به گزارش سرویس طنز و کاریکاتور مفدا، ابوالفضل حاتمی مقدم، دانشجوی پزشکی علوم پزشکی بیرجند در شروع روزهای فصل سال از مصیبت های یک گلودرد به تقلید از بومرنگ های فرورتیش رضوانیه نوشته است:
یک صبح سرد زمستانی با نوای بهشتی« روی کهنه ، سماور کهنه، پلاستیک شکسته ...خریداریم» از خواب بیدار میشوید. میخواهید داد بزنید و با چند واژه کاف دار از نمکی به خاطر تلاش خستگی ناپذیرش در بیدار کردنتان تشکر کنید ولی نمیتوانید. میخواهید به همسرتان بگویید:« زن! لنگ ظهر شد . پاشو صبحانه را اماده کن.» ولی نمیتوانید. یادتان می آید همسرتان هفته پیش با شما قهر کرده و الان در خانه پدرش است. یک دفعه دلتان میگیرد. میخواهید به نمکی بگویید:« قلب شکسته هم خریدارید؟» ولی باز هم نمیتوانید. ( آخر مرد هم اینقدر ناتوان و بی عرضه؟ همسرتان حق داشته که با شما قهر کند .) اول فکر میکند شاید آمریکا شده اید که هیچ غلطی نمیتوانید بکنید بعدش متوجه میشوید، خیر، گلویتان همچون جاده بی پناه تهران-کرج بعد از چهار دانه برف و ایجاد بحران مدیریتی در کشور های مستکبر غربی مسدود شده است. تبریک میگویم، به هر ضرب و زوری که شده بلاخره موفق میشوید آب دهانتان را قورت بدهید. از رختخواب بلند میشوید و تصمیم میگیرد با چند مدل جوشنده گیاهی و افزودنی های مجاز و غیر مجاز ،این گلودرد چغر و بد بدن را فیتیله پیچ کنید. دارید با خیال راحت دمنوشتان را مینوشید که ناگهان چشمتان به ساعت می افتد. ساعت ۹ است و شما باید راس ۸ سرکار میبودید. با عجله حاضر میشوید و آماده رفتن هستید که ناگهان یادتان می آید «عجله کار شیطونه» ببخشید ، با خوشحالی و ناراحتی یادتان می آید هفته پیش، برای تعدیل نیرو از سرکار اخراج شده اید.
خوشحال ،چون نیاز نیست به اداره بروید و غرغر های آن رییس ایکبیری تان را گوش کنید و به جایش میتوانید از غوغای جهان فارغ ، جلوی تلویزیون لش کنید. ناراحت چون الان شما جزو انگشت شمار بیکاران کشور هستید.
چند دقیقه ای میگذرد. به شدت گرمتان میشود وحس میکنید هوا خانه از دوزخ تنها چند درجه ناقابل خنک تر است.کاپشن تان را در می آورید .فایده ای ندارد. ژاکتتان را درمی آورید. فایده ای ندارد. همینطوری به در آوردن لباس هایتان ادامه میدهید که ممیزی با مشت به شما اشاره میکند و با چشم به پنجره. باز کردن پنجره هم چندان مفید فایده واقع نمیشود. بلاخره تصمیم میگیرید شوفاژ را خاموش کنید .در کمال ناباوری متوجه میشود که شوفاژ کلا خاموش بوده. یادتان می آید مدیر ساختمان به خاطر نپرداختن شارژ این ماه ، شوفاژ واحد شما را قطع کرده. به این فکر میکنید که به کوری چشم مدیر ، زمستان هم بهار شد ولی دیگر گلودرد امانتان را میبرد.تصمیم میگیرید بروید دکتر، دفترچه بیمه سلامت تان را برمیدارد و با کلی التماس و الذی و هُل و هِندل و کمک های پدر مادر و زحمات خستگی ناپذیر مسئولین ذی ربط و بیربط، بلاخره پراید فول آپشن تان روشن میشود. هنوز چند متری بیشتر نرفته اید که یادتان می آید امروز شنبه است و پلاک ماشین شما فرد است.(آخر این حافظه است که شما دارید؟ خدای نکرده آلزایمر که ندارید؟ حالا نمیخواهم بگویم ولی یکی از علل قهر خانمتان همین فراموش کاری و سهل انگاری هایتان بود.)تصمیم میگیرید با اتوبوس بروید. همینکه به ایستگاه اتوبوس میرسید ، شما به چشمان خویشتن میبینید که جانتان میرود.اتوبوس حرکت کرده و مجبور میشوید نیم ساعت منتظر اتوبوس بعدی بمانید.در ایستگاه اطرافیانتان هی پچ پچ میکنند وهی به شما اشاره میکنند. «مردیکه تو این سرمای استخون سوز با تیشرت اومده بیرون. باشه بابا فهمیدیم بدنسازی ... نه بابا بدن ساز چیه! سرش گرمه ! آب شنگولی خورده»
