به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «شباهت» نوشته مژده نادری گرنا کارشناسی ارشد نویسندگی رادیو از دانشگاه صداوسیما و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
«شباهت»
روز اول نه چشمام چیزو میدید، نه گوشام می شنید ، نه چیزی رو حس می کردم انگار توی یه دنیای دیگه شناور بودم.
روز دوم اعظم باجی لقمه میذاشت تو دهنم و من حتی از قورت دادنش عاجز بودم؛ نمی دونسم با این حجم لعنتی توی دهنم چیکار باید بکنم، هی می چرخوندمش و اعظم باجی که کلافگی مو می دید یه لیوان آب می ریخت تو حلقم که لقمه ی آش و لاش شده تو دهنم رو با فشار میفرستاد تو گلوم.
عصر روز دوم کم کم بوی گلاب و بوی آرد تفت داده شده واسه حلوا رو حس می کردم و صدای الرحمن که از همیشه سوزناکتر به نظر می رسید. نمیدونم واسه همین سوزناک بودنشه که همه جا واسه تازه فوت شده الرحمن میذارن یا این که انقدر تو عزا و غم و غصه شنیدیمش انقدر دلمونو آتیش میزنه.
روز سوم پچ پچ ها رو هم می شنیدم همه بد نگام میکردن مثل یه خطاکار مثل یه جانی. بابام یه شبه پیر شده بود و از شرم نه حرفی میزد نه نظری میداد واسه مراسمات. همه ی کارارو بایرامعلی یه تنه انجام داد، اشک نمی ریخت میگفت الان وقت گریه نیست باید آبروداری کرد؛ نباید بزاریم مراسم عباسعلی بدون عزت و احترام باشه ولی قرمزی چشماش بدجور آدمو می ترسوند.
ننه سکینه نگام نمی کرد و اگه اتفاقیم چشمش بهم میفتاد با کینه و نفرت سرشو می چرخوند. تنها کسی که تو این میون با مهربونی لقمه دهنم میگذاشت و شبا تا صبح بالای سرم می نشست و صورت عرق کرده و داغم را با دستمال نم دارش خنک می کرد اعظم باجی بود هر وقت که از حال میرفتم اون بود که کاهگل می گرفت زیر بینیم و با دستش وسط پشتم می کوبید تا نفسم بالا بیاد و من هنوز نمی دونستم دقیقا چی شده!
لباسام از آبی که بعد هر بار بی حال شدنم رو صورتم می پاشید بوی رطوبت گرفته بود و باید عوضشون می کردم ولی نمی تونستم.همون روز اول اعظم باجی پاچین گل گلی قشنگم ، که پارچش جزو پیشکشهای ننه سکینه قبل عقدمون بود و بتول خانم همه ی هنرشو واسه دوختنش گذاشته بود ، رو از تنم بیرون کشید و یه لباس سیاه که نمی دونم از کجا آورده بود رو تنم کرد بعدشم یکی از روسری مشکیای ننه سکینه رو مرتب تا کرد و بست به سرم و تو گوشم لب زد:
- هر کاری که کردی و نکردی خودت میدونی و خدات. به من ربطی نداره که بخوام دخالت بکنم ولی کم نیار دختر.. به بچه ات رحم کن.
مراسم شب هفتمم تموم شد و من تازه تونستم بفهمم اعظم باجی چی تو گوشم گفته! بچه! کدوم بچه؟ کی چشم دیدن این بچه رو داشت؟ کی منتظرش بود؟ ننه سکینه؟ بایرامعلی؟ یا پدر خودم؟ کاش مادرم زنده بود؛ اونوقت شاید انقدر تنها نبودم.
اعظم باجی واسم غذاهای مقوی می پخت، می گفت رنگت زرد شده..بچه تو شیکمت تلف شد از گشنگی و من این موجود توی شکمم رو مثل جوجه های پرنده های لونه کرده تو درختای حیاط قدیمیون تصور می کردم.. بدون مو و چندش اور که دهنشونو به سمت بالا باز می کردن و منتظر میموندن تا مادرشون غذا بذاره تو دهنشون و همینم بیشتر حالمو بهم میزد.
عصر روز سی و هشتم بود که تصمیم گرفتم به خودم توی آینه نگاه کنم، میخواستم ببینم مگه بقیه چی می بینن که انقدر تعجب می کنن؟ و دیدم. صورت زرد و پژمرده ای که تو این کمتر از چهل روز پیر و چروکیده شده بود، لب های سفید و پوسته پوسته و موهام، موهای همیشه مرتبم حالا از بس شونه نخورده بود و تمیز شسته نشده بود کدر شده بود اما از همه ی اینا وحشتناکتر این دو تا چاله ی تو صورتم بودن! چشم هام! خالی.. سیاه.. گود.. انگار که هیچ چیزی اون ورشون نیست.
