن از جا پرید.
***
مامان گفت:
-" صدات رو دارم. اینقدر داد نزن.."
انگاری کر شده بود! دستی به لالهی گوشهاش کشید و " تلفن صحرایی" رو داد دستم. خیلی کیف کردم! پریدم بغل مامان و بابا و صورتشون رو بوسیدم. یکهو مامان داد زد:
-" مواظب خواهر کوچولوت باش "
و دستش رو روی شکمش گذاشت؛ مثل بادکنک باد کرده بود. با خنده " تلفن صحرایی" رو برداشتم و دویدم توی اتاقم.
***
زن و مرد مقابل شومینه نشستند. مرد گفت:
-" روشنش کنیم؟"
زن که میلرزید، سرش را به علامت تائید تکان داد. مرد رفت توی اتاق و با چند ورق کاغذ برگشت. عادت داشت با کاغذ شومینه را روشن کند. کنار زن نشست. دستش را دور گردن او حلقه کرد و گونهی زن را بوسید. اما شادی زیر پوست زن ندوید. مرد چند بار زیر لب اسمش را صدا زد. زن اما حواسش پرت داستان نیمه تماماش بود. ماهها به پایان بندی آن فکر کرده بود. شخصیت داستانهایش مدام در ذهنش زاده میشدند و روی کاغذ جان میگرفتند. اما بارداری اخیر با درد و نگرانیهای بسیاری همراه بود و نوشتن را برای زن سخت کرده بود..
مرد از صدا زدن دست کشید و از او فاصله گرفت..
***
داد و فریاد پیچید توی خونه.. بدجوری وحشت زده بودم! مامان وسط پذیرایی داد میزد:
-" که آتیش روشن کنی؟ چطور تونستی تموم.. "
بابا با چشمهای از حدقه دراومده، جلوش وایساد.
-" خواستم گرم بشیم. هوای خونه سرد بود."
چونهی مامان لرزید. این یعنی گریهاش گرفته! دوید توی اتاقش و در رو محکم بست. بابا داد زد:
-" از اینکه داستانهاتو بیشتر از زندگیت دوس داری، منتفرم "
سر برگردوند و خیره شد به خاکستر آتیش..
***
زن انگشتاش را روی کاغذ کشید؛ ذرات خاکستر ساییده شدند و سفیدی کاغذ را دربر گرفتند. زن کاغذ را به سینهاش فشرد و چانهاش لرزید.
***
مامان مدام سطح کابینت رو با دستمال پاک میکرد. فحش میداد به گرمای شومینه، به زمستون، به این خونه که مثل خونهی ارواحه.. تیکهای از موهاش افتاد رو صورت بدون آرایشش. زیر چشمهاش گود افتاده بود. متوجه حضورم شد. با طعنه گفت:
-" اگه سردته، باید بگم داستانی واسه سوزوندن نمونده "
-" نمیخوابی؟ "
جوابی نداد. سر برگردوند و دوباره به جون کابینت افتاد. دستش رو گذاشت روی پیشونیاش و همینطور که فحشهاش رو نثار لکهی روی کابینت میکرد از آشپزخونه رفت بیرون. رفتم طرف کابینت؛ هیچ لکهای وجود نداشت. تمیز تمیز بود. چند دیقه بعد صدای داد و هوارها توی خونه پیچید. مامان داد میزد و داستانهاشو میخواست..
***
زن در تاریکی دستی به شانههای لُختاش کشید و انگشتهاش را روی کبودی روی شکمش حرکت داد. در آینهی تمام قد به تنش خیره شد. کبودیها از پهلو شروع شده و در نزدیکی نافاش رنگ باخته بود. دو انگشت دست راستش را به شکل اسلحه درآورد. لولهی تفنگ استخوانی و بیگلولهاش را روی کبودی نشانه گرفت. ماشهی خیالی را کشید و زیر لب گفت: بنگ!
در ذهنش قطرات خون روی دیوار پاشیده شد. روی زمین افتاد. دقایقی بعد نیم خیز شد و خود را در آینه دید؛ نمرده بود!
صبح نور خورشید از پشت پردهی حریر به صورت زن تابید. زن کش و قوسی به بدنش داد و بلند شد. یک نخ سیگار مارلبورو از توی پاکت درآورد، کنج لب آتشاش زد. به طرف آینه رفت و پک زنان به کبودیها چشم دوخت. همانطور که نگاهش به کبودیها بود، سیگار را زیر پای برهنهاش له کرد.
***
با " تلفن صحرایی " مقابل اتاق مامان ایستادم. از لای در نیمه باز دستی تلفن رو انداختم داخل اتاق. دستی دیگه رو جلوی دهنم نگه داشتم. آروم گفتم:
-" الو؟"
نخ " تلفن صحرایی" کشیده شد. معلوم بود دستی رو تکیه داده به گوشش.
-" صدامو میشنوی؟ "
بریده بریده گفت:
-" این..جا تلفنا خط.. نمیده. دیگه.. زنگ.. "
صدای بوق ممتد درآورد و دستی " تلفن صحرایی " رو انداخت بیرون اتاق..
***
زن نوک خودکار را به کاغذ تکیه داد. کلمات پشت سر هم ردیف شدند:
هیچ زنی نمیخواهد از یک غریبه آبستن شود، بخصوص اگر آن غریبه، شوهرش باشد
نوشته را تا زد و از لای در نیمه باز اتاق به گلدان کاکتوس خیره شد..
