به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «ناخدای کوچک» نوشته الهام عسگری، کارشناسی ارشد بهداشت حرفهای دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
کم سویی چشمان ناخدا آخر کار دستش داد. بعد از عمری عرق ریختن و نان حلال درآوردن، همین حالا که تک پسرش چشمانش را رو به دنیا بسته بود، باید خانه نشین میشد. با خودش عهد کرده بود بعد از پسرش خودش بار عروس و نوه را به دوش بکشد. بشود سایه سرشان، قوت قلبشان، روزیآور خانهیشان.
به عروسش گفته بود:
« پِسَروم رفته. مو که هَسّوم خودوم ای پسرُ بزرگ می کُنوم. غمت نباشه. تو فقط مادری کن بِراش»
اما حالا بعد از سال پسر چشمان ناخدا آنقدر کمسو شده بود که راه رفتن روی زمین صاف هم برایش مصیبت بود، چه برسد به جمع و جور کردن قایق و بَلَم و لنج و ماهی .
پسرک ده سال داشت که پدرش رفت. اما دستانش دستان مردی میزد که گرم و سرد چشیده روزگار است. تور میبافت. به مادرش راحله نگفته بود اما عصرها یواشکی به بهانهی فوتبال کوچه بالایی میرفت سروقت بساط توربافی پدرش که حالا دست شریکش بود. پسر صاحبخانه با دستانش تور میبافت و چندرغاز مزد شریک را قبول میکرد. اما خوشحال بود؛ بالاخره حس میکرد مردی شده است. نانآور خانه شدن برایش کم افتخاری نبود.
اما حالا پدربزرگ خانه نشین شده و زندگی سختتر. دیگر فقط پول دفتر و کتاب نبود که با توربافی عصرهای روزهای زوج در بیاید. باید فکر دیگری میکرد. شنبه صبحی وسطهای پاییز، قید مدرسه را زد، کفش پایش کرد و رفت دکان پدر. به شریک گفت:
«سهم آقامو بده. »
شریک پوزخندی زد و گفت:
« بِچه برو بوگو بزرگترت بیاد. »
بغض کرد، دندانهایش را سخت به هم فشار داد مبادا اشکش در بیاید؛ لگدی به بشکه گوشه دکان زد و از در بیرون رفت. کوچه را صاف گرفت و سراغ پدربزرگ رفت.
پدربزرگ تسبیح به دست گوشه اتاق به بالشت کهنه اش لم داده بود. صدای پای پسرک را که شنید گفت:
«ها بابا اومدی. کجا بودی؟»
پسر اخم هایش را در هم کشید و دست به سینه گفت:
«مو می خوام ناخدا بِشُم. عین شما. »
اما همان حرف های همیشگی را شنید.
« بابا تو باید درس بوخونی، کس بشی برا خودت، مرد که شدی اگه خواستی قایق برا تو . »
پسرک عصبانی شد. فریاد زد:
«مو مرد شُدُم. مرد. »
و با همان بغض از اتاق بیرون رفت . ناخدا هم که دیگر رمق نداشت پیاش برود؛ تا شب صدبار صدایش زد اما پسر جواب نداد. دلشکسته بود. آرزو میکرد شب که خوابید صبح اندازه ده سال بزرگ شده باشد. با خودش فکر میکرد مگر مردی به سن و سال است. تا غروب روی پله های زیرزمین زیر لب انقدر گلایه کرد تا خوابش برد.
صبح خروسخوان راحله از این سر تا آن سر خانه را زیر و رو کرد؛ ولی نبود. ناخدا که سراسیمگی عروس را دید از سر سجاده داد زد:
«چیزی شده راحله؟ »
راحله ناله مویه کنان گفت:
« نیست. رفته.»
ناخدا گفت:
« آخه کجا رفته این موقع. »
کمی فکر کرد و با هیجان گفت:
«ها. ها عروس . اسکله. برو اسکله. »
راحله چادر به سر و چاروق به پا سمت اسکله دوید. با یک دست چادرش را گرفته بود، دست دیگرش را هم روی سرش گذاشته بود و با نگرانی دور وبرش را نگاه میکرد. لنجها یکی یکی راه میافتادند. ناگهان سر برگرداند سمت قایق ماهیگیرها که داشتند دور میشدند. دیدش. قایق ماجد بود همان که اجاره داده بودند به پسرعمههاش. داشت دور میشد. نامش را صدا زد. پسر برگشت. میخندید. اشک روی گونهی راحله غلتید. پسر میخندید. راحله هم خندید. قایق ماجد بدجور قوارهی تن ناخدای کوچک بود./ انتهای پیام