به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «لرز مرثیهای برای چند بار کشتن یک پیرمرد که در صفحهی ۱۲۳ میمیرد» ازپویا کیانی دکتری پزشکی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
بلند بگویید «زنده باد کشور شماره ۱!»
بگذارید از آن دوردورها صداتان را بشنوند!
کسی که بلندتر از همه فریاد بزند
نشان افتخار و خروسقندی و قاقالیلی نصیبش خواهد شد
(سفر به انتهای شب - سلین)
از فکر پ بیرون نمیآیم، نیامدهام، از فکر لثههای مصنوعیاش، که روی موکت افتاد و شکست، حس عجیبی دارم، به ضبط صدا روی چیزی غیر از کاست، مشکوکم، به چشمِ دکمهی قرمز که خاموش و روشن میشود، و بدتر از این شک، از وقتی پ مرده نمیتوانم لحن خودم را بنویسم، یا مثل حالا، ضبط که میکنم توی حرفهایم مدام سکته میافتد. کافی است پلک به هم بگذارم، پ اینجاست: در همین فسفس، که سکوت که میکنم ضبط میشود. پ اینجاست: در این اتاق، در این دفترچه. پ را از چمدان بیرون میآورم.
«سکوت باید کرد.
سکوت میان حرفهایم میپرد.»
خودش است. دستم کلمات او را میگیرد و ورق میزند.
ص۱۱۱
...و کهنهی سفیدی را که از زمان پاشویه روی صورت پ مانده بود برداشتم و روی گرمای شوفاژ پهن کردم. آب دارد از شیارهای کهنه پایین میآید. پ عرق میریزد و نفُسنفسی که تکهتکه فرومیبَرد بیشتر شبیهِ سکسکه است. آروارهی مصنوعی لغزید، از دهان چروکیدهاش بیرون آمد و دوباره برگشت تو.
او را نوشتهام. پ را نوشتهام. او را میخوانم. پ را.
روبروی ساعت نشستهام و نگاهش میکنم که با ترس نگاهم میکند که او را نگاه میکنم که زیر ساعت دراز کشیده.
صورتش سنگی است. ابوالهول. بیحرکت. حتی برای جابجا کردن نگاه، گردنش به کُندی گردن تانک میچرخد. چشمهایش کمی بیشتر از چشمِ مجسمههای هزار ساله میجنبد. پلکهایش آنقدر سست است که قطرههای عرق بهردیف توی چشمها میریزد.
میبینمش.
سست، سرد، سیاه، پ اینجوری آغاز میشود. تمام پ اینجاست، روبروی من، اما سوی دیگری هم دارد: تنه، کمر و باسن. که خیلی بیشتر از سر بیجانش رمق دارد. و دستهای بیتاب. که از آرنج به پایین آنقدر جنبندهتر از جناغ و کتف و شانه است که پنجهی گوشتی و پرخونِ یک کارمند چاق صرافی را در خاطرم زنده میکند. از کمر به زیر. که از این هم جنبندهتر است. و شکمش. که بیاختیار میلرزد. و از ناف به پایین. که دنیای تکان و رعشه آغاز میشود ... مدام این ران را سوار آن یکی کردن، آن یکی را به این یکی کوبیدن، پاها را به شکل هشتی گشاد باز کردن و بیهوا، مثل هفتی خشن در هم فروبردن. بیتابی در او رسوب کرده و زانوهای متورمش هر لحظه در رقصند. اول این یکی را میلرزاند، بعد دومی، بعد هر دویشان را، و سر آخر هر کدام را بر ضدِ آهنگِ آن یکی، تا دوباره سراغ پای اولش برگردد ... از قوزک باریک پای او به زیر، هیپنوتیزم مهآلودی خانه کردهاست. صدای تپتپ کفشها و فسفس ساییدن رانهایش را با نگاهی دوخته به صورت پ میشنوی و احساس میکنی مقابل جسدی به صلیبت کشیدهاند که چند مار زنگی از نوک پا شروع به بلعیدنش کردهاند.
ص۱۱۲
«شش ماه است که تب دارم. شش ماه است خیابان را ندیدهام. آنقدر عرق ریختهام که میتوانست یک کپور درشت را زنده نگه دارد. آنقدر از دستم عرق چکیده که دفترچه خیس شده و نمیتوانم با مداد چیزی بنویسم. چهار صبح بالا میپرم و مچ خودم را وسط هذیان گفتن میگیرم. از بیدار شدن میترسم و بعد، از خوابیدن. میترسم از به یاد آوردن چیزی که در خواب از آن میگریزم: از آتش / از شیطان / از مردی که با داس زنگزدهاش دخلم را میآورَد / از کامیون حمل زباله / از نور / از خودم. و دیگر مجبورم بیدار بمانم تا صبح، چون نفسهایم به قدری داغ است که توی دماغم هیزم میسوزد و باید هر چند دقیقه آب به پیشانی بزنم و دو انگشت را توی لیوان خنک کنم و فروببرم توی تنور سوراخهای بینیام تا خورشید بالا بیاید.»