***
مامان چنگ زد به چارچوب در و از توالت اومد بیرون. عق میزد و چشمهاش از رگای قرمز پر بود. افتاد زمین. زنگ زدم به بابا؛ جواب نداد. یه لیوان آب آوردم براش. چونهاش لرزید و آب از گوشهی لبش ریخت. از حرکت پیرهنش نفسهای تند وکوتاهش پیدا بود. شکم برجستهاش از زیر لباس بافتنیاش بیرون زده بود.
***
ساعت یک و بیست و پنج دقیقهی شب مرد به خانه رسید. تنش را روی کاناپه ولو کرد و کمی بعد صدای خرناسهاش در خانه پخش شد. زن گوشهی اتاق کز کرده بود. یکهو دردی زیر شکمش حس کرد که مثل جوهری در بدنش پخش شد. زن به خود پیچید و پاشنههایش را به زمین کوبید. دندانهاش را به هم فشار داد و صدای ناله در فضای تنگ اتاق منعکس شد. خون لای پاها راه باز کرد. زن از زیر دامن نیمه بلندش به لختهها خیره شد. با یک دست ظرفی شیشهای را نگه داشته بود و با دست دیگر به زمین چنگ میزد. لختهها روی سرامیکهای کف اتاق سر خورد و خون به همه جا نشت کرد. زن دست لرزانش را روی لختههای خون کشید. از میان آن جسد جنین نارسی بیرون زد.
***
مامان نشسته بود جلوی گلدونا و خیره شده بود به کاکتوس. پاییدمش؛ انگشتهاشو کشید رو تیغهای کاکتوس. حتی چن بار کف دستشرو روی تیغها فشار داد. انگاری پاک عقلشو از دست داده بود! دست کشید رو خاکش. خیال کردم از کاغذ سیاه کردن خسته شده و رو آورده به گل و گلدون.. آره.. اینطور خیال میکردم.
***
زن آبپاش را پر کرد و سلانه سلانه از کنار کابینتها گذشت. یکهو ایستاد و عقب عقب برگشت. خیره شد به کابینت. دستمالی برداشت و رویش کشید. دوباره به سطح کابینت چشم دوخت. دستمال را با قدرتی بیشتری پاک کرد. نفس راحتی کشید. به این طرف و آن طرف نگاهی کرد و کاغذی از زیر لباسش بیرون آورد. آن را داخل خاک کاکتوس فرو برد و به تیغههای گل آب پاشید..
***
شب، همین که بابا رسید، نگاهی به شومینه انداخت و ابروهاش رو گره زد. مجبور شد پتو رو تا نوک بینی بکشه. اما بازم میلرزید. مامان از سلولش زد بیرون. دولا زیر شکمش رو گرفته بود و از تمام وسایل سر راهش کمک میگرفت تا بتونه قدم برداره. تو دستش آلبومهای عکسی دیده میشد که خندهی عروس و دوماد شادی رو شکار کرده بود. آلبوم رو انداخت داخل شومینه و کبریت کشید. زیر لب گفت:
-" یکم دیگه گرمتون میشه!"
***
زن خودکار و چند ورق کاغذ داخل کولهپشتیاش گذاشت و زیپاش را کشید. با خود هیچ غذایی نبرد. همه چیز دست نخورده در یخچال ماند و او بی اعتنا از کنار رد لکهی روی کابینت گذشت. به طرف گلدان کاکتوس رفت، دستی به تیغها کشید و به خاک خشک گلدان آب پاشید. عقب عقب رفت. یکهو پایش به چیزی گیر کرد و چند ثانیه بعد توانست تعادلش را حفظ کند. " تلفن صحرایی" نظر زن را به خود جلب کرد. نگاهش را به سمت اتاق پسر چرخاند و به سمت در قدم برداشت.
***
مامان گفت:
-" اگه زنده .."
بابا داد زد:
-" دیگه برنگرد "
مامان حرفش رو خورد و پشت کرد به من. اشاره کرد برگردم خونه. خیلی مصمم راه افتاد و ته خیابون ناپدید شد.
***
پسر خاک گلدان را خالی کرد. در آن میان چیزی پیدا شد؛ دو کاغذ تا شده! یکی از آنها یادداشت و دیگری عکس یک آتشفشان بود که دامنهی آن با خودکار قرمزی علامت زده شده بود.. پسر شروع به خواندن کرد:
هیچ زنی نمیخواهد از یک غریبه آبستن شود. بخصوص اگر آن غریبه، شوهرش باشد.
و در زیر عکس نوشته شده بود:
اگر میخواهید به یک ابر انسان تبدیل شوید، خانهتان را زیر آتشفشانی فعال برپا کنید.
کاغذها را برداشت و سعی کرد حفرهی کوچک داخل گلدان را بپوشاند. همین که چنگ دوم را زد، دستش به شیء سفتی خورد. دستش را در خاک خشک گلدان چرخاند. یکهو ظرفی شیشهای پیدا شد؛ شیشه پر از الکل بود و داخل آن جسد یک جنین نارس شناور بود. جنین به اندازهی نصف کف دست بود و اجزای صورتش با خطی کمرنگ مشخص شده بود.
***
بابا که ظرف شیشهای رو دید، خشکش زد. آب دهنش رو قورت داد و بهت زده به کاغذها خیره شد. به تته پته افتاد:
-" بهم گف بچه از یه مرد غریبهاس "
غریبه.. مرد غریبه..
کلمهها برام آشنا بودن:
اگر آن غریبه، شوهرش..
***
مرد به هردو کاغذ خیره شد و ظرف شیشهای را محکم در دست گرفت.
همینکه نور خورشید به جان خانه افتاد، مرد از اتاق بیرون زد و مقابل شومینهی خاموش نشست. شومینه از خاکستر داستانها پر بود. سرمای سوزناک همچنان در استخوانهای مرد میخلید