به گزارش مفدا، دهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «سالم زیستن، هنر است» در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی، آبانماه در پردیس تئاتر تهران برگزار میشود. در اینجا داستانی از مهسا بهرامیفر، کارشناسی پرتوشناسی از کارکنان دانشگاه علوم پزشکی لرستان و رتبه اول بخش داستانکوتاه در بخش اساتید و کارکنان نهمین جشنواره بینالمللی سیمرغ را باهم میخوانیم.
«ویار»
دستم را گذاشتم روی شکمم و سعی کردم لحن افکارم را مهربان کنم و مثل خانم مهندس به حرفهایی فکر کنم که آنوقتها توی سریالهای ایرانی، زنان حامله به بچههایشان میگفتند و من که زیر نگاه آقاجان خدابیامرزم از شنیدنشان هِی سرخ و سفید میشدم، خودم را به نشنیدن میزدم و سرم را با پاک کردن سبزیهای خانمجان گرم میکردم تا به آقاجان نشان دهم من نمیشنوم. اگر زن لوس توی سریال هِی به آن موجود نصف و نیمهی توی شکمش میگوید: «تو یادگار محمدمی!» چقدر آقاجان خدابیامرزم نفسهای عمیق معنیدار میکشید. انگار دور از جان، یادگار فلانی توی شکم من یا آن دو خواهر بختبرگشتهی دیگرم باشد. فلکزدهها هر دوتایشان تنها چیز برهنهای را که تا آن زمان دیده بودند، مغز گردوهایی بود که صبح تا شب برای مشتریهای خانمجان که معمولاً زنهای شهری بودند، آماده میکردند. مقایسهی افکار آقاجان با افکار آقای مهندس بلانسبت، شبیه مقایسهی میرزاقاسمیهای خانمجان است با فضولات کلاغهای این جهنمدره. هوس میرزاقاسمیهای خانمجان یادم آورد که میخواستم سر شکمم و آن بچهای که داخلش است یک بلایی بیاورم. دوباره دستم را روی شکمم گذاشتم و فکر کردم خانم مهندس دستش را چطور روی شکمش میکشید؛ از پایین به سمت بالا بود، بالا به پایین بود یا شاید هم باید کف دستم را روی شکمم میگذاشتم و دَوَرانی حرکتش میدادم؛ مثل همان روزهایی که کمر آقاجان خدابیامرز را روغن میمالیدم و نالههایش اشک میشد و از چشم خانمجان میبارید. چه میدانم والا! شاید هم اصلاً مهم نبود که دستمان اول کجای بچهی توی شکممان را لمس کند. حالا از کف پایش به سرش برسیم یا از سرش به کف پایش. چه توفیری میکند وقتی در هر دو حالت، وسط مسیر به یک جایی میرسیم که اگر آن نباشد باید حکم بدبختی مادرش را امضا کند. میگویم بدبختی برای اینکه همه مثل آقای مهندس نیستند که به مستانه خانم گفته: «اگه دختر باشه و شبیه تو، من با برق چشماتون چی کار کنم؟» گاهی مردها مثل آقاجان خدابیامرزم میشوند که خانمجان را موعدی که فهمید چهارمین بچهاش هم دختر است تا دم مرگ که نه، تا ته گور به باد کتک گرفت، آخر سر هم قدغن کرد ما سه خواهر برایش عزاداری کنیم. خدابیامرز آقاجانم را فکر نداشتن اولاد ذکور مجنون کرده بود. خلاصه اینکه مهم دست نیست، حرفهایی که باید به آنها فکر کنیم مهم است؛ مثلاً باید برق بیاید توی چشمهایم و گونههایم رنگ بگیرد و با لبخندی بگویم: «تو که توی دلم جا خوش کردهای، تخم و تلکهی...» وا! خدا مرگم بدهد. تخم و تلکه بگویم که پدرسوخته میگُرخد، باید بگویم یادگار فلانی هستی و...
خدا مرگم بدهد! چه بیحیاییهایی میکنم، چشم آقاجان خدابیامرزم روشن. همین که دختر بزرگش بارون را با آفتاب طاق زد، چترش را برای همیشه مُهر و موم کرد، از مقولهی گردو گذشت، فسنجانهای زنهای شهری خانهدار را به امان خدا سپرد و کیلومترکیلومتر از شمال آمده صحراهای بیآب و علف کرمان که توی پروژهی عمرانی یک خرابشدهای بشود آشپز و آبدارچی، کم نیست که! حالا این حرفهای گندهتر از دهانم را هم میگویم؛ البته بیحیایی اصلی را همان پنج سال پیش کردم؛ همان پنج سال پیش که پمپ بنزین روستای ما پروژهی مهندس بود و خیریِ خیرندیده یکی از کارگرهایش! همان پنج سال پیش که گمان کردم مردی که از پدرم هم بیشتر سن دارد میتواند کمی اوضاع زندگیام را بهتر کند. همان روزهایی که عاق آقاجان خدابیامرزم را به جان خریدم و برای رهایی از بیست و نه سال ترشیدگی به عقد پیرمرد خدانیامرز درآمدم و بعد از آن با همهی شالیزارها و شالیکارها غریبه شدم و تنها آشنایم دود و دم تهران و غرولندهای دایهخانم، هوویم بود تا روزی که خیری از سر یکی از ساختمانهای نیمهکارهی مهندس سقوط کرد و خبر مرگش را آوردند. با مردن او دایهخانم دلیلی برای تحمل کردن من نداشت و این مهندس بود که از تنها استعداد من، یعنی آشپزی استفاده کرد و من را به عنوان کارگر جدیدش پذیرفت و اینطور شد که بعد از آن هر جایی مستقر شدند، یک آشپز بختبرگشته هم همراهشان بود.
خدابیامرز آقاجانم اگر زنده بود، پروژههای عمرانی را با همهی نیروهای انسانیشان قبل از آنکه مستانه خانم وضع حمل کند، توی سر مهندس خراب میکرد. بعد میماند مستانه خانم و یادگار مهندس و یک پروژهی ویرانی، زبانم لال خوب که آقاجان خدابیامرزم نیست وگرنه من را که بزرگترین پروژهام جلد کردن کتاب و دفتر خواهرزادههایم بود، چه به پروژههای عمرانی و کانکسهایی که داخلشان من میخوابم و بیرونشان مشرجب نگهبان و چند متر آن طرفتر از ما چند سبیلکلفت دیگر. آخ! بلانسبت دوباره محتویات دلم تا دهانم آمدند و این مصیبت باز هم به دنبال شنیدن صدای سرفههای مشرجب روی سرم نازل میشود. وقتی دو بار پشت سر هم سرفه میکند؛ یعنی پشت کانکس را به توالت ترجیح داده و حالا هم دارد دستهای گربهشورکردهاش را با قسمت فوقانی شلوارش خشک میکند. عق میزنم و فکر میکنم چرا ویارهای مستانه خانم همه خوب و شیریناند و ویارهای من همه عذابآور؟!
چه میدانم! شاید هم اگر سه سال پیش لگد خیری، بچهام را نمیکشت، این ویارهای تلخ و تهوعآور تمام میشد بالاخره.