چیزی که وقتی نیست، تازه میفهمی چه بود
دیروز از کنار درختی رد شدم و نگاهش نکردم. نه اینکه عجله داشتم؛ فقط عادت کردهام که ببینم و به دیدن فکر نکنم. بعد یادم افتاد بعضی آدمها تمام عمرشان حسرت همین یک نگاه بیاهمیت را دارند.
ما بینایی را معمولاً وقتی به یاد میآوریم که چشممان میسوزد، عینکمان گم میشود، یا کسی از نابینایی حرف میزند. اما روز جهانی بینایی دقیقاً برای همان روزهای بیدرد است؛ روزهایی که میبینیم و فراموش کردهایم که داریم میبینیم.
این فراموشی، طبیعی است. مغز ما طوری ساخته شده که چیزهای دائمی را نادیده بگیرد. هوایی که تنفس میکنیم، زمینی که رویش راه میرویم، و نوری که از پنجره میتابد. بینایی هم دقیقاً همینطور است: همیشه هست، تا وقتی که نباشد.
اما روز جهانی بینایی فقط دربارهی از دست دادن نیست. دربارهی چیزی است که خیلیها فکر میکنند مربوط به دیگران است، نه خودشان. حقیقت این است که بیشتر ما فکر میکنیم چشمهایمان سالم است، در حالی که خیلی وقتها نیستند. خستگی چشم، سردردهای مداوم، تاری دید در شب، دیدن جرقههای نور، همه نشانههایی هستند که نادیده میگیریم. نه به این خاطر که نمیدانیم، بلکه به این خاطر که فکر میکنیم وقتش هست.
نیست.
بسیاری از بیماریهای چشمی در مراحل اولیه هیچ دردی ندارند. آبمروارید، گلوکوم، رتینوپاتی دیابتی؛ همه بیصدا پیش میروند و وقتی خودشان را نشان میدهند که بخشی از بینایی از دست رفته است. چیزی که برگشتپذیر نیست.
روز جهانی بینایی، روز شعار دادن و پیام اخلاقی دادن نیست. روز این است که یک بار از خودت بپرسی: آخرین بار کی چشمهایت را معاینه کردی؟ نه وقتی که درد داشتند، نه وقتی که تاری دید، بلکه فقط به این خاطر که هستند.
ما دنیا را کامل نمیبینیم. حتی با چشم سالم هم فقط بخشی از واقعیت را میبینیم؛ محدودهای از نور و رنگ. اما همین بخش ناقص، همان چیزی است که لبخند مادر، غروب خورشید، و چهرهی کسی که دوستش داریم را به ما میدهد.
و شاید ارزشش را داشته باشد که یک روز در سال، فقط یک روز، به چیزی فکر کنیم که هر روز بیآنکه بدانیم، داریم از دستش میدهیم: عادت به دیدن.
روز جهانی بینایی گرامی باد.
ارسال نظر