در آستانه برگزاری دهمین جشنواره بینالمللی سیمرغ به معرفی آثار برتر این جشنواره در دوره پیش میپردازیم.
به گزارش مفدا، دهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «سالم زیستن، هنر است» در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی، آبانماه در پردیس تئاتر تهران برگزار میشود. در اینجا داستانی از سارا مهرارا، کارشناسی ارشد مدیریت بیمه از کارکنان دانشگاه علوم پزشکی لرستان و رتبه دوم داستان کوتاه در بخش اساتید و کارکنان نهمین جشنواره بینالمللی سیمرغ را باهم میخوانیم.
«به خاطر وطن»
تا چشم کار میکرد، سیاهی بود. سقف ماشین نمیگذاشت آسمان را ببینم، بلکه ستارهای این تاریکی را روشن کند. سرباز راننده روی فرمان خم شده بود. انگار اینطور زودتر به مقصد میرسد. دست راستم را به داشبورد تکیه داده بودم. تلقتولوق ماشین دل و روده برایم نگذاشته بود. اگر میشد قبل از معرفی به فرمانده بروم دستشویی خیلی خوب میشد. سرباز خیلی ترسیده بود، من هم! چند سوأل که پرسیدم کوتاه و سربالا جواب داد. تو عوالم خودش بود. به سرم زده بود بگویم: «پخ!» ترسیدم هول کند و ماشین را چپ کند.
از دور چراغهای پاسگاه ترسمان را کم کرد. صد قدمی پاسگاه ایستاد و گفت: «پیاده شو؛ آنجاست.» روم نشد از او بخواهم جلوتر برود. گازش را که گرفت، سر تا پایم خاکی شد. به سرفه افتادم. لابهلای سرفهها حس کردم زمین زیر پایم میلرزد. ساکت که شدم صدا بیشتر شد. صدای کوبیده شدن هزاران وزنه به زمین میآمد. صدا به سمت من نزدیک میشد. به طرف پاسگاه دوید. بیست قدم مانده به پاسگاه یکی فرمان «ایست» داد. سرباز اتاقک جلوی در، تفنگش را به طرفم گرفته بود. ده قدم بالاتر توی حیاط پاسگاه سرباز دیگری به زانو نشسته و تفنگش را به کتف رو به من چسبانده بود.
سرباز اول گفت: «کی هستی؟«
گفتم: «شهرام ذهتاب؛ سرباز وظیفه هستم. باید خودم را به فرمانده معرفی کنم.«
صدای پشت سرم به حدی زیاد شده بود که صدا به صدا نمیرسید. سرباز اشاره داد جلو بروم. از فنس که وارد شدم چند نفر از ساختمان انتهای پاسگاه بیرون آمدند. صداها با گرد و خاک همراه شده بود. یکی از آنها ستوانیک بود. جلوتر از بقیه به سمت من میدوید. سربازها خبردار ایستادند. اعتنا نکرد. من از سر راه کنار زدم. نگاه گذرایی به من انداخت. خبردار ایستادم. بیاعتنا از من هم گذشت و دم پاسگاه ایستاد. بقیه پشت سرش ایستادند. حالا دیگر علاوه بر سروصدا و گرد و خاک، سیاهیهایی هم دیده میشدند.
ستوان داد زد: «غلامی، پرژکتور«!
کور شدم. تمام حیاط و محوطهی جلوی پاسگاه روشن شد. باورم نمیشد؛ دهها و صدها گاومیش بهسرعت از جلوی ما گذشتند. هیچ انسانی بین آنها نبود. انگار رم کرده بودند. حدود پنج دقیقه همه بیحرکت نگاه میکردیم. وقتی تمام شد، ستوان به طرف بقیه برگشت. راه را برایش باز کردند. استوار یکم و دوم راست و چپش بودند. گروهبان یکمی پشت سرش و مابقی که حدوداً بیست نفر بودند، همگی سرباز. ستوان با بیسیم دستش قاچاق گاومیشها را تأیید کرد. بعد رو به ما فرمان داد: «به خط!»
من هم توی صف ایستادم. ابهت فرمانده مانع از آن شد که حتی با لباس شخصی خبردار نایستم.
