یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۹ - ۱۶:۱۰

چه شد که انقلاب شد؟

مفدا تبریز

این نکته واضح و مبرهن است که پهلوی را نه امام خمینی و نه مردم ایران سرنگون نکرد بلکه پهلوی به دست خود پهلوی سرنگون شد و این سرنوشت محتوم هر حکومتی است که بیکفایتی حاکمان با فساد اطرافیان و ظلم وابستگان به حکومت در آمیزد.

یکی از سؤال های اصلی در مورد سلسله های مختلفی که در تاریخ ایران و حتی جهان وجود داشته است مسئله علت سقوط این حکومت ها بوده است. معمولا سه عامل مشترک به عنوان عوامل سقوط شناخته می شوند؛ آن سه عامل دقیقا همان سه عاملی است که در کتاب های درسی دوران مدرسه در پایان آشنایی با هر سلسله می خواندیم تا آنجا که امروزه همه ما می دانیم که سلسله ها به سه دلیل بی‌کفایتی پادشاهان، فساد اطرافیان و ظلم درباریان ساقط شده‌اند.
 
در مورد حکومت پهلوی نیز همین سه دلیل باعث شد تا مردم ایران به رهبری امام خمینی (ره) حرکتی را شروع کند که اگر چه از 15 خرداد 1342 تا 22 بهمن 1357 به طول انجامید اما در نهایت باعث شد تا حکومت ژاندارم منطقه[1] و سلسله مورد حمایت ابرقدرت‌ های جهان، مخصوصاً امریکا در منطقه خاتمه پیدا کند و پادشاهی 2500 ساله در ایران جای خود را به یک حکومت مردمی و دمکراتیک بر مبنای اسلام بدهد.
 
با کنکاش و تحلیل تاریخ پهلوی به عنوان آخرین سلسله پادشاهی ایران به راحتی به اسنادی دست پیدا می کنیم که نشان می دهد همان سه دلیل یعنی بیکفایتی پادشاهان، فساد اطرافیان و ظلم درباریان باعث شد سلسله پهلوی فقط با دو پادشاه به نقطه پایان برسد و برخلاف سلسله های بلند مدت تر قبل مانند صفویه و یا قاجار خورشید خوشی هایش زود رو به افول بگذارد؛ جالب این است که این سلسله که هر سه عامل را در کوتاه ترین زمان در خود جمع کرده بود در ظاهر تلاش می کرد تا خود را از هر سه عامل بری نشان داده و به عنوان سلسله ای مقتدر و پاک دست خود را معرفی کند؛ اما تورق تاریخ نگاشته شده توسط اطرافیان شاهان پهلوی مانند ارتشبد حسین فردوست می تواند واقعیت های دربار پهلوی را بیش از پیش بر همگان مشخص نماید.

 بی ‌کفایتی پادشاهان

شاید اگر واژه بی کفایتی را در ادبیات تاریخ سیاسی ایران پی بگیرید مصادیق زیادی برای آن پیدا کنید، شاه سلطان حسین صفوی و پادشاهان قاجار با آن فجایع تاریخی مثل تقدیم ایران به افغان ها و عقد قراردادهایی مانند رویتر، ترکمانچای و عهدنامه گلستان نمادهای بارز بی کفایتی پادشاهان آن زمان هستند، اما با همه این ها به عقیده نگارنده هنوز قاجار و اواخر صفویه مقابل دوران پهلوی شرف دارد و می‌ توان گفت که آن دوره به مراتب بهتر از دوره شاهنشاهی دودمان پهلوی بر ایران بوده است.
 
