بعضیها، زندگی را در «گرفتن» معنا میکنند، اما هستند کسانی که معنایِ زندگی را در «بخشیدنِ» خویش یافتهاند. آنها که در تقویمِ پرحادثهی ایران، نامشان نه به عنوانِ یک مدیر یا مسئول، بلکه به عنوان «خادم» ثبت شده است؛ خادمِ مردمی که طعمِ تلخِ محرومیت را چشیدهاند و مرهمِ دستانِ آنها را جستجو کردهاند.
شهدایِ خدمت، مسافرانِ جادههای ناهموارِ ایران بودند. آنها پشتِ میزهایِ ریاست نماندند تا گزارشهایِ آماری، جایِ واقعیت را بگیرد. آنها پیادهنظامِ میدانهایِ خدمت بودند؛ در گرما و سرما، در کویر و کوهستان، و در دورترین نقاطِ این خاک که شاید نامش کمتر در اخبار شنیده شده است.
مرگ، برایِ آنها یک پایان نبود؛ یک «انتخابِ بزرگ» بود. آنها نیامده بودند که فقط «بمانند»، آمده بودند که «بسازند». و چه زیباست که در مسیرِ این سازندگی، آنجا که دیگر توانی در تن نماند، جان را فدا کردند تا ثابت کنند برایِ سربلندیِ این پرچم، باید از جان مایه گذاشت.
امروز، یادآوریِ نامِ شهدایِ خدمت، نه فقط گریستن بر فقدانِ آنها، که تماشایِ یک الگویِ زیستن است. آنها به ما یاد دادند که:
«ایران، یک نامِ جغرافیایی نیست؛ یک باور است که باید با خدمتِ صادقانه به مردمش، آن را در عمل اثبات کرد.»
هر قطره عرقی که برایِ حلِ مشکلِ یک هموطن ریخته میشود، بذرِ امیدی است که در دلِ این خاک کاشته میشود؛ و شهدایِ خدمت، آن باغبانانی بودند که نهالِ اعتماد و امید را با خونِ خویش آبیاری کردند.
یادشان در حافظهی این سرزمین، نه به عنوانِ قابهایِ عکس رویِ دیوار، که به عنوانِ نبضِ تپندهیِ امید در دلِ مردم، زنده خواهد ماند.
ارسال نظر