به گروهبان گفت: «سلطانی، پست بعدی رو آماده کن. کیا الان پست میدن؟» سلطانی گزارش داد: «مقدمی، نوربخش، سعیدلو، قربانی.» ستوان به سربازهای دم در گفت: «غلامی با کشوری برین بیارید، بندازیدشون بازداشتگاه!»
بعد رو به همه گفت: «همگی توبیخ هستید و آمادهباش. کسی حق استراحت نداره. از این لحظه هر کس سر پستش باشه. چشم روی هم نگذارید. بهتون یاد میدم چطور از مرز دفاع کنید. تمام مرخصیها و تشویقیها تا اطلاع بعد لغو میشن. ده روز اضافهخدمت به تمام سربازها اضافه میشه. حق تفریح ندارید؛ حتی توی آسایشگاه. تلفن شخصی ممنوع! همه جا با لباس فرم ببینمتون. کسی مرخصی خواست مستقیم بره بازداشتگاه. روشنه؟»
همه بلند گفتیم: «بله فرمانده!»
قدمزنان به من نزدیک شد. از نگاهش سر تا پایم به لرزه افتاد.
- «لباست کو سرباز؟ توی میدون جنگ با زیرشلواری میخوای بجنگی؟ این چه سر و وضعیه؟ بیمسئولیتی از سر تا پات میباره. دوازده روز اضافهخدمت که خوردی یاد میگیری در هر شرایطی جلوی مافوقت با لباس فرم حاضر بشی. سلطانی! جای یکی از سربازهای پست رو با این سرباز عوض کن تا بدونه اینجا خونهی باباش نیست.»
بعد از حدود ده دقیقه دستور و توبیخ، بدون آزادباش داخل ساختمان پاسگاه رفت. همگی دماغشان توی سرشان بود. حالم را بدجور گرفت.
گروهبان سلطانی به طرفم آمد: «سریع لباست را عوض کن تا بهت تفنگ بدم. دو دقیقه دیگه دم اتاق مهمّات باش.»
کمی این پا و آن پا کردم. گفت: «دستور ستوان را که شنیدی. اگر دنبال شر نمیگردی برو کاری که گفتم انجام بده.»
کمی مِن و مِن کردم. گفت: «چه مرگته؟»
گفتم: «باید برم دستشویی.»
- «رفیعی! باهاش برو. پنج دقیقه بعد پاسگاه رو عین کف دست بلد باشه. لباست رو عوض کن تا کفر ستوان رو درنیاوردی.»
بعد از تخلیهی دل و روده، تازه فهمیدم چه بلایی سرم آمده. ستوان چقدر بیانصاف بود. این اتفاق قبل از معرفی رسمی من افتاد. اصلاً تا او را دیدم فهمیدم از آن عقدهایهاست که جان آدم را به لب میآورد.
خون، خونم را میخورد. لباس پوشیدم و تفنگبهدست راهی پستم شدم. به خارج پاسگاه رفتیم. بعد از شصت هفتاد متر به دو گروه دونفره تقسیم شدیم. من و رفیعی به راست رفتیم، دوتای دیگر به چپ. پاس از یک نقطه شروع میشد.
اینجا میرجاوه، نقطهی صفر مرزی است. تا چشم کار کند آدم و شهر و فرهنگ در کار نیست. من تازه آموزشی را تمام کردهام و فردا تولد هجده سالگیام است، اما دو روز قبل برایم جشن گرفتند. با سر کچل قرار است بیشتر از یک هفته اینجا نمانم. بابا یک جای خلوت و بیدردسر توی تهران جور کند تا بعد از دوره راهی هلند شوم. همه چیز برای رفتن آماده بود که نداشتن کارت پایان خدمت مثل چنگک بیخ گلویم گیر کرد تا دفترچه را پُست کنم و آموزشی طاقتفرسا تمام شود، سه ماه هم نشد. بعدش هم به میرجاوه اعزام شدم. با گریهی مامان و دلداری بابا تا فرودگاه بدرقه شدم. اول وقت اداری مقر فرماندهی بودم. تا ساعت دوازده شب معطل شدم. دلم برای یک ساعت خواب لک میزد که فرمانده احضارم کرد. بعد از گرفتن فرم دستور داد بلافاصله همان وقت یک سرباز مرا به پاسگاه برساند. اینجا همه خیلی جدی هستند و حالا من و سرباز رفیعی با هم صد متر میرویم به چپ، صد متر به راست. آنقدر هماهنگ که سر ساعت، آن دوتای دیگر را در نقطهی تقسیم ببینیم. اگر یک ربع دیر شود، یک تیر هوایی درکنیم و دنبال هم بگردیم. توی مسیرمان سیم خاردار را بریدهاند. معلوم میشود که گاومیشها از اینجا آمدهاند، از مرز پاکستان.