بیماری او را، اگر بیمار باشد، باید اینطور متوقف کرد: زیر دوش سرد دو مشتِ پر فلفل، گزنه، شیشه، در گوش و دماغ و دهانش بچپانی؛ شکمش را با طناب محکمی ببندی، که خون نخواهد به پایینتنه نشت کند، و از آن طرف هم بیمعطی چند آمپول آرامبخش به ماتحت استخوانیاش فروکنی. پ را، بهخصوص وقتی که این شکلی به دیوار تکیهاش دادهای و پاهای قلمیاش را روی تشک دراز کردهای، میتوان دو نیمه در نظر آورد -که در واقع مرز مشخصی بینشان نیست- : سنگ قبری نرم و خیس، بدنش، صورتش، مغزش، و در زیر خاک لانه مورچهای ملتهب، پاهایش، کپلش، روحش.
حالش واقعا زار است و حرف دیگری نیست. چند روز پیش دکتر میگفت تا چند روز دیگر میمیرد. چیزی که همیشه میگوید. ولی، این بار تاکید کرد که پ «حتما» تا چند روز آینده خواهد مرد. که البته این حقه را هم چند باری به کار برده است؛ هم او وَ هم چند دکتر بیچیز دیگر که خانوادهی لعنتشدهی پ میفرستد و هرگز به هیچکدام دشتِ آخر نمیدهم. داروهایش... بهترین دارو مرگ است. مرگ مغزی، ناگهانی، نباتی. این را دکترها میدانند، و من. تا وقتی دستت توی جیب کسی است، برای دو طرف بهتر است آخورش گرم بماند. در هر صورت دو باید چهار و چهار باید هشت بشود.
باید؟
پ زنده است.
ص۱۱۳
پیشانیام را مالش دادم. چند خط دیگر از نوشتههای تکهپارهی پ پاک کردم. خواب امانِ فکر نمیدهد. سررسیدی که تویش مینویسم بوی پهن میدهد. هشت سال پیش کاملا به روز بوده است. پ با علاقهای عجیب هر روز سراغش رفته، هذیانی نوشته. چرک زیر ناخنهایم را میمکم، بیخوابی توی سرم طبل میکوبد. گونههایم گًر گرفته و لبهایم از تب خستگی چاک خوردهاست. جا جای نازکدلی نیست، چیزی هم برای ترسیدن ندارم، ولی باز هم از فکر اینکه کسی سرزده در خانه را باز کند، خون خونم را میخورد.
«ماهی آزاد نیستم، که بالیدنش مرگ است.» پ این جمله را به قدری محکم نوشته است که پاک نمیشود. ردِ خاکستری مداد فقط کمی محو، کمی محو، کمی... لحظهای فقط تصورش را بکن، پرستاریِ همچین آدمی با تو باشد.
با کدام زور؟
زور بیکسی.
چه مدت؟ نامعلوم. بیستوچهار ساعته، هفت روز هفته، با مواجبِ به وقت و بیمه.
تو: آس و پاس. سی و هشت ساله. خرد و خمیر.
پ: آش و لاش. مبتلا به چیزی که اسمش را نمیدانند. خرپول. چند خواهر و برادر که هنوز میتوانند روی پایشان بایستند. دارند آن سوی نقشه ماهی پرورش میدهند، و چشم دیدن پ را ندارند. شاید. او به قول خودش، یک آدم فکَسنی است که باید دورش میریختهاند، نفرینی که کائنات برای این جماعت ماهیکُش نازل کرده.
اما پفیوزها سر بزنگاه لیزیده و جاخالی داده بودند.
ص۱۱۴
پرستاری از پیرپاتالها به خریدن بازیکن در فوتبال شبیه است. قراردادی که امضا میشود یک چیز است و حقیقت پنهان یک چیز. دوام قراردادها به یک فصل هم نمیرسد. تیم پشت تیم سر سال سقوط میکند و پیرمرد پشت پیرمرد، سر برج میمیرد. یا در بهترین شرایط تیم فقط صعود نمیکند و خاکسپاری چند نفرشان به تعویق میافتد: آن پیرمردی که پرستارش تویی مهمان و بعد ساکن بیمارستان میشود. میشَوید.
حوصله ته میکشد، درد بالا میگیرد، فریاد، سگخوابی، زخم بستر، هذیان، بوی شاش، بوی خون، طعم چرک، پولِ ده برابر و بعد، مرگ.