مراسم چهلمو که گرفتن، شب همه دور تا دور اتاق نشستن که تکلیف این نوعروس تازه مادر شده ی بیوه رو روشن کنن. پدرم کشید عقب.
- تصمیم با خودتونه. هر کاری که بکنین، هر تصمیمی که بگیرین من مخالفتی ندارم.
مثل همون شب که عباسعی اومد خواستگاریم. توی خونه ی کوچیکمون همه همینطوری دور تا دور نشسته بودن. پدرم همین حرفو زد:
- هم پسر مال شماست هم دختر. کنیزتونه..هر گلی زدین به سر خودتون زدین. هر تصمیمی که بگیرین من مخالفتی نمی کنم
و نشنید صدای مخالفت منی رو که نمی خواستم کنیز خونه ی عباسعلی بشم . از اون همه لک روی صورت و بدنش بدم میومد.
مثل همون شبی ککه جمع شدن و قرار و مدار عروسی رو گذاشتن و تصمیم براین شد که جهیزیه ام بره تو اتاق پشتی خونه ننه سکینه و همون جا ساکن بشیم. بایرامعلی تند و تند توضیح می داد که جوونن و زیر سایه ی مادر باشن خبط و خطا نمیرن و باز بابا همینو گفت:
- هر تصمیمی که بگیرین من مخالفتی ندارم.
و نشنید صدای مخالفت منی رو که نمیخواستم تو اتاق تنگ و تاریک خونه ی ننه سکینه عروس بشم.
تصمیم ها گرفته شد باید میموندم تا آبرو بیشتز از این ریخته نشه تا بیشتر از این حرف در نیاد.بایرامعلی هنوز داد میزد که زیر بار این بچه نمیرن و فقط این کارو می کنن که آبروشون بیشتر نریزه و پدرم که با سری پایین افتاده قبول کرد که همه ی هزینه ها و زحمات بچه رو تقبل کنه و ما فقط جسممون تو اون خونه بمونه و بپوسه تا این شرایط بد تر نشه و بوی گندش همه جا رو نگرفته.همه ی این تصمیمات رو میتونستم تحمل کنم اما آخرین حرف مثل تیر توی قلبم نشست. باید بعد سال عباسعلی زن اسدعلی می شدم؛ اسدعلی ای که ۵ سال ازم کوچیکتر بود، اسد علی ای که بعد مرگ برادر بزرگترش چشم دیدنم رو نداشت و به مرگم راضی بود. وقتی اسدعلی برآشفته از جاش بلند شد ؛ ننه سکینه برای اولین بار توی طول مجلس اون شب حرف زد:
- فقط می گیریش که بی صاحاب نشه و نتونه بیشتر هرزگی کنه؛ بعدش هر وقت هر کیو که خواستی برات می گیرم به خاک عباسعلی قسم که میگیرم!
خاک عباسعلی؟ کی قسم این خونواده از جون عباسعلی شد خاک عباسعلی؟عباسعلی عزیز کرده بود پسر بزرگتر خونواده بود و بجز این مریض بود همین مریضی باعث شده بود که دیرتر از برادر کوچکترش بایرامعلی ازدواج کنه و توجه زیادی خانواده باعث شده بود تاحدودی لوس و طلبکار بار بیاد.
بابام رفت. کم کم همه رخت سیاشونو در آوردن جز من و ننه سکینه. من بیوخ بودم و حق شادی نداشتم، حق پوشیدن لباس رنگ روشن نداشتم, حق تند و تند حموم رفتن نداشتم بالاخره حموم عمومی بود و خوبیت نداشت جلوی مردم. حق سرخاب سفیدآب نداشتم، حق خندیدن نداشتم.. حق هیچی نداشتم.
حال بد و عق زدنم واسه بقیه تهوع آور بود. کسی این بچه رو نمی خواست، کسی مطمئن نبود بچه ی عباسعلی باشه.