حدود دو ساعتی آمدیم و رفتیم. توی دلم به ستوان بد و بیراه میگفتم. بعد چهار نفر دیگر جانشین شدند. ما به آسایشگاه برگشتیم ولی طبق دستور، حق خوابیدن نداشتیم. به ساعت نگاه کردم؛ ساعت سه صبح بود. صدای بازجویی ستوان و صداهای در هم و نامفهوم سربازها میآمد. از اینکه جای یکی از آنها نبودم خوشحال شدم. صدای قدم زدنهای تند ستوان در تمام ساختمان لخت پاسگاه میپیچید. سرم سوت میکشد. چهار ساعت دیگر باید سر پست برگردیم. نگاهم به ساعت سوفیا افتاد. تنها کادویی که با خودم آورده بودم. برای من ارزش زیادی داشت. توی ذهنم قصر خیالی که ملکهاش سوفیا، تاجی از زیتون طلا به سر داشت میساختم!
از تکان شانهام چشم باز کردم. رفیعی گفت: «پاشو. الان سر و کلهی گروهبان پیدا میشه. ببینه توی چُرتی کفری میشه.»
به ساعت نگاه کردم. حدود ده دقیقه به هفت بود. با نگاهی پر از احترام از سربازها تشکر کردم. یکی از آنها گفت: «از شانس تو! موقع خوبی نفرستادنت!» سرباز دم در گفت: «گروهبان اومد.»
همگی مرتب ایستادیم. مانده بودم چطور گروهبان موقع تعویض پاسها متوجه خواب من نشده بود. ما که رسیدیم، چند سرباز افتاده بودند به جان سیم خاردار مرز و تعمیرش میکردند. بعد از پاس به دفتر فرمانده احضار شدیم. ستوان هنوز هم در حال قدم زدن بود. از تمام سربازها بازجویی کرده بود. ازش خوشم نمیآمد. بدجور توی ذوقم زده بود. سراپایم را نگاه کرد. چشمانش کاسهی خون بود. معلوم بود اصلاً نخوابیده است. از من پرسید چطور و با چی آمدهام؟ کجا پیاده شدهام؟ چرا آن وقت شب آمدهام؟ ماشینی که مرا آورد بین راه جایی توقف کرد؟! تا یک ساعت پرسید و پرسید. بعد دوباره همه را از نو پرسید. سؤالها را جابهجا میکرد. رفیعی هم مثل من خسته شده بود. دو سؤال از من میکرد؛ یکی از رفیعی! سوزنش گیر کرده بود. شانس آوردیم استوار یکم آمد و خبر داد به مقر احضار شده است. دستور داد آن چهار سرباز را هم ببرند.
تا سه چهار روز آب خوش از گلوی هیچ کداممان پایین نرفت. فرمانده آمد، اما خبری از آن چهار سرباز نشد. نمیدانستم بابا توانسته کاری بکند یا نه. این بلاتکلیفی بدجور حالم را گرفته بود. حتی فرصت نمیشد به سوفیا فکر کنم. خدا را شکر مرا در این وضعیت نمیدید.
بیصبرانه منتظر پایان هفته بودم. هفتهی اول، دوم، ... و ششم هم تمام شد، اما خبری نبود. با احتساب چهل و پنج روز خدمت و دوازده روز اضافهخدمت، پانزده روز به مرخصی من مانده است. همگی خسته و بیحوصله شدهایم. ستوان با شب اول هیچ فرقی نکرده؛ انگار فقط دو ساعت سر پا بوده است.
رفیعی میگوید: «ستوان آدم بدی نیست. شرایط بدی است. او در مقابل هر اتفاقی مسئول است. مسئول جان تکتک ماست. هر سهلانگاری از سوی ما به پای او نوشته میشود و جان همه را تهدید میکند.»