قول و قرار نامرئی در سمت سفید کاغذ صورتجلسه میشود:
باسمه تعالی
اینجانب، قسم میخورم تا وقتی پدرتان/مادرتان به قدری نمرده باشد که سرد یا بدبو شود، آنقدر تَر و خشکاش میکنم، آنقدر تر و خشکاش میکنم که از تکوتا بیفتم و از ریخت نحساش متنفر شوم.
امضا.
امضا.
پن -فرار نخواهم کرد.
-هزینهی سیگار به عهده کارفرما.
تبصره -در خودکشی به وی کمک نخواهم کرد.
رونوشت -ندارد.
ص۱۱۵
«باکرگی ترسناکتر از فاحشگی است.»
پ این جمله را با نستعلیق رقتانگیزی نوشته است.
او را موقع نوشتن باید اینطور تصور کرد:
گلاویز با مکثهای اجباری:
با سفیدیهای نانوشته، که تمام دفترچه را پر کرده:
در چرنوبیلِ کلماتش به خاک نشسته است:
...
طنین جیرجیر پلههای طبلهکردهی راهرو-
-صدا تا پشت در خانه بالا آمد. از جا پریدم و رفتم دم در، که در صورتم باز شد و به عقب پرتاب شدم. ن بیاعتنا به بینی ضربخوردهی من با قدمهای چند متری آمد تو و دوری زد و دید کسی نیامده و سرتاپای پ را برانداز کرد و رفت روی مبل یکبری افتاد و هنی کرد و روزنامه را قاپید و وانمود کرد میخوانََد. از گوشهی آستینهای سفیدش که هر کدام به اندازهی کفن یک بچه است، آب باران روی موکت چکید و هنوز هم میچکد. باورم نمیشود دارد باران میبارد. رو به من یا به هیچکس غرید. «دیر کردهن.»
لحنش خبریامریمنزجرسوالیمتعجب بود، و بیمعطلی پردهی روزنامه را بالاتر برد تا از جواب/اطاعت/تایید/سوال بینیازم کند.
پ از لحظهی ورود، ن را با وحشت نگاه میکند و چهارستون تنش میلرزد.
ستون؟!
به قدری از این غریبه ترسیده که اگر او را میشناخت، باید میترسید. آن کسی که جسم پ را قالب گرفته و زندگی را درونش ریخته، به جای شش روز سه چهار روز منتظر مانده و بعد، قالب را زیر بغل زده و فلنگ را بسته است. اسکلت سرِ پا مانده، اما در جسم بندزدهاش زندگی پایین سریده: این، تجسم خواب یک دیوانه است. خمیرهی بدبختی: سرِ سربیِ سردِ زنگار گرفتهی او، سوار بر پاهای لاغر و ناتوان و شکستنی و کبود. مطمئنم اگر یک شب دست از دلم برمیداشتم و جمجمهی بیرمقش را میشکافتم، آنجا به جای افکار خاکستریِ تپنده کپک سبز و چسبناکی میدیدم.
ص۱۱۶
نگفتهام و پیداست همهی کار همین نیست. نگهداری از او مثل هیچکس نیست. به خصوص که اصلا پیر نیست، که نمیتواند حرف بزند، زنی ندارد و بمیر هم نیست. آن کپهی موهای سفید روی سرش گولزنک است. همه با هم فرق دارند، اما پ فرق داشتنش هم فرق دارد. او نقض تمام قوانین است. هر چهقدر هم شکمش زیاد کار کند هیچ چیز نمیخورد. لقمه را که در دهانش میگذاری، یک ساعت بعد شیربرنج از گوشهی لبش سرازیر میشود.
و اگر هم غذایی نپخته باشی بدتر از بدتر است. محشر کبری میکند، بنای عربده و وغوغ میگذارد، خونابه بالا میآورَد، خودش را روی زمین میاندازد، خانه را روی سر میگیرد. اگر بتواند. به هیچ قیمتی حاضر نیست تلف کردنِ آن چند لقمه را از دست بدهد.
نمیشود با چیزی کنار آمد، و اگر بشود، همین اوضاع هم فقط چند هفته پایدار است. دمدمهای پاییز همهچیز عکس خواهد شد: میخورَد و پس نمیدهد، میخورَد و پس نمیدهد. بنبستِ ماده، کثافت و انرژی، مخروطی عظیم، پر از نژادهای مختلف گُه که روی دست میماند و خسخس میکند، مترسکی از چربی، که فقط زمانی قصد بازگشت به نقطهی ثقل را خواهد کرد که زمستان تمام شود و وزنش به صد و سی چهل رسیدهباشد. تحمل. تحمل. تحمل باید کرد. باید مُسکن خرید. باید فرسودگی را پذیرفت. باید غژغژ کرد. باید وراجی کرد و تا رسیدن خرداد، ناامیدی را توی پاگرد معطل نگه داشت.
