ویدئو تصویری | روایت آرزو مولائی از خدمت در غرفه کودکان در مراسم وداع با رهبر شهید
آن روز که نامم را در لیست خادمان غرفهی کودک نوشتند، قلبم فرو ریخت. میخواستم میان هیاهوی جمعیت باشم، جایی که میشد چهار ماه بغضِ انباشته در گلو را با اشک، به بلندای آسمان فریاد زد. فکر میکردم سهم من از این عزا، سوختن و گریستن است، نه نشستن میان بازیهای کودکانه و لبخندهای اجباری. اما غافل بودم که خداوند، برای قلبِ سوختهی من، مرهمی از جنس امید را در دستهای کوچک آن کودکان نهاده است. همانجا بود که متوجه شدم من نباید در عزای رهبرم میشکستم؛ بلکه باید به یاد قامت استوار او، برای این کودکان که میراثداران فردای سرزمینم هستند، ایستادن را مشق میکردم. فهمیدم که اشکِ من تنها نیمی از راه است و نیمهی دیگر، ساختن نسل فرداست. دریافتم که اگر قرار است راه روشن رهبر شهیدم گم نشود، باید دستهای کوچک این کودکان را بگیرم و نام او و آرمانهایش را در جان پاکشان حک کنم. آرزو مولائی، دانشجوی رشته بهداشت دانشگاه علومپزشکی همدان ایام وداع و تشییع رهبر شهید امت تهران ـ مجموعه چهلسرا ـ موکب شهدای دانشآموز میناب
ارسال نظر