توی کَت من نمیرود. حتی با اینکه همهی بچهها از ستوان تعریف میکنند، موقع نماز قبل از همه توی نمازخانه است و بچهها بهش اقتدا میکنند؛ اما من که تازه نماز آموختهام ترجیح میدهم نمازم را فرادی بخوانم. چند شب پیش برای دستشویی از آسایشگاه بیرون آمدم. صدایی از اتاق ستوان آمد. در نیمباز بود. ستوان تسبیحبهدست به نماز ایستاده بود و موقع نماز گریه میکرد.
چند بار دیگر هم او را پاییدهام. با اینکه همگی توی آسایشگاه خواب هستند، او بیدار است. چند بار دیدهام بیسروصدا بالای تخت تکتک بچهها میآید و میرود. خواب من خیلی سبک شده، به خاطر خیالات است. وقتی میآید او را میبینم.
جای مُهر روی پیشانیاش است. به نظر من خشکهمذهب است. امروز زیارت عاشورا خواندیم. هر پنجشنبه میخوانیم. از انصاف نگذریم، صدای خیلی قشنگی دارد. به دل مینشیند. به اصرار بچهها تمام زیارت را او میخواند. خیلی کم لبخند میزند.
حدود ۲:۴۵ گروهبان ما را سر پُست فرستاد؛ من و رفیعی و گودرزی و امیدی. کمکم عادت کردهام. داشتیم از در آسایشگاه بیرون میآمدیم که ستوان سراسیمه از جلوی ما رد شد و توی اتاقش رفت. یک مرد بلوچی سامسونتبهدست به همراه غلامی از جلوی ما رد شد. قیافهی مرد و دندانهای زردش که همرنگ ساعت دستش بود، توی ذهنم ماند. اصلاً حس خوبی بهم دست نداد. رفیعی با تعجب بهش نگاه کرد. سر پُستمان که رسیدیم شروع به تحلیل اوضاع کردیم. رفیعی رفیقفاب من است. بچهی خونگرم و بامعرفتی است؛ اهل خرمآباد. وقتی فهمیدم بچهها شب اول به پیشنهاد رفیعی نوبتی نگهبانی دادهاند تا من بخوابم، بیشتر ازش خوشم آمد. میخواهد با دخترعمویش ازدواج کند، اما هیچ وقت اسمش را نمیآورد. همش میگوید دخترعمو. من هم از سوفیا برایش گفتهام. تنها که میشویم از آرزوهایمان میگوییم. او یکی از طرفداران پَروپاقرص ستوان است. میگوید: «خیلی بچهی بامعرفتی است. عین پدر برایمان دل میسوزاند.»
او هم معتقد است حضور بلوچی دندانزرد نمیتواند نشانهی خوبی باشد. پاسگاه ما جزء خطرناکترین نقاط است. توی نمازخانه عکسهای زیادی از کسانی که در این پاسگاه شهید شدهاند روی دیوار زدهاند. یک بار آنها را شمردم؛ از سال ۶۵ به اینور حدود ۲۷۰ نفر، همگی هم جوان، از همهی شهرها. خیلی وقتها تمام پاسگاه توسط قاچاقچیها با خاک یکسان شده است. توی مطالبی که روی دیوار نمازخانه جلوی هر دسته از شهدا زدهاند، خواندم. هنوز نیمساعتی از پُست دادن ما نگذشته بود که غلامی دستپاچه خبر داد: «سریع برگردید داخل پاسگاه.»
یک چیزی توی دلم به هم خورد. مزهی دهانم تلخ شد. تا پاسگاه یک کلمه حرف نزدیم. همگی روبهروی ستوان ایستاده بودند. پرژکتورها هم روشن بود.
ستوان دستور داد: «ما در معرض حملهی اشرار هستیم. طبق خبرهای مخبر تا حدود پانزده دقیقهی دیگه، کاروان اشرار به اینجا میرسند. ناچار به درگیری هستیم. به خصوص که پیکشون رو بازداشت کردیم. اینجا وطن تکتک ماست؛ مثل خونهتون. اجازه ندید حتی یک قاچاقچی با یک مثقال مواد رد بشه. به قیمت جونمون وفاداریمون رو به وطن ثابت میکنیم. پسران من! این لحظات، لحظات سختی هستند. شاید آخرین لحظهی زندگی تکتک ما باشه. وقت زیادی نداریم. هر کس وصیتی داره از غلامی قلم و کاغذ بگیره و بنویسه. همگی توی سنگرهای خودتون باشید. نیروی کمکی پنج دقیقه دیرتر از اشرار میرسه. کافیه پنج دقیقه پایداری کنید تا کمک برسه. اونطور که ما میدونیم حدود سی ماشین همراه با مواد مخدر و بیشتر از صد و پنجاه نفر سرنشین هستن. به نام خدای یکتا شروع میکنیم. مهمّات توی سنگرهاتون هست. همهتون رو به خدا سپردم.»