شما به خاطر نمی آورید شنگولی چه نوع میوه ای است که آبش را خورده باشید یا نخورده باشید. چند دقیقه میگذرد و متوجه میشوید دیگر از آن گرمای سابق خبری نیست و دارید مانند آن حیوان باوفا میلرزید.گلودرد کم بود ، تب و لرز هم اضافه شد.بلاخره به مطب دکتر میرسید. پس از گذراندن هفت خوان رستم و طی نمودن صفی به مراتب طولانی تر از صف سبد کالا، نوبت به شما میرسد. دفترچه سلامت تان را همانند نشان حاکم بزرگ، میتی کومان به منشی نشان میدهید و او با پوزخندی به شما میگوید که اعتبار دفترچه تان تمام شده. با آن حال نزارتان میروید و صد خوان دیگر را هم طی میکشید و دفترچه را تمدید میکنید و برمیگردید. دکتر ساعت های متمادی شما را سیم جیم میکند و شرح حال میگیرد. از رنگ رکابی تان تا مدل شیرینی شب عروسی تان، همه را از شما میپرسد. سپس نوبت به معاینه فیزیکی میرسد. همه سوراخ سنبه های بدنتان را معاینه میکند. در نهایت برای شما یک متد درمانی فوق پیشرفته و اثر بخش را در نظر میگیرد. قرقره آب نمک! هر چقدر اصرار میکنید برایتان قرص و آمپول بنویسد زیر بار حرف زور شما نمیرود و مقاومت میکند.
یک روز میگذرد و حالتان بهتر که نمیشود بدتر هم میشود. باز هم به همان ساختمان پزشکان برمیگردید و این بار میروید سراغ مغازه بقلی... ببخشید مطب بقلی. هنوز میخواهید بگوید سلام که میبینید دکتر دفترچه تان را به شما برمیگرداند و متوجه میشوید هزار نوع عکس و ازمایش برایتان نوشته است.
با کوله باری مملو از جواب آزمایش به مطب دکتر برمیگردید. در حد چند میلی ثانیه به آزمایش ها نگاهی می اندازد و سپس میگوید شما باید عمل بشوید.اول فکر میکنید شوخی اش گرفته ،آخر مگر برای سرماخوردگی هم کسی را عمل میکنند ؟ ولی دکتر با لطایف الحیل شما را قانع میکند که نیاز به عمل جراحی دارید.در نهایت از او مشاوره میگیرید که برای انجام عمل در کدام بیمارستان دولتی بستری شوید؟ انگار که به حریم ماشین نوامیس دکتر تجاوز کرده باشید، با عصبانیت میگوید: « آخر بوق.... کدام آدم بوقی جانش را میسپارد دست بیمارستان دولتی ؟ مردیکه بوق بی عقل!» برای اینکه به جامعه پزشکی برنخورد ، برادران ممیزی این قسمت آخر را بوق گذاری کردند.
دارید سعی میکنید از دل دکتر در بیاورید که ناگهان میبینید از اتاق عمل سر درآوردید. دست و پا زدن هایتان نیز تاثیری ندارد. راستی یادم رفت بگویم، دست و پایتان را به تخت زنجیره کرده اند که مبادا خدای نکرده در بروید. تیغ جراحی همچون شمشیری بران بالا میرود و پایین که می آید ، شما میمانید و شکمی چاک دار.ناگهان فرشته نجاتتان از راه میرسد. منشی با برگه هایی در دست وارد میشود و میگوید که شما هنوز هزینه عمل را نپرداخته اید.خدا را شکر میکنید که همه پول هایتان خرج همان عکس ها و آزمایش ها شد و در حال حاضر آه نیز در بساط ندارید. وقتی مطمئن شدند شما پول ندارید ، دکتر به شما اطمینان خاطر میبخشد و میگوید : « بیشتر که دقت میکنم چندان هم نیازی به عمل نداری ، کارت با ۲ تا بسته کلداکس هم راه می افتد.»دکتر اتاق عمل را ترک میکند و پرستار تصمیم میگیرد ،بخیه هایتان را باز کند ولی یادش می آید که هنوز شما را بخیه نزده. فلذا سعی میکند بخیه های اخرین عمل جراحی تان را که مربوط به ۶ سالگیتان است را باز کند ، خوشبختانه باز هم موفق نمیشود پس به نشانه حسن نیت زنجیرهایتان را باز میکند و کمی با همان زنجیر ها سیاه و کبودتان میکند و درنهایت شما را به حال خود رها میکند.با چسب نواری رد برش جراحی را بهم میچسبانید و دارید از آن مکان دوست داشتنی فرار میکنید که ناگهان در جایتان میخکوب میشوید. همسر و فرزند عزیز تر از جانتان دفترچه به دست دارند وارد اتاق جراح میشوند.
.
کاریکاتور از استاد احمد عربانی
ارسال نظر