پهلوی ها مخصوصا رضاخان ژست به ظاهر قلدرمآبی داشتند، آن ها تلاش می کردند تا با عربده کشی خود را انسان های استواری در راستای منافع ملی جا بزنند اما این عربده کشی ها فقط در مقابل مردم پا برهنه بود و در آن دوره دم تکان دادن برای ابرقدرت‌های دنیا یک رویه مرسوم بود و دو پادشاه پهلوی به جای آنکه باقدرت بر روی منافع ایران پافشاری کنند به صرف یک درخواست به راحتی منافع کشور را آن هم نه در مقابل چیزی بلکه در مقابل یک هورای پوچ می فروختند؛ این همان چیزی است که وجه برتری قاجار نسبت به پهلوی می‌تواند باشد؛ قاجاریان با همه بی‌کفایتی و حماقت اما اگر طلایی برباد می‌دادند لا اقل لُنگی می‌ گرفتند، اما پهلوی همان لنگ را هم نمی گرفت ؛ به‌ عنوان ‌مثال در زمانی که قرار شد راه ‌آهن که برای ایرانیان در جهت حمل‌ونقل بار و مسافر از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود ساخته شود باوجود آنکه حامیان راه ‌آهن شرق به غرب بسیار زیاد بود و تقریباً همه کارشناسان این خط آهن را برای ایران مفید می‌ دانستند اما رضاخان با توجه به دستور و خواست انگلیس‌ ها راه ‌آهن جنوب به شمال را تصویب و اجرایی کرد و این به آن دلیل بود که انگلیس‌ ها برای رسیدن به نفت قفقاز و نیز جابه ‌جایی بار و تسلیحات برای برقراری موازنه با قوای روس به راه آهنی احتیاج داشتند که بار و نفرات ارتش بریتانیا را از بندر عباس به شمال ببرد و همین شد که رضاخان منافع دراز مدت ایران را به منافع مدت ‌دار انگلستان فروخت؛ تا آنجا که دکتر محمد مصدق که آن روزها نماینده مردم تهران در مجلس بود در خاطرات خود به همین نکته اشاره می‌کند و می‌نویسد: ما راه ‌آهن را برای انگلیس‌ ها ساختیم و این خط آهن به درد ایران نخواهد خورد. در آور تر اینکه رضاخان بخش عمده‌ ای از هزینه این راه ‌آهن را مستقیم از جیب مردم و با افزایش مالیات بر معاش روزانه مردم تأمین کرد؛ مالیاتی که هیچ بازگشتی به زندگی مردم آن زمان نداشت.[2]
 

اخراج شاه از مملکت

خوش‌خدمتی ‌های ابلهانه رضاخان و بی‌ کفایتی او تا آنجا ادامه پیدا کرد که در شهریور 1320 و پس از اشغال ایران توسط متفقین دولت بریتانیا با لحنی تهدید آموز به او برای ترک سلطنت التیماتم داد و او مجبور به ترک کشور به همراه یازده نفر از نزدیکانش شد. نکته خفت‌ بار تر اینکه با آنکه رضاخان به راحتی و بدون مقاومت در برابر خواست انگلیس‌ها تسلیم شده بود اما با این حال حتی در مورد محل اقامت پس از سلطنت هم از خود اختیاری نداشت و علی‌ رغم میل به سکونت در یکی از کشورهای امریکای لاتین مثل آرژانتین مجبور به استقرار در جزیره موریس شد و سر انجام پس از خواهش‌ های فراوان از انگلیس‌ ها او را به مکانی بهتر یعنی شهر ژوهانسبورگ در آفریقای جنوبی منقل کردند و او در همان شهر در غربت و تنهایی و پس از تحمل خفت و خواری فراوان درگذشت.[3]

ننگ شاهنشاهی

دوره محمدرضا از دوره رضاخان نیز خفت‌ بار تر بود و اوج بی‌کفایتی او در پذیرش قرارداد ننگین کاپتالسیون خود را نشان داد؛ قراردادی که به موجب آن آمریکایی ‌ها آزادانه به جولان و جنایت در ایران می ‌پرداختند و هیچ دادگاهی در ایران حق ورود به جرائمی که آن ‌ها در کشور مرتکب می‌ شدند نداشت و از آن طرف اگر یک ایرانی در خانه خود نسبت به تبعه آمریکایی جرمی مرتکب می‌ شد و با کاری خلاف منافع امریکا انجام می ‌داد در دادگاهی آمریکایی محاکمه می ‌شد و این یعنی به تعبیر امام راحل سگ آمریکایی بر مرجع تقلید ایرانی ارجح است.
 
یکی از نکات ننگین این قرارداد این بود که این قرارداد بر خلاف رویه مرسوم و قانونی تصویب قرارداد های خارجی و صرفاً با اعمال نفوذ آمریکایی ‌ها به تصویب رسید؛ این لایحه که به موجب آن مستشاران و دیگر اتباع آمریکایی در ایران از مصونیت مطلق برخوردار بودند در تاریخ 13 مهرماه 1342 در کابینه اسدالله علم نخست‌ وزیر وقت پهلوی به تصویب رسید و در مردادماه سال بعد قبل از رفتن به مجلس شورای ملی بر خلاف رویه قانونی در مجلس سنا به تصویب رسید و اجرایی شد و برای درست کردن صورت قانونی در 21 مهرماه همان سال توسط حسنعلی منصور به مجلس شورای ملی فرستاده ‌شده و تصویب شد.
 