چشمانش توی چشمان من قفل شد. قیافهاش خیلی نورانی شده بود. لبخند گرمی زد و گفت: «فقط هر کس که حقی گردن من داره، من رو حلال کنه.«
زبونم بند اومده بود. غلامی کاغذ و قلمی به دستم داد. فکرهایم روی کاغذ پشتکوارو میزدند. نمیدانستم چه بنویسم. تا به حال اینقدر خودم را یکقدمی مرگ حس نکرده بودم. من و رفیعی توی یک سنگر بودیم؛ نزدیکترین سنگر به ساختمان پاسگاه. ستوان و بقیهی کادریها جلوتر از همه و نزدیکترین سنگرها به دم در پاسگاه بودند. غلامی و کشوری روی پشت بام پاسگاه پشت دوشکا بودند.
روی کاغذ نوشتم: «پدر و مادر و سوفیا، دوستتون دارم.«
رفیعی همهش داشت مینوشت. بعد کاغذ را تا کرد و به من داد. نگاهش خیلی غریب بود. روی شانهام زد و گفت: «هرچی خواست خدا باشه.«
تفنگش را محکم به شانهاش چسبانده بود. اصلاً نمیلرزید. مستقیم به روبهرو خیره شده بود. چشمانش مثل چشمان عقاب برق میزد. یهو ستوان داد زد: «آماده باش! اومدن».
تیراندازی سنگینی شروع شد. لابهلای صدای تیر و تفنگ و دوشکا ستوان دستوراتی میداد و گاهگاه ما را دلگرم میکرد. از همه طرف شلیک میشد. ستوان زیر شلیکهای بیامان به سنگرها سرک میکشید. در لحظه همه جا بود و دستورها را میداد. حس و حال عجیبی بود. رفیعی یکبند شلیک میکرد و خشاب عوض میکرد. بعد از یکی دو دقیقه، اولین تیر را شلیک کردم. پرژکتور بالای در با صدای مهیبی نقش زمین شد و یک طرف پادگان در تاریکی فرو رفت. تنها نور از آتش اسلحهها بود. بیهدف شلیک میکردم. صدای مهیب دیگری از بالای سرمان آمد.
صدایی گفت: «دوشکا رو زدن. غلامی و کشوری شهید شدن.«
اشک توی چشمانم جمع شده بود. به رفیعی نگاه کردم، داشت لبخند میزد و نقطهی سیاه قرمزی وسط پیشانیاش بود. بعد شد یک خط و وسط ابروهایش دو خط. تا زیر چانهاش آمد و توی لباسهایش رفت. صدای لا اله الا الله و یا حسین و یا ابوالفضل و شهادتین در هم میپیچید. چانهام میلرزید. رفیعی هنوز لبخند میزد. ستوان هنوز دستوراتی میداد. نمیدانم چقدر گذشته بود. صدای بچههای ما خیلی تکوتوک میآمد. یاد عکسهای توی نمازخانه افتادم. دوباره تیر شلیک کردم؛ به خاطر رفیعی، به خاطر دخترعموی رفیعی، به خاطر سوفیا، به خاطر وطن.
