به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهرهمندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماههای آتی برگزار میشود و علاقهمندان میتوانند در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشتههای مختلف وجود نداشته و عموم علاقهمندان میتوانند در این جشنواره شرکت نمایند.
جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بینالمللی است که ده دوره از برگزاری آن میگذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار میشود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان میتوانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.
استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سالهای گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا، آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کردهاند.
در اینجا داستان «تَل روبار» از فاطمه زهرا ترخان، کارشناسی بهداشت عمومی دانشگاه علوم پزشکی قم و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم سیمرغ را باهم مرور میکنیم:
کلید را در قفل میچرخانَد. در بهروی اتاقی تاریک باز میشود. خطهای موازی نور از ورقههای نازک پرده، اُریب افتاده است روی تخت فلزی. گلبن، خالی و سنگین پا میکشد بهداخل.
نسیمی در هوای ساکنِ اتاق چرخ می خورد، در با صدای جیر بسته می شود. بهدستۀ پارۀ کیفِ قهوهای اش نگاهِ کوتاهی میاندازد. با چشمهای سرد و سنگی. پرتش میکند روی تخت. حس میکند خیلی چیزها در اتاق جابهجا شده است. شک میکند که اصلاً اتاق را اشتباه آمده باشد؛ در ساختمان سهطبقهای که پر است از اتاق.
پیش میرود و پردۀ فلزی را جمع میکند. آفتابِ کمرمق و چرکی افتاده است روی شانۀ ساختمانهای خاکستری تهران.
اتاق بوی ترشیدگی میدهد. چیزی مانند عطر پنیر خشک. مثل وقتهایی که "مایا" شیر ترش را در کیسه میریخت. کیسه را به میخی که "آقاجان" به الوارِ بلندِ ایوان کوبیده بود آویزان میکرد. قطرههای رنگ پریدۀ شیر میچکید روی نرده.
مایا صدا میزد: «گلبن، سماور را آتش کن.»
گلبن از لحن مایا به شعر گفتن می افتاد. برایش میخواند. مایا سواد نداشت. موقع جارو کشیدن ایوان و پلهها، آنقدر تکرار میکرد که یادش بماند.
گلبن خودش را رها میکند روی تخت. کفشها را میاندازد پایین. انگار راه نفسِ پاهاش بند آمده باشد. فکر میکند: «اصلاً چهفرقی دارد چهاحساسی بهاین دنیا داشته باشم؟»
آدم هزارجور بالاوپایین میشود. چرخ میخورد روی دست دنیا. آنروز مایا هم همین را پرسید. گفت: «اصلاً چهفرقی میکند تهران یا همین رشت خودمان؟ در هر دوتایش دکتر میشوی. اینجا نزدیکِ منی. دلم که بگیرد، کارش یک چارقد است. میاندازم و میآیم لب جاده. یکراه ماشین است از روبار تا رشت. مینیبوس نباشد، نیسانهای زیتون هست.»
گلبن حالا که فکرش را میکند، دلش میافتد در فشار. انگار کسی کارد تیزی را فرو میکند بین مهرههای کمرش. تاریکیِ کنجهای اتاق میافتد روی قفسۀ سینهاش. مایا هرماه کنجهای اتاق را جاروی بلند میکشید. تارهای عنکبوت امانش را گرفته بود. کمردرد عاجزش کرده بود. گلبن میگفت: «مایا، دکتر که بشوم اول چارۀ کمر تو می شوم.»
مایا میگشت در خانه. مثل شبح. لبهایش رنگ نداشت. کمتر حرف میزد. سرش یا توی برنجهای پاکنکرده بود، یا دنبال سنگهای عدس. یکبار که داشت داخل لمپای کنار پنجره نفت میریخت، گفت: «تو چارۀ دلم باش. پدرت که...» ادامۀ حرفش را میان بغض خورد. گلبن گفت: «جنگ یکسال است که تمام شده.»
مایا قبل از رفتن آقاجان جنگ را باور نمیکرد. سرش به باغ کوچکشان گرم بود. صبحها دستهایش عطر تلخ زیتون میداد. میگفت: «آقاجانت قول داده جنگ که تمام شد برگردد.»
آقاجان برنگشت و جنگ هیچوقت برای مایا تمام نشد.
گلبن جمع میشود در خودش. عرقِ سردِ کمرش خشک میشود. حس میکند دنیا آنچنان برایش خالی است که هیچ صدایی به گوشش نمیرسد. انگار همۀ جهان یکاتاقِ تاریک است با پنجرهای که رو به قبرستانی دستهجمعی باز میشود. مردههایی که در یک سنگقبر خلاصه میشوند. پای یککوهِ بلند. در نزدیکی خروش یکرودخانه.
یکروز قبلازاینکه اثاثیهاش را بچپاند کنجِ پیکانِ مشتسلمان و راهی شود، مایا را صدا زده بود. گفته بود: «تو هم بیا»
مایا دست کشیده بود به زانوهایش. درد تا نوک انگشتهایش را گزگز میداد. سرش را بلند نکرد که نگاهش به گلبن نیفتد. چین دامنش را صاف کرد و آرام گفت: «مثل پدرت نباشی. دَرسَت را که تمام کردی برگرد. چشمم دیگر سوی انتظار کشیدن را ندارد.»
عصر فردایش گلبن رفته بود. با بقچۀ پنیرِ خشکِ رندهشده، شامی روباری، زیتون تلخ و یکجوال گردوی مغزشده. مایا گردو را گذاشته بود برای وقتهایی که او هوس فسنجان ترش میکرد.
