جمعه ۳۰ آذر ۱۳۹۷ - ۲۰:۳۸

فقط یک دقیقه بیشتر!

کاریکاتور

مونا زارع برای اولین بار در سال ۶۹ در تهران چشمش به جمال زندگی روشن شده. گرافیک خوانده اما عکاسی دوست داشته ولی دست آخر طنز نویس شده. در بی قانون و شهرونگ هنر نمایی کرده. اولین کتابش را در سال ۹۶ به نشر چشمه سپرده و اسمش را هم گذاشته : چگونه با پدرت آشنا شدم؟!

به گزار سرویس طنز و کاریکاتور مفدا، خانم مونا زارع که از طنزپردازان نشریاتی چون شهرونگ و بی قانون است، با موضوع شب یلدا هم طنز را نوشته که در ادامه می خوانیم:

شب یلدای امسال در آن‌یک دقیقه بیشتر پای چپم شکست! شب یلدای پارسال عمه‌ام مرد. شب یلدای دو سال پیش سقف حمام ریخت. حالا سقف مهم نیست، مهم این بود که عمو جان تویش بود. بودنش هم باز مهم نیست. مسئله این است که حیایش نمی‌گذاشت از زیر آجرها درش بیاوریم، ‌همین شد که او هم تمام کرد. حالا اینکه لخت زنده‌اش با لخت مرده‌اش برای بقیه چه فرقی می‌کرد هنوز هم برما پوشیده است. همین سلسله را بگیرید تا برسد به روز تولد من که شب یلدا بود. نه اینکه حالا استثنائا تولدم اتفاق مبارکی باشد. نه! اصلاً از همان روز شروع شد که من را با یکی دیگر توی بیمارستان عوض کردند. خیلی هم بد است که آدم همه‌چیز یادش بماند اما مغز من بخش فراموشی‌اش کار گذاشته نشده. شب یلدا که مادرم من را به دنیا آورد یا به عبارتی خودم به دنیا آمدم، چون مامان آن‌طور که بایدوشاید زور زدن را درشان شخیص یک زرگرافشان نمی‌دانست، تلاشی نکرد و خودم با پای خودم به دنیا آمدم و با آمدنم همه‌جا خوردند. موهای آبی‌ام خاندان را به هم‌ریخت. من اولین نوه خاندان زرگرافشان بودم که شبیهشان نبودم. آن موقع‌ها هم مثل الآن نبود که بگویند بلو ایز دِ وارمست کالر! فکر می‌کردند درجه‌ای از عقب‌ماندگی است. همان شب پدربزرگ گفت با یک نوزاد دیگر عوضم کنند. بابا گفت تابلو بازی است. پدربزرگ زد توی گوشش و گفت «تابلو قیافه بچته.» بابا گفت «دو سه دقیقه دیگه صبحه، نمیشه تو روز روشن.» پدر جان یک‌بار دیگر زد توی گوشش و گفت «امشب یلداست. وقت زیاده. چهار پنج دقیقه دیگه صبحه» و بابا قانع شد و من را با همکاری یکی از پرستارها عوض کردند و خاندان زرگرافشان با آن دک‌وپز و چیتان فیتان صبح زود فلنگ را از بیمارستان می‌بندند. صبح که بیدار شدم چهاردهمین نوه خانواده کمالی بودم. پدرم آقای کمالی هندوانه‌فروش بود و شب یلدا کنار جاده کرج هندوانه فروخته بود و صبحش فهمیده بود زنش فارغ شده. چشم‌هایش هنوز یادم است وقتی قیافه من را دید. با چشم‌های سرخش مامان را نگاه کرد و آب گلویش را قورت داد و گفت: «به کی رفته؟» مامان هم اشکش را پاک کرد و گفت: «به خودت سر جدم!» بابا دوباره نگاهم کرد و گفت: «ملیحه این جون میده واسه تبلیغ میوه‌فروشی! کی بچه با موی آبی دیده؟ همه صف میکشن واسه دیدنش» یعنی می‌خواهم بگویم عظمت باید در نگاه تو باشد نه چیزی که به آن می‌نگری. اسمم را به خاطر آن شب و موهای آبی‌ام گذاشتند یلدا. صبح‌ها می‌رفتم میوه‌فروشی و مردم می‌آمدند نگاهم می‌کردند و عصرها هم توی یک برنامه عروسکی نقش باکتری گیرکرده لای دندان‌ها را بازی می‌کردم. استعداد خاصی هم لازم نداشت. فقط کافی بود بین دو دندان اسفنجی بزرگ بخوابم و یک مسواک بیاید روبروی دوربین شعر بخواند و بعدش با برسش بزند توی سرم و از حال بروم. از آن موقع تا امروز حال و اوضاع مالی‌مان بهتر شده. چند باری هم‌خانواده زرگرافشان آمدند از دور نگاهم کردند و برای جبران از بابا هندوانه خریدند؛ اما آخرین باری که نشانه‌ای ازشان دیدم امروز توی دانشگاه بود. پسرشان یا در واقع جایگزین من هم کلاسم شده. موهایش را آبی کرده و روی گوش و چانه‌اش میخ فروکرده و یک اژدها از پشت گردنش خالکوبی‌شده تا نمی‌دانم کجا. دارد برایمان تعریف می‌کند شب یلدا پدربزرگش یک وانت هندوانه ریخته توی استخر و بساط پول پارتی‌اش را بهم ریخته! گوشی‌ام را نگاه می‌کنم، بابا پیامک داده «یلدا، هندوانه‌های امسال خوب فروش رفت، زود بیا خونه…»

.

کاریکاتور از محمدرضا میرشاه ولد

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.