ستوان بالای سرم آمد. نگاهی کرد و گفت: «برو توی پاسگاه بمون دم اتاق مهمّات؛ تا نگفتم بیرون نیا.» هاج و واج به ستوان نگاه کردم و رفیعی. ستوان بلند گفت: «زود باش.«
بدون اینکه به عقب برگردم از لابهلای آوار وارد ساختمان شدم. بلوچی دستانش را دور میلههای بازداشتگاه حلقه کرده بود و با دندانهای زردش میخندید. حالم به هم میخورد. صدای شلیک بیشتر و بیشتر شد. یکدفعه چند نفر با لباس انتظامی وارد شدند. فرماندهی مقر جلوی همه بود. کناریاش گفت: «یک نفر زنده است.«
قیافهی ستوان جلوی چشمم بود. دو خط سیاه قرمز رفیعی را اگر برعکس میکردی، علامت پیروزی میشد. با سربازی به اتاق ستوان رفتم. فرمانده مقر پشت میز ستوان نشسته بود. خواستم بگویم آنجا جای ستوان است. زبانم نمیچرخید. چپ و راست ازم سؤال کرد: «چرا توی پاسگاهی؟ موقع درگیری کجا بودی؟ چه اتفاقی افتاد؟ شهید کاظمی چه کار کرد؟»
مو به تنم سیخ شد. شهید کاظمی؟ یعنی ستوان شهید شده بود؟
- «فقط هر کس که حقی... حلالم کنه... حلال کنه... حلال... حلال...»
- «خیلی بچهی بامعرفتیه! بامعرفت...»
در اتاق باز شد. استواری کاغذی به فرمانده داد. فرمانده از بالای کاغذ نگاهم کرد: «خداروشکر! شانس آوردی سرباز؛ نامهی تشویقی ستوان برگ تبرئهی تو شد. صالحی ببرش!»
دم در با صدای فرمانده برگشتم: «به احترام نامهی تشویقی شهید کاظمی، پنج روز مرخصی تشویقیش رو هم اضافه کنید، بفرستیدش خونهش.«
بدون اجازهی ستوان از ساختمان خارج شدم. همه جا پُر بود از خون و خشاب و فشنگ خالی. نصف سقف پاسگاه پایین آمده بود. جسدها را برده بودند. در حال پاکسازی پاسگاه بودند. سربازی به دیگری میگفت: «خیلی حرفه. ستوان سامسونت پُر از پول رو اگر قبول میکرد هیچکس چیزیش نمیشد و کسی نمیفهمید.«
یک نفر از پشت صدایم زد: «این مدارک توی جیبت بود؛ میتونی ببریشون.«
با سربازی راهی مقر شدیم. ساک وسایلم را هم گذاشته بودند. وصیتنامهی رفیعی را نگاه کردم، دهانم شور و پُر از آب شد. با صدای بلند هایهای گریه کردم. سرباز از صدای گریهام روی ترمز زد و چند ثانیهای به من خیره شد. بعد راه افتاد و با من گریه کرد. تا مقر گریه کردیم با صدای بلند. لابهلای گریهاش به زبان ترکی چیزهایی میگفت که نمیفهمیدم.
توی خاکسپاری ستوان آدمهای زیادی آمده بودند و با احترام زیاد خاکش کردند. پسر جوانش که همسن من بود خیلی بیتابی میکرد. دست روی شانهاش گذاشتم و خودم را بهش معرفی کردم. زیر گریه زد. بیاراده بغلش زدم. حس کردم ستوان را بغل کردهام. احساس خوبی داشتم. خواستم حرف بزنم که گفت: «پدرم در نامهاش اسم شما را آورده بود. نوشته بود سربازی بااراده مثل شما نداشته.«
حرف توی دهانم خشک شد. بعد لحظاتی فقط توانستم بگویم: «ستوان مرد شریف و باغیرتی بود. به داشتن همچین پدری همیشه افتخار کن.«
مراسم هفت رفیعی خرمآباد بودم. سر خاک، عکسش توی تاج گل به همه لبخند میزد. دختر سیاهپوشی روی قبر آنقدر بیتابی کرد که از هوش رفت. به پدرش خودم را معرفی کردم و اجازه خواستم وصیتنامهی رفیعی را به دخترعمویش بدهم. داشتند بهش آب قند میدادند. روی صورتش جای خراش بود. وصیتنامه را روی سینهاش گذاشت و آنقدر گریست که اشکم درآمد. تحمل نکردم و مستقیم به تهران برگشتم.
سوفیا را که دیدم حرفهای آخرم را زدم. الان توی پاسگاه میرجاوه هستم، نقطهی صفر مرزی. تنها سوفیا مانع از آمدنم نشد. اصرار پدر و مادر تغییری در تصمیمم نداشت. عکسهای قابشدهی بچهها را به دیوار نمازخانه زدم. عکس ستوان بالای همه است و هر کس از در بیاید، بهش لبخند میزند.
.