گلبن بساط شمالیاش را پهن کرد در خوابگاه. گونههای سرخش کمکم رنگ عوض کرد. خاکستری شد. به آرزویش رسیده بود. عصرها بعداز کلاس در خیابان اسلامبول قدم میزد و پشت شیشۀ رنگارنگ مغازهها میایستاد. اوایل، ترس نمیگذاشت راحت بخندد اما بعداز مدتی برای ترس هم چاره بافت. بههوای دمکردۀ تهران عادت کرد. تنها بیچارهگیاش، دلش بود که انگار خاری در آن فرو رفته باشد، میسوخت. دلواپسی مایا راحتش نمیگذاشت. مایا خار روی دلش بود. نه میتوانست بهآن برگردد، نه میتوانست جدایش کند. فقط در آخر هر سرمستی، زهر میانداخت بهجانش. میجوشید و هرماه مینیبوسی که از سمت رشت به تهران میآمد، برایش شیشههای سیرترشی و نانِمحلی میآورد.
فکروخیال رهایش نمیکند. گردوغبار رودبار هنوز در حلقش است. سرفۀ خشک میکند. روی دستش چرخ میخورَد. استکان چای، تیره و لکدار روی میز رها شده است. حس میکند خشت و الوار ریخته است روی سرش. سنگین است. خواب، چهارروزی می شود که به چشمهای قرمزش فرو نرفته است. خاطرات محو و پراکنده در سرش بالاوپایین میشود.
آنروز شبنم مثل دیوانهها در را کوبید. پشتهم، یکبند. صبح اولوقت. هنوز خواب از چشم گلبن نیفتاده بود. انگار در سرش بمبی ترکیده باشد از جا پرید. نمیفهمید کجاست. دوید سمت دستگیره. شبنم، طوفانزده آمد داخل. پرسید: «از مادرت خبر داری؟»
گلبن حس کرد از ساختمان بلندی افتاده است. پرسید: «مایا چی شده؟»
شبنم کوبید تخت سینهاش.
فریاد زد: «تو شبها میمیری؟ نفهمیدی دیشب زلزله آمده؟»
قلب گلبن همانجا فروریخت. نفهمید باکدام پا، باکدام سر دوید. وقتی میرفت حواسش پی هیچچیز نبود. زلزله آسفالت جاده را دریده بود. پیکانِ آبیرنگِ لکنته، بیستکیلومتر قبلاز رودبار رهایش کرد. با ماشین سپاه خودش را رساند تا دامنههای کوه، قبلاز پایینبازار. اسپِرو را هیچوقت تا آناندازه دریده و وحشی حس نکرده بود، انگار در دل او موج می زد. از دور رنگِ سبزِ خاکگرفتۀ دارهای زیتون پیدا نبود. همهجا را مهِ غلیظِ قهوهای رنگی پر کرده بود. فریاد کشید: «مایا...»
صدای زنجمورههای زنی درمیان آوارها جوابش را داده بود.
میدوید ازبین الوار و خشتوخاکها. حس میکرد روبار را نمیشناسد. تنها نشانۀ باقیمانده از بالابازار و پایینبازار، رودِ اسپِرو بود که همانطور سرجایش میلغزید.
خانهشان را پیدا نمیکرد. انگار آن پلهها، ایوانها، پنجرههای فیروزهای چوبی، همه در تلّی از خاک گم شده بودند. در اولینروزِ تابستان، مثل بیدِ یخزدهای میلرزید.
سهروز طول کشید تا بدنِ نقرهای مایا را از زیر آوارها بیرون کشیدند. چشمهایش هنوز باز بود. از رشتههای حنا بستۀ موها، چند دستۀ خاکستری و سپید مانده بود. از دهانِ گلبن شیونی هم بلند نشد. حتی نتوانست مثل زنهای دیگر، وقتی داشتند مایا را در گودال کوچکی خاک میکردند، خودش را در قبر بیندازد، زنجموره کند. جایخالی چیزی در دلش تیر میکشید. مثل عروسکهای سنگی، در بهت و ناباوری.
در روبار هیچنشانۀ آشنایی پیدا نمیکرد. مردم مثل شبحهای روشن در تیرگی آوارها جابهجا میشدند. دستۀ پارۀ کیفِ قهوهای اش را در دست فشرده بود. روبار آوارزدۀ غریب را در عطر تلخ زیتون و ترشیدگی پنیرهای خشک، تنها گذاشته بود.
برگشته بود به تهران. به اتاقِ خالی ساکتش. اتاقیکه ازقبل، تاریکتر میزد. باد سرگردان در فضای ساکنش، بوی پنیر رندهشده پخش میکرد. بوی سیرِ تازه، خاک، شامی روباری.
روی تخت فلزی، زنی که زانوهایش از درد تیر میکشد، با بدن نقرهای، ایوان را جارو میزند. زیرلب شعر میخواند. کنار استکانِ ماندۀ چای. در میانِ لکههای قهوهای. نوری که از پشت شیشۀ پنجره محو میشود، اصلاً شبیه چراغهای نئون رنگارنگ اسلامبول نیست.
گلبن ریخته است روی تخت و انگار خاری که از قلبش بیرون کشیدهاند، مثل الوارهای بلند ایوان، مثل خشتهای نامطمئن شیروانی، روی سرش آوار شده است