تشر میزند. ن. «بتراش اون مداد صاحبمرده رو.»
کاش صدایش را داشتم. کاش کاسِتها را دور نمیریختم. کاش میشد...
با هر سطری که به کنارهی کاغذ میرسانم سر برمیگرداند و نگاهم میکند. سنگینی چشمهایش را روی دفترچهی کهنهی پ، که دفتر من شده است، و بر روی پهلوی چپم احساس میکنم. خوب میدانم، میدانم ن کاری به کلیهام نداشته، کاری به کلیهام نداشته، کاری به کلیهام نداشته، و فقط یک واسطه بوده است. یک واسطه. همین. اما هیچ چیز نمیتواند گزگز تیز دندههای ناسور من را بخواباند.
ن با خودش بلند میخوانَد. «جراحان از شکم زنی سیوپنج ساله یک تودهی یازده ساله ... یازده کیلوگرمی ... ، خارج کردهاند.»
چاقویی برمیدارم و مداد را تیز میکنم. میتراشم. باز میتراشم. مغز نرم به هدر میرود. سردیِ تیغه پوستم را غلغلک میدهد. لولای در ترِق صدا میدهد. پ که چیزی نشنیده، نگاهش را از ن جدا کرده و خیره به من خِرخِر میکند. صدای شلاق باران روی سقف کولر-
-به ن لعنت میفرستم. به پ لعنت. به تاریکی غروب. تراشهای از چوب بنجل مداد جدا شده بود و زیر ناخنم فرورفت. تا ریشهی سفید آن جلو آمد. درد دوید تا مهرهی گردنم. با دندان بیرون کشیدم و تفاش کردم. دفتر خونی شد. دهنم خونی شد. پیرهنم خونی شد. از این مداد متنفرم. دورش انداختم. خودکاری برداشتم. از خودکار متنفرم. به خودم لعنت میفرستم، به شبها، به هر کس این عجوزه را توی دامن من انداخته، به هر کس اینها را بخواند لعنت میفرستم. لعنت به همه. لعنت به ن. به ما. به همهچیز.
باید این صفحه را بسوزانم.
ص۱۱۷
با این بیحوصلگی چرا مینویسم؟ این چهار خط نه اعتراف است، نه تلاش برای توجیه کاری که کردهام. فرار نیست. قصه نیست. مرثیهی بیپولی نیست. مخدر نیست. خداحافظی نیست، کسی را ندارم که از او خداحافظی کنم. به جز مادربزرگ. خداحافظ مادربزرگ!
.
.
.
این رد خون ناخن من است، بگذار زمان دنبالت بیاید خون.
ص ۱۱۸
باید ساعت شش برسد. تیک! باید ساعت شش حمله کند. تاک! باید همهچیز بیخبر اتفاق بیفتد. باید از یاد ببرم. از یاد ببر! از یادت ببر! بردی؟! جا بخور! جا بخور! خوردی؟! فراموش کن! تیک! غالفگیر شو! تاک!
نوشتی... آخرش نوشتی بیحوصلهای. دیدی با خودکار نوشتن گناهکار میکند؟ حالا کجا را میخواهی خط بزنی؟ کدام حوصله. کدام بیحوصلگی؟ فکر نکن، بنویس، کدام خری این را گفت؟ حوصله کاری به حال و روز من ندارد. دل و دماغْ قوارهای است که به تنِ زندگی من زار میزند. کفریام، صبرم سر آمده، همین. بیزارم، نه بیشتر، از اینکه مجبورم... از همین اجبار کفریام... توضیح نمیخواهد. آدمی که زیر این و آن را تمیز کرده نیازی نکرده توضیح بدهد. غلط کرده توضیح بدهد. چه چیز را؟ هر چیز را. همین یک کلمه کافی است. جبر. و میتوانی تمام دفترهای دنیا را سیاه کنی. حق داری تمام کاستها را بیرون بیاوری و صدای خودت را به جای این و آن ضبط کنی. حق داری توی خیابان خِر هر کس را دلت خواست بگیری و با او حرف بزنی. همه باید گوش کنند. همه باید بشنوند. کسی که باید بفهمد میفهمد و هر کس «نه» توی حرف میآورَد، گُهِ صد نفر زیر ناخنش نخشکیده است. نشده پنج صبح بیدار شود و قبل از صبحانه توی تاریکی ناخن بگیرد، مبادا باز هم تهماندهی اسهال این و آن را را قورت بدهد. اجبار برای آدمی که جان جنگیدن دارد «اجبار» است. اجبار برای کسی مثل من یعنی له شدن، و تمام. خلاص شدن. مردن. یعنی، کوران فکرهایی که نیامده فلنگ را میبندند. اجبار یعنی هر حرفی که میزنی مفت باشد و اگر حرف نزنی هم شپش به تنبانت بیفتد. اجبار یعنی یادت برود جبر چی بود. اجبار یعنی کار. یعنی جوهرنمک. یعنی سه روز اول تحمل، سه روز دوم آب رفتن، وَ سه روزهای بعد، تنفر. تنفر. تنفر. از خودت، از پ، از صبح. نفرت میتواند همین نگاه ن باشد. اجبار میتواند همین خستگی باشد، این تاریکی، این دفتر، این اتاق، این گناه.