این بی‌ کفایتی ‌ها به اعتراضات از هم گسسته‌ ای منجر شد که حرکت امام و سخنرانی آتشین او در تقابل با این بی‌ کفایتی ‌ها تبدیل به نخی برای تسبیح اعتراضات و قیام مردم شد که بعد از 15 سال در 22 بهمن 1357 شیرازه پهلوی را از هم پاشید.
 

امام در سخنرانی تاریخی خود با حمله مستقیم به امریکا همه ارکان تأثیرگذار را به یاری طلبیدند و فرمودند:

 آقا، من اعلام خطر می‌کنم! ای ارتش ایران، من اعلام خطر می‌کنم! ای سیاسیون ایران، من اعلام خطر می‌کنم! ای بازرگانان ایران، من اعلام خطر می‌کنم! ای علمای ایران، ای مراجع اسلام، من اعلام خطر می‌کنم! ای فضلا، ای طلاب، ای مراجع، ای آقایان، ای نجف، ای قم، ای مشهد، ای تهران، ای شیراز، من اعلام خطر می‌کنم!... اگر مملکت ما اشغال آمریکایی است پس بگویید!... تمام گرفتاری ما از این امریکاست! تمام گرفتاری ما از این اسرائیل است! اسرائیل هم از امریکاست.[4]

خیرات ایران

بی کفایتی پادشاهان پهلوی به همین جا ختم نشد و آن ها بعد از دادن امتیاز های بی حد و حصر از قبیل کاپتالاسیون به خیرات ایران روی آوردند و از شرق و غرب نقاط استراتیژیک ایران را به همسایگان تعارف می زدند؛ منطقه استراتیژیک آرارات در ترکیه، دشت 3000 کیلومتری ناامید در افغانستان، حق کشتیرانی در اروند خروشان و کل استان بحرین که به عروس ایران مشهور بود فقط بخشی از زمین هایی است که به عناوین مختلف در قرارداد سعدآباد و سایر قراردادها به کشورهای اطراف پیشکش شد؛ علاوه بر این ها حق بازگشت «قصبه فیروزه» و منطقه «خلیج حسین‌قلی» به ایران را که طبق قرارداد ۱۹۲۱ مسلم و قانونی بود مسکوت گذاشته شد و علاوه بر آن پادگان‌ های ایران در مناطق مرزی با شوروی را هم از نیرو خالی کردند، در اهمیت قصبه فیروزه همین بس که در حال حاضر آنجا ییلاق عشق‌ آباد پایتخت فعلی ترکمنستان است. علاوه بر زمین ها منابع مختلفی مانند معادن و منابع آب نیز در سبد خیرات وجود داشت که خود قصه پر غصه ای است.
 

ماجرای نفت

رضاخان که برای سفید نشان دادن دوران خود طبق رسم سیاست ناچار به سیاه نمایی ادوار پیش از خود بود دولت قاجار را به مفت فروشی نفت متهم کرد و در اقدامی به ظاهر شجاعانه به صورت یک طرفه زیر میز قرار داد دادرسی که یک قرار داد کشف و استخراج نفتی از دوره مظفر الدین شاه بود زد و در 1311 آن را کان لم یکن دانست؛ اما خود او پس از مدتی که به پیسی خورد قراردادی خفت بارتر از قرارداد دادرسی را با سرجان کدمن رئیس شرکت نفت ایران و انگلیس امضا کرد که به موجب آن 90 درصد از نفت ایران به دولت انگلستان و ده درصد آن به دربار پادشاهی ایران تعلق می گرفت! این قرار داد که به قرار داد 1933 معروف شده بود تنها بارقه های امید برای گامی نو در صنعت نفت را از بین برد و تا شروع نهضت ملی شدن صنعت نفت انگلیس ها به غارت نفت ایران مشغول بودند. جالب این است که استخراج نفت توسط دولت انگلستان کاملا محرمانه بود و حتی دربار ایران نمی دانست که آیا واقعا در حال دریافت 10 درصد از عایدات نفت است و یا این نیز یک دروغ انگلیسی است! این قرار داد تا نهضت ملی شدن صنعت نفت ادامه پیدا کرد و بعد از کودتای 28 مردد قرار دادی با نام «کنسرسیوم» جانشین این قرار داد ننگین شد.
 
خلاصه آنکه با آن همه خوش‌خدمتی پهلوی به آمریکایی‌ها بی‌کفایتی آن‌ ها به حدی بود که حتی پس از براندازی نظام سلطنت اربابان آمریکایی و انگلیسی آن‌ ها حاضر به پذیرش آن‌ ها نشدند و مرگ در غربت و تنهایی سرنوشت آن‌ ها شد.