کم کم داشت شکمم جلو می اومد، بدن نحیف و صورت زردم با شکم جلواومده و چشمای همیشه قرمزم وضعیتمو ترحم انگیز کرده بود. اعظم باجی گاهی واسم ویارونه می آورد، واسه تهوعم سیرابی می پخت، کاچی و تخم مرغ محلی برام می آورد، کره حیوانی رو لقمه می کرد تو نون محلی و میزد تو شیره ی تازه ی انگور و میذاشت توی دهنم و من دوباره یاد گرفته بودم که چجوری باید این لقمه ی لعنتی رو قورت بدم تا خفم نکنه.
اعظم باجی گاهی که حوصله داشت و غم من اشکشو در نمی آورد می خندید و می گفت:
- آخرش بچت شبیه من میشه سیما. انقدر که از دست من لقمه می گیری.
من فقط نگاش می کردم. آخرین بار کی حرف زده بودم؟ یادم نمیومد! سر سفره نمی نشستم ؛ نمی خواستم غذای بقیه کوفتشون بشه. عکس عباسعلی بزرگ چاپ شد، قاب گرفته شد و روی طاقچه ی بزرگترین اتاق خونه که اتاق مهمون بود جای گرفت.
تو همون روزا زن بایرامعلی ام دوباره حامله شد؛ دختر دومیش هنوز خیلی کوچیک بود. همه به تب و تاب افتاده بودن یکی براش غذا می پخت، یکی لباس چرکاشو می شست، یکی بچه هاشو حموم میکرد و من؟ من تو اون خونه اندازه ی یه حیوون هم به حساب نمی اومدم چه برسه به زن حامله! گاوشون که حامله می شد و میزایید و مرغاشون که تخم می کردن بیشتر براشون ارزش داشت تا من و بچم. البته حسادتی ام نمیکردم زن بایرامعلی که مثل من بی آبروشون نکرده بود که چشم دیدن خودش و بچشو نداشته باشن.
اعظم باجی می گفت بچه که بیاد جاشو باز می کنه، می گفت چشمشون که بچه بیفته حرصشون می خوابه ولی من امیدی نداشتم. هیچ تلاشی واسه اثبات خودم نمی کردم، همیشه همین بوده هیچ وقت بلد نبودم از خودم دفاع کنم. مثل همون موقع که به زور شوهرم دادن، مثل همون موقع که به زور آوردنم تو این خونه، مثل همون موقع که به خطای نکرده متهم شدم و مثل همون شبی که عباسعلی با عصبانیت از خونه زد بیرون و سم گوجه رو سر کشید و کف کرد و مرد و همه ی تقصیرا افتاد گردن من! من هیچ وقت بلد نبودم از خودم دفاع کنم.
چند شب بود که اعظم باجی کنارم می خوابید تا اگه دردم گرفت قابله رو خبر کنه.. خیس عرق شده بودم که از صدای نفس هام هول شده پاشد نشست. زن دنیا دیده ای بود و با یه نگاه تا تهشو خوند.
- نترس سیما! نترس چیزی نیست...به امید خدا تا چند ساعت دیگه راحت میشی..
همه ی کارارو خودش کرد خودش آبو گذاشت که بجوشه خودش فرستاد دنبال قابله و من تازه وقتی به خورم اومدم که صدای گریه ی بچه تو اتاق پیچید. ننه سکینه از لای در داشت نگاه میکرد. حس کردم غم یه لحظه صورت اعظم باجی رو گرفت اما سعی کرد که بخنده.
- - بیا ببینش ننه سکینه! پسره!
ننه سکینه جلو اومد، نباباورانه نگاه کرد و بعد با صدای بلند زد زیر گریه. ترسیدم. چش بود مگه این طفل معصوم؟ با ترس دستمو دراز کردم و بچه رو گرفتم. همون لک روی پیشونی... همون مریضی.. با این که هنوز خیلی کوچیک بود ولی همون لک کافی بود تا حسابی شبیه عباسعلی بشه... خدایا.. بالاخره ننه سکینه نگاهم کرد:
- خسته نباشی عروس! دستت درد نکنه. بذار عباسعلی رو ببرم عموش ببینتش.
یاد اون شب کذایی افتادم.. شبی که عباسعلی نامه های پسرعموم میعادو پیدا کرد.. مال قبل بود.. خیلی قبل ولی باور نکرد باور نکرد و آتیش انداخت به زندگی جفتمون.
انگار همینو می خواستن فقط. یه یادگاری از عباسعلی! صدای گریه ی عباسعلی کوچیکم ترکیب شد با صدای گریه ی عموش. بالاخره گریه کرد بعد ۸ ماه! انگاری که بالاخره وقت گریه ی بایرامعلی ام رسیده بود.