انگار پ نوشته باشد، به تقلب نوشتهام: «دائما یکسان نباشد حال دوران.»
یک ماه پیش، سوسوی صبح در درههای نخاع افتاد. پ دوباره به لاغری سرازیر شد. شکم به کار، خوردن هیچ و ریدن همهچیز. چربیها سوخت، صورتش آب رفت، تنش باریک شد و خشکید، پوست به استخوان رسید. پ، پر کاه. پ، نی قلیان. دهانْ خشکیده. موها خشکیده. چشم سیاهش فرو رفت و بیابان شد. اسهال پشتِ اسهال پشتِ اسهال. لرزی که تمام تنش را گرفت و مرگی که در کار نیست. ردِ هر روز که روی زمین مانده و باید با چکمه قدم برداشت. دردی که نمیشود فهمید احساسش میکند یا نه.
مهمانها و سر زدنها و حال پرسیدنها نصف و بعد قطع میشود. نه خبری از زن سابق، نه برادر کوچکتر. تلفن زنگ نمیخورَد. همسایهای در نمیزند. دلی تنگ نیست. پستان زنگی فشار داده نمیشود. به هشتاد کیلو که میرسد بوی نا خانه را میگیرد. خاک پرده را برمیدارد. لاغرتر. کدرتر. چروکیدهتر. پ سیاه میشود. ناله رسوب میکند. غبار به دیوارها میماسد. صدای باران از یک وجبی پرده اینسوتر نمیآید و برای شنیدنش باید سر را نزدیک بُرد، گردن کشید، و بوی سنگین خاکِ پردهی کرکدار را تحمل کرد.
ص۱۱۹
«صورتم را به شیشه میچسبانم و رفتنشان را نگاه میکنم. جهنم اگر خواهری باکره داشته باشد همینجاست.»
کجاست؟ پ چیز دیگری ننوشته.
سرفهای تیز میکند. محتویات گلو بهجای آنکه بالا بیاید پایین میغلتد. چند روز است که از اعماق سرماخوردگی شدیدی بالا برگشته، میترسم از نو به عمق شیرجه برود. لاغریاش مایهی نگرانی ن است. این را از نگاههای هر چند ثانیهی او به پ میشود فهمید. سههفته بیشتر است که مهار شکمش از دستم بیرون سریده. مثل گوشت لخم روی دستم افتاده و جانی به تن ندارد. سوسماری نیمهجان که وقت جابهجا کردن دستهایش دور گردن آدم میپیچد، دماغ خیسش به پشت گردنم میسابد و پاهایش روی زمین دنبال ما میآید.
هرگز به بوی این خانه عادت نکردهام. نمیشود. تحملش فقط از پ برمیآید که مشام ندارد و ن که تظاهر میکند چیزی نمیفهمد، اما چشمهایش از تیزیِ آن به اشک افتاده. بو به قدری زیاد است که اگر پنجرهها را باز کنم یا درهای خانه را بشکنند، عطر لاشهموش خیابان را برمیدارد.
شیربرنجی که قرار بود آماده شود، تا ذرهی آخر از دهان پ بیرون میریزد. بیهوا روی تخت کلهپا میشود. ن از جا میپرد. اشاره میکنم که نمرده است. خوابش برده است. اعتنا نکرد و رفت نبض او را در دست گرفت. شک ندارم چیزی به دستش نخورد، اما چون میدید نفس میکشد، وانمود کرد خون پ را لمس میکند. برگشت و نشست.
صفحهی موبایل را روشن و بعد خاموش کردم. شش و بیست دقیقه! تماسی گرفته نشده. میدانم ساعت دیواری خواب است، و باز نگاهش میکنم. هنوز هم دارد دیشب را نشان میدهد، و یا به ساعتی در فردا تظاهر میکند. ساعتها همیشه تظاهر به-
اینجاست که تلفن زنگ خورد.
