دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸ - ۰۰:۵۲

طنز دانشجویی؛

‌«آقای گل» به روایت سیدعلی موسوی!

توپ

سیدعلی موسوی، دانشجوی سال آخر رشته تکنولوژی اتاق عمل دانشگاه علوم پزشکی شهیدصدوقی یزد، داستانی طنز را به شیوه ی نثر کهن از یک آقای گل روایت کرده است.


آورده اند که بلخ را پسرکی بود چست و چابک، نرم و نازک، زبر و زرنگ ، ناز و قشنگ به نام شهرام. شهرام استعداد بی بدیلی در رشته ورزشی فوتبال داشت و همیشه آرزو داشت آقای گل دنیا شود. وی با دیدن مسابقات فوتبال از تی وی بشدت ذوق زده می‌گشت و پس از تبخیر و تصعید های پیاپی، جوگیرانه و به سبک کاشته‌های فرازمینی روبرتو کارلوس، پنجره همسایگان را هدف می‌نهاد و بدین سبب خسارات مالی فراوانی به جیب مبارک پدر خویش وارد مینمود.
پدر شهرام پس از سکته مکته های ناقص و نصفه نیمه‌ای که بر اثر ضربات مهلک شهرام به پک و پوز و پنجره‌ی همسایگان زده بود، با حسابی سرانگشتی دریافت که اگر وی را به مدرسه فوتبال بفرستد هزینه‌ی کمتری پرداخت میکند تا خسارت دادن به همسایگان.
چنین بود که پسرک را به مدرسه فوتبال بلخ فرستاد و طی نشست فوق‌العاده ای که با مربی شهرام داشت، به وی توصیه نمود تا خرکی ترین تمرینات هلاک کننده را برای شهرام در نظر گیرد، بلکه قدر عافیت بداند.
مربی شهرام که در کودکی تحت نظر مربیان بزرگ و کودک پرور حسابی پرورش یافته بود و بشدت عقده‌ای گشته و پاکدامنی از کف داده بود ، شکلات به دست و «عمویی جون» گویان به استقبال شهرام بینوا رفت.
شهرام پس از تحمل فشار ها و تمارین بسیار سخت علت این اعمال فوق محبت آمیز و البته نفرت انگیز را جویا شد و مربی در جواب فرمود که وی مسئول پیاده کردن تفکرات پدر شهرام بر روی اوست. شهرام که ضربت روحی کات دار و محکمی خورده بود، دست اعتماد از پدر و جامعه ورزشی بلخ شسته و شبانه مویه کنان و نعره زنان راه بخارا پیش گرفت و به پایتخت گریخت.
پس از مدت کوتاهی آذوقه‌ و پس انداز وی به اتمام رسید و مجبور به کار کردن شد. وی همه روزه ساعت ها مشغول تن فروشی بود. به ناچار صبح ها به شرکت پخش تن ماهی میرفت و تن هایی که ارزان خریده بود را در بازار آزاد با قیمت بالاتر میفروخت تابه انحراف ذهن مخاطبین پایان دهد.
در بازار، شهرام با جوانی به نام منوچهر آشنا شد که گل زن مشهوری بود و به شهرام وعده‌ی آقای گل شدن داده بود. در زیرزمین خانه وی همیشه بساط گلزنی بر پا بود و هرشب با شهرام رول ها میپیچیدند و گل ها میزدند.سپس پلک هایشان روی هم مینهادند و خود را در سانتیاگو برنابئو و در مقام آقای گلی می‌دیدند. مدت زیادی نگذشت که شهرام شیفته‌ی این مسیر پرصفا و کم دردسر و بی درد شد و مدرسه فوتبال کوچکی در زیرزمین منزل منوچهر خان تاسیس کرد و پسرکان بخارا را به این استادیوم خانگی دعوت میکرد.پس از گذشت چند سال و با قدرتمند تر شدن تیم گلزنی شهرام، شرطه های بخارا رد وی و باند مخفی اش را زدند اما شهرام که در دم و دستگاه های بی بخار بخارا آشنا ماشنا زیاد داشت، بصورت کاملا نامحسوس و مخفیانه بخارا را به مقصد کلمبیا ترک کرد.شهرام اندک اندک تعداد اعضای باند مافیایی خود را گسترش داد و دائم در تلاش برای تکمیل و پیشرفت تیم فراماورایی خود بود و همواره با ترکیب چهار سه سه ویژن های خود را تیک میزد و ثروتمند تر می‌شد.پس از گذشت چند سال وی با گسترش زمین های زراعی کشت ماری جوانا در جای جای دنیا در قلب و ذهن مردم گل زن و گل دوست جای گرفت و اکنون لقب «آقای گل» دنیا را یدک می‌کشد.

سید علی موسوی