شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹ - ۱۵:۰۶

به مناسبت شب یلدا؛

حافظ تو را به شاخه نباتت قسم

شب یلدا

مرسا احمدی خبرنگار سرویس چند رسانه ای در آستانه شب یلدا یادداشتی را منتشر کرد.

راه دیگری برایمان باقی نمانده...

مثل همیشه به محض رسیدن به خونه ، ماسکم رو برداشتم و دست هام رو شستم ؛ خاطرم نیست چندبار، اونقدری که مطمئن بشم رویی واسه کرونا باقی نمونده باشه . در عرض یک دقیقه ،شاید هم کمتر، خودم رو رسوندم به اتاقِ نورگیر ، تکیه دادم به پنجره...

خونده بودم توی هر دقیقه دو نفر از کرونا جونش رو از دست میده ! داشتم بیرونو نگاه میکردم اما دست هام خودسرانه  و بدون دخالت هیچگونه حواسی ، گوشیمو برای بار هزارم دستمال می کشید.

حس میکردم آمادگیش رو ندارم! نمیتونم بی مقدمه همه چیزمو کنار بزارم تا شاید روشنی بعد از شب رو ببینم ؛ تا الان که ندیدم ، شب پشت شب... ظلمت ادامه ظلمت .... مرگ حریص تر از قبل

خندم گرفت ، شد هزار و یکمین بار

میدونی؟ میخواستم فرار کنم از همه چیز، از این تنهایی مسری بیماری یا شایدم بیماری مسری تنهایی... میخواستم خودمو پرت کنم توی گذشته.نه خیلی دور مثلا سال پیش همین موقع هااا

اون زمانی که روال هر سال بر این بود، ۳۰ ام آذر ماه، شور و بساطی خونهی مامان بزرگ مادری برپا بشه و همه من جملگی موظف بودنتا خودشونو برسونند. حتی ناخوشی احوال و تکلیف فردا ، در محضر مامان بزرگ موجه نبود و فرد ، بی شک خاطی شناخته می شد و چه خطایی میتونست از غیبت  در مراسمای مامان بزرگ سنگین تر باشه!!!

یادمه هر کسی مسئول کاری بود که توش مهارت داشت .به قولی از ظن خویش میشد یار سفره ی یلدا تا شب که به بهترین نحو چیده میشد . جالب اینجا بود که این مسئولیت از زمان ازل که بهت واگذار می شد تا ابد و روز بعدش ، ثابت بود . مثلا همیشه شوهرِ خاله بزرگم وظیفه خوندن ابیات حافظ رو برعهده داشت یا همیشه انتخاب و قاچ کردن هندوانه و استرس قرمز بودنش با دایی بود که الحق و الانصاف هندوانه ها هیچ سالی روی دایی رو سفید نکردن و شیرین از آب در اومدند.

یا مثلا وظیفه خطیر بنده که همیشه ی خدا تزئین شیرینی جات وتنقلات بود که با چه وسواسی ، دونه به دونه ، شیرینی ها رو روی هم پله ای سوار می کردم و تا آخر مراسم درگیرشون بودم! در واقع از بچه های فامیل بخور بخور و از من بدو بدو که ای خاک دو عالم بر سرمن که تزئین سفره ناقص شد.

یادش بخیر .. هزار و دو ... هزار و سه

آخ که چقدر دلم تنگ شام های مخصوص شب یلدا شده . همگی ردیفی دور سفره هایی که طولشون چند برابر عرضشون بود ، مینشستیم ؛ نصف میخوردیم و نصف از زمین و زمان حرف میزدیم. به لطف پنجره های سرتاسری خونه مامان بزرگ و سردی شب چله ، با وجود غلغله ای که براه بود، هوا همیشه خنک بود. اما الان سرده !

پنجره رو بستم و فهمیدم حتی توان فرار کردن به گذشته رو هم ندارم . این حجم از سرخوردگی به سرخوشی مرور خاطرات نمی ارزه.

نشستم و به گوشیم خیره شدم ؛ از تمیزی برق میزد اما من هنوز راضی به رها کردنش نیستم و عجیب اینکه اصلا برام غیر معمول نبود . انگار عادت کردم .

نه ناله نمیکنم! حرف بیچارگی و تنهایی نیست . فقط میترسم که عادت کنم ؛ به اینکه هر بار دلم تنگ شد ، به خودم بیام و ببینم برای هزار و  چندمین بار ، خاطره های گذشته رو مرور کردم و خبری از خاطره ساختن های دست جمعی نباشه.

ولی میدونی؟ راه دیگه ای برامون باقی نمونده ، باید عادت کنیم به کنار گذاشتن و کنار اومدن ؛ تا آیندمون مثل حالمون نسوزه  و دعا کنیم اون آینده بدون بیماری مسری تنهایی نه ببخشید ، تنهایی مسری بیماری ، ائنقدری دور نباشه.

و البته که شب یلدای امسالم ، یلداس!  هنوزهم بلند ترین شب ساله و بازم قرار به جشن و خوشحالیه اما متفات تر ؛ اما همین تفاوت باعث شده تن تک تک صاحب های خاطراتم سالم بمونه ... پس با کمال میل از قرنطینه یلدایی استقبال میکنم .

و همین کافیه تا از جام بلند بشم ، دستمالو بذارم یه گوشه و به این فکر کنم که من ِ حلالزاده ی به دایی رفته میتونم برای امسال به تنهایی یه هندوانه شیرین پیدا کنم یا نه ؟

پی نوشت( نیت فال امسالم): صدای خنده اطرافیانم لحظه ای خاموش نشه و از نگاه چشم های شور کرونا دور بمونه .... حافظ تورو به شاخه نباتت قسم!!!