پسرعموی پ بود. یا یک فامیل دیگر. خیال میکرد اگر به نیابت حال او را بپرسم «مریضشان» با تکان دادن سر یا پلکزدنی، چیزی، میتواند جواب سوال را بدهد. پیداست چند سالی پایش را اینجا نگذاشته است. گفتم پ نمیتواند چیزی بگوید. پرسید حالش بهتر است، گفتم اینطور فکر میکنم، باور نکردیم. گفت اگر بتواند به زودی سراغ ما میآید و گوشی را گذاشت. دوشاخ را از پریز تلفن کشیدم.
نوک انگشتهایم سرد شده است. پس کِی میخواهند برسند؟! دستها را یکییکی زیر ران میبرم و میگذارم بماند. پ دستهایش را بیهدف چپ و راست میکند. به مرور فهمیدهام در هر جای بدنش که خون بیشتری جمع شود، به سرسام میافتد. همین حالا که سرش روی تخت افتاده گردن پرچروک او به اندازهی شکمش پایین و بالا میرود. اگر شب دیگری بود قرص خوابی به او میدادم و سعی میکردم لرزِش را همهجای تنش به طور مساوی تقسیم کنم.
دلم میخواهد وقتی از این در کوفتی بیرون میروم یکی از انگشتهایش را با خودم ببرم. بعید میدانم کسی دنبال آن باشد. پ یک خواهر دارد، از این مطمئنم، تا حد زیادی، ولی هر کار کردهام حالیام نشده چند برادر دارد. احتمالا بیشتر از دو تا هستند. شیر به شیر. و بعید است هیچکدام دنبال انگشتهای او باشند. آن برادر کوچکتر، کوچکتر از خواهرش، همیشه تلفن که میکند به خودشان میگوید «ما»، ما میآییم، ما نگرانیم، ما نمیآییم، اما هیچ باری نبوده که دو تا از برادرهایش همزمان اینجا بیایند. از این «ما»، همیشه آن زن هست، و فقط یک مرد که قیافهاش با نفر قبل مو نمیزند اما رفتارش از زمین تا جهنم تفاوت دارد. شاید دوقلو باشند، یا جوری که من احساس میکنم، دهقلو باشند، یا هیچکدام، اصلا برادری در کار نباشد.
ص۱۲۰
دربارهی دانش. حتی تا همین چند شب قبل نیمهشبهایی که مطمئن بودم کسی از راه نمیرسد، دو بالش روی فرش میگذاشتم، بالاتنهی بیرمقش را از لبهی تخت پایین میکشیدم، سرش را بین بالشها، کمرش را روی زمین و پاها را چمباتمه روی تخت میگذاشتم و با یک متکای بزرگ رویش را محکم میکردم. کسی اگر آن لحظه در را باز میکرد، خیال میکرد یک نفر میانِ دراز و نشست خوابش بردهاست. باورش مشکل است، اما با این ترفند چند باری توانستهام لرزش را میان تمام نقاط بدنش به مساوات پخش کنم. جاهایی که خودشان بیشتر میلرزند باید کمتر خون بگیرد و جاهای کملرزه خون بیشتری میطلبد. دستورالعملاش بسیار پیچیده است که کجا باید کجا و چه نقطهای باید در چه موقعیتی باشد تا کار درست انجام بگیرد، و چون بدن با بدن فرق میکند دانش من غیرقابل انتقالبهغیر و لذا کان لمیکن محسوب میشود. اینجور شبها تنها وقتهایی بوده که شده است چند ساعتی بخوابم. چند ماه و فقط چند شب. کافی است پلک به هم بگذاری. اگر خرخرهاش به اندازهی مساوی با قفسهی سینه نلرزد، یکباره چنان خرناسهای میکشد که خرس هم نمیتواند. باید کنارش بنشینی و دستهایش را در دست بگیری، باید اسمش را صدا کنی، همراهش بلرزی و نوازشش کنی تا کمکم نفسش آرام بگیرد و دست از مردن بردارد.
ص۱۲۱
بیست و ششم آذر:
«من مریض نیستم. این تنها چیزی است که میدانم. دکترها و عکسها و آزمایشگاهها همه از یک حنجره اطمینان میدهند خبری این تو نیست. این چیزی که روز به روز ریشهات را میخشکاند بیماری نیست. زندگی نیست. مرگ نیست. زهر نیست. تنها زندگی میکنم، پس توی غذایم بیشتر از دیگران سم نیست. هر چیزی که هست، عفونت نیست. دیوانگی نیست. سرطان که به هیچ وجه نیست، بماند که پنج مرتبه درمانم کردهاند. میگویند جنسی نیست، میگفتند باید باشد، خوب میدانم نیست. از زنها متنفرم، از زنام متنفرم، و بیضهام از کار افتاده. از رگ و ریشه نیست، از خون نیست. از مغز هم نیست، یک آلبوم عکس از محتویات جمجمهام دارم.
