رابرت لوئی استیونسن نویسندۀ اسکاتلندی قرن نوزدهم بود. شهرت داستان «دکتر جکیل و آقای هاید» این نویسنده بهحدی است که نام آن در زبان انگلیسی بهصورت ضربالمثل درآمده است. دیگر رمان معروف او «جزیرۀ گنج» است.
داستان کوتاه جالب و تمثیلی «رنگ زرد» را از این نویسنده بخوانیم:
در شهری خاص، حکیمی زندگی میکرد که رنگ زرد میفروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته میشد، این مزیت خاص را پیدا میکرد که تا ابد از سه چیز مصون بماند: ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ.
حکیم در کتابش این مطلب را نوشته بود، و مردم شهر نیز همه این مطلب را میدانستند. در ذهن مردم شهر هیچ چیز مبرمتر از رنگ کردن کامل خود، و هیچ چیز مسرتبخشتر از تماشای رنگ شدن دیگران نبود.
در همان شهر مرد جوانی زندگی میکرد که خانوادهای خوب، اما رفتاری بیپروا داشت. برای خودش مردی شده بود، ولی اصلاً به فکر رنگ شدن نبود. هر وقت صحبت از مراسم رنگ شدن به میان میآمد، میگفت «فردا هم وقت داریم»، اما وقتی فردا میآمد او باز کار را به تعویق میانداخت. این روند را میتوانست تا روز مرگش هم ادامه دهد، اما او دوستی همسنوسال خودش داشت که در رفتار نیز به هم شباهت زیادی داشتند. آنها روزی در معابر شهر قدم میزدند که ناگهان دوست مرد جوان با یک گاری حملِ آب تصادف کرد و در روز روشن پیش چشم او تلف شد.
این واقعه چنان تا مغز استخوان جوان نفوذ کرد که دیگر ثانیهای را برای رنگ شدن از دست نداد. همان شب در حضور خانوادهاش، با همراهی نوای موسیقی، و هایهای گریۀ خودش، به سه لایه رنگ غلیظ و یک لایه روغنجلا بر روی آن مزین شد. حکیم، که خودش هم متأثر شده بود، بیان کرد که تاکنون کاری به آن تمامعیاری و تمیزی انجام نداده است.
تقریباً دو ماه گذشته بود که مرد جوان را روی تختِ روان به در منزل حکیم آوردند. جوان بهمحض گشودن در فریاد زد: «این چه وضعی است؟ من که در برابر تمام مخاطرات زندگی مصون شده بودم، اما حالا توسط همان گاری حمل آب که دوستم را کشته بود مصدوم شدهام و پایم شکسته است...»
حکیم گفت: «عزیز من، بسیار ناراحتکننده است، اما بهگمانم باید به تو درمورد نحوۀ عمل رنگم توضیحاتی بدهم. یک استخوانِ شکسته، در بدترین حالت، امری بسیار جزئی و بیاهمیت است، و متعلق به دستۀ حوادثی میشود که رنگ من در مورد آنها کاملاً ناکارآمد است. دوست جوان من، گناه یگانه مصیبتی است که انسان عاقل نگران آن است، و من هم با رنگم تو را در برابر وسوسۀ انجام گناه مجهز کردهام. وقتی به وسوسۀ گناه دچار شدی، تأثیر رنگم را خواهی دید».
مرد جوان گفت: «آه، متوجه نبودم. کمی ناامیدکننده بهنظر میرسد، اما شک ندارم که بهخیر خواهد گذشت. با این احوال، اگر پایم را معالجه کنید بر من منت گذاشتهاید».
حکیم گفت: «این کار من نیست. اما اگر همراهانت تو را همین بغل پیشِ جراح ببرند، مطمئن هستم که کمکت میکند».
تقریباً سهسال بعد، مردِ جوان، بسیار مضطرب و دواندوان، به در منزل حکیم آمد. جوان فریاد زد: «این چه وضعی است؟ قرار بود از ابتلا به گناه مصون باشم، اما حالا مرتکب کلاهبرداری، دزدی، ایجاد حریق و قتل شدهام!»
حکیم گفت: «عزیزم، این مسأله خیلی جدی است. لباسهایت را کاملاً دربیاور».
و بهمحضِ اینکه مرد جوان لخت شد، او را از فرق سر تا نوک پا معاینه کرد. بعد با آسودگی فریاد زد: «دوست جوانم، خوش باش. رنگ به همان خوبی روز اول است».
مردِ جوان فریاد زد: «خدای مهربان! پس چرا فایدهای ندارد؟»
حکیم گفت: «دارد فرزندم، بهگمانم باید به تو درمورد ذات نحوۀ عمل رنگم توضیحاتی بدهم. من دقیقاً جلوی گناه را نمیگیرم، بلکه نتایج دردناکش را تخفیف میبخشم. چندان به کار این دنیا نمیآید، خلاصه، درمقابل مرگ است که تو را مجهز کردهام. وقتی که مرگ به سراغت بیاید، تأثیر رنگم را خواهی دید».
مردِ جوان فریاد زد: «آه، متوجه نبودم. کمی ناامیدکننده بهنظر میرسد، اما شک ندارم که بهخیر خواهد گذشت. با این احوال، اگر کمک کنید تا شیطانی را که به جان مردم معصوم دواندهام از خودم بیرون کنم، بر من منت گذاشته اید».
حکیم گفت: «این وظیفۀ من نیست، اما اگر به پاسگاهِ همین بغل بروی، مطمئن هستم که به کمکت میآیند تا خودت را اصلاح کنی».
شش هفته بعد حکیم را به زندان شهر فراخواندند. مرد جوان فریاد زد: «این چه وضعی است؟ رنگ تو بهتمامی روی تنم کبره بسته، پایم شکسته، مرتکب تمام جنایاتی که در تاریخ وجود داشتهاند شدهام، فردا هم باید به دار آویخته شوم، و با این احوال دچار چنان ترسِ عظیمی از مرگ هستم که هیچ کلمهای نمیتواند آن را توصیف کند!»
حکیم گفت: «عزیزم، واقعاً جالب است. خب، خب، اما شاید اگر رنگ نشده بودی حالا از این هم بیشتر میترسیدی!»