دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷ - ۰۰:۰۰

"تذکرة الپراید" نثری به شیوه قلم ملانصرالدین

ابوالفضل حاتمی مقدم دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی بیرجند نثری به شیوه نثرهای مرحوم ابوالفضل زرویی نصرآباد در کتاب "تذکرة المقامات" نوشته است.

آن خودروی جنجالی، آن برنده هر رالی، آن آپشن هایش اندکی بیشتر از باقالی، آن نسبتش با ایرانی، همچون سلیمان با قالی، آن نمونه ی اصیل و ناب کالای ایرانی، آن حمایتش واجب بدون چون و چرایی، پراید بن قوطی بن حلبی رحمت الله علیه، شیخ الشیوخِ مراکبِ عهدِ خویش بود. در باب فضایل و مناقب آن چندان حدیث و روایات متواتر نوشته اند و گفته اند که در این مقال نگنجد.

نقل است چون در ملکوت اعلا، حضرت سایپا وی را مونتاژ بکردی، ملائک انگشت تحیّر به دندان بگزیدند که این چون است؟ و اغلب مشایخ کبار بسیار در کار او ابا کردند که ورا در بازار جایی نیست و «المُفتِها ایز سو ماچ اِکپنسیو»! مگر حضرات فورد و مازراتی و تویوتا و متأخّرین که جملگی بر کاردرستی وی صحّه گذاردندی.

 آن دم که در وجود آمد، فی الفور وی را به مجلس شیخنا و مولانا فورد _علیه رحمت_ ببردند و گفتند: این را نامی نِه که آن به! شیخ لختی تأمّل بکرد و دم برنیاورد. دگرباره گفتند. باز هیچ مگفت. سیّم مرتبه گفتند باز زبان به سخن مگشود. چندان بگفتند که خَلق را خُلق تنگ گشت و محتسب بر این گمان یقین یافت که ایشان معجون بیرجندی تناول کرده اند که چنین در فاز تَکرار مستغرق گشته اند و خواست مچ آنان گیرد که شیخ را دل به رحم آمد و محتسب را مانع گشت و بر منبر شد. شیخنا، فورد، در باب غرور ایرانی بسی سخن های نیکو بر زبان راند و آنگاه معکوس کشیدی و وی را «پراید» خطاب کردی.

مریدی از اصحاب، پراید را پرسید: از چه روی در بین خلق چنین محبوب و مقبولی ولیکن هیچ مسئول را ولو جزء بر تو التفاتی می نباشد و جملگی مرکب های راهورِ اجنبی می خرند و تو را که آسِ کالای های داخل می باشی هیچ یاد نمی کنند؟ گفت: «من آن گلبرگ مغرورم، ز بی مسئولی می میرم ولی با خفّت و خواری پی مسئول نمی گردم.» پس مریدان جملگی قالپاق بر سر کشیدند و واشر سرسیلندر سوزاندند و سر به بیابان گذاردند.

از شیخ حاتم بن کذّاب بن کاشفی سبزواری در نقل است که پراید در روزگار میانسالی بسیار بر خویشتن غرّه گشته بود و چنان بهای گزافی یافته که هیچ سرنشینی را پای نمی داد. پس وی را منکران بی شمار پدید آمد و دائم در مجالس و منابر او را لعن و نفرین همی گفتندی و از هر کوی و برزن که گذر کردی، وی را نصیب جز خاکستر و دشنام نبود. پس هر آینه رقبای خارجی وی را به چلنج همی خواندند و جنگ های روانی بسیار همی کردند. پس شیخنا، پراید، غضبان گشت و دعوت ایشان لبیک بگفت و کورس بگذاشت و خاک بسیار به رقیبان خوراند و چندان با شتاب طی طریق می کرد که هیچ جنبنده ای را، یارای رقابت با وی نبود و فی الواقع «fast and furious»های قبل از او سوءتفاهمی بیش نبود. پس ناگاه بر او ندایی فروآمد که چندین تند که می روی هیچ از شاخ گربه یاد نمی کنی؟ یا خائِفَ من شاخِ الپیشی؛ کیپ کام اند آسه برو آسه بیا!

 نقل است که روزی بر طریق آسه آسه، ریزه ریزه بر مسیری گذر کردی که حضرت ملک الموت خوی کرده و غمین بر وی ظاهر شد و گفت: یابن حلبی؛ دست بر نه که ما را مشکلی عظیم در کار افتاده، در بارگاه الهی مرا هیچ اعتبار و وجهه ای نبود و ملائک جملگی مرا به سخره و استهزاء گیرندی. چندین که تو جان بنی آدم همی گیری، عذر من خواستندی. پس یا فوت کوزه گری به من نیز آموز یا آن کار دیگر می کنم.

 شیخنا، پراید، از باب ملاطفت دخول کرد و بسیار حضرت ملک الموت را نواخت و وی را بر خویشتن سوار بکرد و بر آن کمربند ایمنی ببست تا مراحل کار به وی نیز بیاموزد. ملک ایامی چند را به کارآموزی نزد پراید سپری کرد و بسیار ایاغ گشتند چندان که یکدیگر را «بی اف اف» خطاب کردندی. از قضا روزی قصد بکردند تا از بهر جوج و متعلّقات به جاده چالوس اندر شوند و دمی به شادمانی گذرانند ولیکن چون شادمانی از حد بگذشت، پراید را سرعت از صد بگذشت و «أنا الحق» گویان به پرواز در آمد و ملک هر چه زور زد، گشایشی در کار کمربند حاصل نشد و خلاصی از آن مهلکه میسّر نبود. پس شد آن چه شد.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.