مثل روز پیداست، نه ... مثل شبِ ناپیدا پیداست: میمیرم، قبل از آنکه مریض شده باشم. و آرزو: جسدم در سردخانه مبتلا شود. حتی نمیتوانم بلایی
ص۱۲۲
سر خودم بیاورم. همهکس هرگز نمیتواند به موفقیتی، به جایی، به چیز بزرگی برسد. حسرت برای چیزی نشدن غلط است. اما از طرفی، هر کسی، هر چقدر هم بیاستعداد و اِلخی و الکی، توانش را دارد که یک گندکاری حسابی درست کند. آتش زدن یک مزرعه گندم. هل دادن یک نفر جلوی قطار. گلوله زدن به پرده سینما. اینکه حتی نتوانی افتضاحی دهان پرکن بار بیاوری تاسف دارد.»
حرفهایش را نه میفهمیدم، نه نمیفهمم.
هفتهها تمام قوایم را به کار گرفتم بلکه برای چند ساعت هم شده او را بخوابانم. پنج شبانهروز است که یک ثانیه هم نخوابیدهام، و حالا بیشتر از آن خستهام که بتوانم این بازی را ادامه بدهم.
ن توی شکمام میرود.
- این یارو میتواند راه برود؟!
جوابش شرط بستن دارد.
- فرار نکند؟
- معلوم است که نه! ولی سینهخیز میتواند برود؛ دقیقا مثلِ، دقیقا مثل مورچهای که پا روی کمرش گذاشته باشی و...
...حرفم را میبُرد.
- خوب است.
اگر میخواستم خودم و پ را از دستِ زندگیاش خلاص کنم نیازی به ن نبود.
ن برای این کار اینجا نیامده است، تخصصش این نیست. آنهای دیگر را هم که قرار است بیاینُد، گ، م، ر، فقط یک بار صدایشان را شنیدهام و میدانم امکان ندارد بتوانی با پول راضیشان کنی کسی را بکشند. خانم عزیز، آقای محترم، پلیس زحمتکش، تاریخنگار گوساله، اگر تا اینجای دفتر را خوانده و هنوز متوجه نشدهاید، پنهانگویی ارزش ندارد. البته من هم قصدش را ندارم. ن که با هم گیر افتادیم، و ششماه همبندیام بود، زودتر آمده است تا خانه را امن کند. م، ر و گ بنا است ساعت شش تا هفت طبق قرار و مدار بیایند اعضای فروختنی پ را دربیاورند و ببرند. قلب، کبد، کلیهها، پوست سر، همانطوری که کلیهی من را عوضِ ثلث بدهیام بردند.
دارد میآید.
سینهخیز چیز دندانگیری نیست، ولی برای یک نوزاد یا فلج رعشهای مثل او، اینکه بتواند از آ تا ب برود اقبال بلندی است. در همین پنج ثانیه با سرعتی بیسابقه، دروغ میگویم، خودش را به پای من رسانده است. باید بغلش کنم، و او همین را میخواهد.
دستش را نمیگیرم و سفرَش را از نو مینویسم. مینویسم از تخت پایین میسُرد. مینویسم دور خودش میغلتد. مینویسم صدای نوشتنام در لِقلِق موزاییکها حل میشود. پ آرام جلو میخزد و من خزیدنش را مینویسم. وزنش را روی کف دست میاندازد و مینویسم، پاهای پر جنب و جوش مزاحم میشود و مجبورش میکند کندتر حرکت کند. مینویسم دستهایش از خستگی نمیتواند تکان بخورد. تا صبر میکند که انگشتهایش از قفلشدگی دربیایند، صبر او را مینویسم. مینویسم نمیتواند بگیرد پایهی صندلی را و پایهی صندلی را میگیرد. مینویسم سرش بوی ماهی مانده میدهد. صدای فسفس کپسول اکسیژن را مینویسم، تمام سکوت را مینویسم. میدانم باید از جا بلند شد، او را بغل زد و دوباره توی تخت برد. از جا بلند نمیشوم، او را بغل نمیزنم، و توی تخت نمیبرم.
ص۱۲۳
چند دقیقهای گذشت. پ سعی کرد حواسم را به خودش جلب کند، یا فقط میخواست نگاهش کنم، نتوانست. نتوانست سر را به قدر کافی بالا بیاورد و به صورتم خیره شود. نگاهش در حدود جناغ سینهام ماند. نزدیک است خوابش ببرد، نمیبرَد، و بیدار هم نیست.
از پشت روزنامه تیتری میخوانَد.
«دو دختر هشتساله و یازدهساله در برابر چشمان والدین خود در استخر پرورش قزلآلا غرق شدند.» با هر مکث و تاکید یک بار برگه را محکم تکان میدهد، طوری که شکستنِ قولنج کاغذ به گوش ما دو نفر برسد. «مصاحبه با زنی که از نود و هشت بار خودکشی جان سالم به در برده.»
