آیین اختتامیه هشتمین دوره جشنواره فرهنگی وزارت بهداشت از ۲۵ فروردینماه سال جاری به مدت یک هفته در پردیس تئاتر تهران برگزار شد؛ با شروع فرآیند نهمین دوره جشنواره به بازخوانی آثار برتر دور هشتم پرداختهایم.
به گزارش مفدا، در این دوره از جشنواره در مجموع بیش از ۱۱ هزار تن از دانشگاهیان کشور، شامل دانشجویان، کارکنان و استادان در ۲۶ رشته در قالب بخشهای«ادبی»، «تئاتر»، «فیلم»، «موسیقی» و «هنرهای تجسمی» به رقابت با یکدیگر پرداختند و بیش از ۴۱ هزار اثر به دبیرخانه جشنواره ارسال کردند.
در رشته«شعر نثر ادبی»دانشجویان علوم پزشکی این دوره از جشنواره که با استقبال خوب دانشجویان نیز همراه بود«فرزانه شریفات» از دانشگاه علوم پزشکی اهواز موفق به کسب عنوان نخست شد و پس از وی مینا احمدی کهجوق از دانشگاه علوم پزشکی علوم بهزیستی و توانبخشی دوم و مهسا بهرامی فرد از دانشگاه علوم پزشکی لرستان نیز موفق به کسب رتبه سوم جشنواره شدند.
رتبه اول / فرزانه شریفات / دانشگاه علوم پزشکی اهواز
من بارها سرم را بر سینه ام گذاشته ام مادر جان و گفت و گوی باد با درخت ها را شنیده ام.آدم ها به گفت و گوی باد با درخت ها خس خس سینه می گویند اما من به جهان درون تو آگاهم ،همان طور که گل ها به عطر خود واقف اند.حالا یک بادبادک ساخته ام،برای شب هایی که باد در سینه ات می وزد.و تو چشم هایت را که درست مثل پنجره های امام زاده مقدسند می بندی تا من با دیدن سوزی که در سینه ات می وزد غصه ات نگیرد.نمی دانم چگونه این همه زلالی را بدون اینکه آب از آب تکان بخورد به ابرها امانت می دهی،به گلدان ها می بخشی و حیاط کوچک مارا غرق شادی گل های باغچه می کنی اما خوب می دانم جهان بدون تو کوچک است،جهان بدون تو گستاخ است ،بدون تو مرگ مثل گاز خانه ی همسایه نشت می کند به خواب پرنده ها،من بدون آفتاب صدای تو مثل دشتی پوشیده از برف غمگینم.مراصدا بزن که صدای تو آفتاب عریان جنوب است،حرف که می زنی صورت انارها قرمز می شود.تو درست مثل شاخه های درخت انگور وقت اذان خم می شوی تا حوض ،و ماهی های قرمز را مست می کنی.هر وقت ابرهای عبوس بالا سر خانه ی ما می ایستند تو دست هایت را که سایبان ساقه های شکننده ی گل ها هستند با خود می آوری.مادر جانم برای تنهایی من آغوش تو همچون مرگ بی بازگشت ،بی انتها و سپید است.آغوش تو برای من جهانی بدون تماشاست.آغوش تو سرزمینی است که در آن ابرها به گریه می افتند و سبک می شوند. مادر جان بدون تو به خیابان ها نمی روم حالا که بدون تو برای برف فرقی ندارد شانه های چه کسی را اندوهگین می کند.حالا اگر تابستان با صراحت تمام هم بیاید بدون تو نمی تواند یخ مرا بشکند ،من بدون تو با زندگی غریبی می کنم و از آن به اندازه ی مرد غریبه ای که صورتش را پوشانده باشد می ترسم.بدون دست های تو من یک انسان معلقم .درست مثل گرده ی گل ها در باد.مادر جانم همه می گویند تو می روی و رفتنت آنقدر بزرگ است که هیچ رودخانه ای آمدنت را با خود نمی آورد همه با نگاه هایشان می گویند یکی از همین روزها مرگ با ملحفه ای سپید زیبایی تو را می پوشاند اما من به شوق آمدن تو جهان را مرتب کرده ام و پرده های تردید را شسته ام.میدانم یکی از همین روزها با دو شمع برهنه به تاریکی خانه می آیی.من تا زمان رسیدنت کنار پنجره می ایستم و به جاده های خوشبختی فکر می کنم که یکی از همین روز ها دست پر به خانه یمان برمی گردند.
ارسال نظر