ترسی عجیب در بدنم میدود: انگشتهای پ ساق پایم را لمس میکنند. مشت میکنند. گرمند! زیر بغلهایم عرق مینشیند. پرههای بینیام باز و بسته میشود. این دستها من را میترسانَد. این دستها را باید از خاک گور بیرون گذاشت، صد سال زنده خواهد ماند، هزار سال زنده خواهد ماند. مرگ هزار بار کمتر از زندگی کردن در این اتاق متعفنکننده است.
طاعون دلتنگی. هیچ چیز ارزش دردش را ندارد.
کاش پولی گرفته بودم. کاش میشد فرار کنم. این تصلیب او و تسلیم من است. اگر ریههایش از بین نرفته بود، هردویشان را میخریدند و دیگر کار درست میشد.
- نمیشود خونش را دربیاورید؟ به درد نمیخورد؟ این کفشها چهطور؟
ن ریشخندی زد و به م نگاه کرد.
- گروه خون پ مثل روسپیها همهجا ریخته است.
دوباره مداد موشخورده را میتراشم و دوباره مینویسم. هنوز مینویسم. از همان روزی که دو روی تمام نوارهای پ را تمام کردم. در تمام روزهایی که پ مریض و مریض و مریضتر شد وَ خودم کثیف و کثیف و کثیفتر. مینویسم که نوشتهام.
صدای زنگ بلند شد. قبل از آنکه روزنامهی رهاشده از دست ن به زمین برسد در را باز کردم.
روی پا بند نبودم. بین هر قدم خواب حمله میکرد. هر نفس را دو بار فرو میدادم. منتظر بودم قیافههایی ترسناک ببینم. لباسهایی عجیب. خندههایی کریه. دندانهایی که با سایه پوشیده باشند. لثههای سیاه. چشمهایی پر از رگ سرخ. اما سه نفر آمدند با پیرهن شلوارهایی شبیه رانندههای اتوبوس، یا نگهبان پارک. راه رفتنشان مثل آدمکوکیها. بوی عرقشان اتاق را برداشت. استیشن لکنتهای را چسبیده به در ورودی پارک کردند. چیزهایی گفتند، حتی نگاهی به پ نینداختند و کار را شروع کردند.
میروند و برمیگردند، وسیلهها را دستهدسته داخل حمام میبرند. به اخ و تف کردن و نگاههای هیچکدام نمیخورَد دکتری، جراحی، چیزی باشد. از کُلمنهای حمل عضو که بیمحابا میآورند، و حتی یک پارچه رویش نینداختهاند، آب چکهچکه روی تن پ میریزد.
یک خروار سرًم به در و دیوار حمام میبندند و میدوند بیرون. دندانهای پ از دهانش بیرون میافتد. باید برگردانم سر جایش. از سردی آب کلمن به خود میلرزد. یکیشان، که نمیدانم کدام یکی است، همهچیز را وسط مشمع پلاستیکی سیاهی روی زمین پخش میکند. هفتهشتده تا قیچی، کیسههای خون، دهبیست سرنگِ کشیده و بیشمار کیسهی پلاستیک که نمیدانم به چه کار میآیند درون سفره ریخته. ن رفت و کلید لامپ را زد. دیگر شب شده است. ایستاد به نظاره کردن. سرش تا نزدیک طاقِ اتاق میرسد و سایهاش از آنجا روی من و پ میافتد.
صدای خِرخِر میشنوم. صدای خِرخِر میشنویم. انگشتهای او ساقم را رها میکند. پ را نگاه میکنم که-
ص۱۲۴
که خِرخِرش داشت به آخر میرسید. چشمهایش کدِرتر از همیشه شد، بدنش آرام گرفت. کسی فریاد نکشید، پ مُرد.
دفترچه را انگشتم باز نگه میدارد. پنجرهای باز میکنم و پرده را کنار میزنم. پ مُرده، و خانوادهاش خانهی او را به من دادهاند.
نور میتابد. تابیدن نور یعنی بوی او از زمین و زمان بلند میشود. پاهایم از سرما سوز میزند. لیوانی که از شیر آب پر کردهام کهنه شده و حباب زده است. روی تخت دراز میکشم. چشمهایم را میبندم ... ن را میبینم .... که نشسته است و میخوانُد.
«مصاحبه با پرستار خانگی یک پیرمرد بیمار که در برابر چشمهایش قلب آن پیرمرد را درآوردهاند. چشمها و لبهای این مرد هنگامی که در تقلا بوده است تا خود را از بند طنابهای قاتلین نجات بدهد، توسط چندین موش خانگی جویده شده. این شماره را از دست ندهید.»/ انتهای پیام