به گزارش مفدا، آنچه در ادامه از نظر می گذرانید روایت دست اول این دانشجوی فعال فرهنگی از روزهای پس از زلزله اخیر غرب کشور و چیزهایی است که از نزدیک مشاهده کرده.
«ﺩﺭ ﻓﺮﻭﺑﻨﺪ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﻠﻮﺕ ﻏﻢ
ﺑﺎ ﮐﺴﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺳﺮ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺷﻨﻮﺩ ﺍﯼ ﺳﺎﻗﯽ
"ﻫﻮﺷﻨﮓ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ"
صبح روز دوشنبه ۲۲ آبانماه با تیمی متشکل از جراح عمومی، متخصص بیهوشی و تیم اتاق عمل راهی کرمانشاه شدیم. به محض رسیدن به بیمارستان طالقانی کرمانشاه، طبق دستور سازمان بسیج جامعه پزشکی استان کرمانشاه و نیاز اعلام شده به سمت بیمارستان حضرت رسول جوانرود حرکت کردیم. عصر که رسیدیم مشغول تجهیز بیمارستان صحرایی برای خطر احتمالی ادامه زلزله بودند. تا شب به کمک سربازان و پرسنل، بیمارستان تجهیز شد. همان حوالی شب باز طبق اعلام نیاز به سمت تازه آباد ثلاث باباجانی اعزام شدیم. مردم در خیابانها و اطراف شهر پناه گرفته بودند. همه در شوک بودند. مردم، ارتش، سپاه، هلال احمر، نیروی انتظامی و دستگاهها و ارگانهایی که میتوانستند به نوعی به مردم زلزلهزده کمک کنند، آنجا بودند.
خدا را شکر تا اواخر همان شب جراحی ها انجام شد و به خاطر سرازیر شدن نیروهای امدادی از سراسر کشور دیگر نیاز به تیم درمان احساس نمیشد. مشکل الان ساماندهی اسکان همه نیروهای حاضر بود. تیم پزشکانی که همراه من آمده بودند بازگشتند.

من با دوستانم که خود از اهالی روستای تپانی حوالی سر پل ذهاب بودند هماهنگ کردم و پیش آنها ماندم. با خود تصمیم گرفتم حال که به خدمات بهداشتی و درمانی ما بحمدالله به دلیل وجود نیروهای متخصص نیازی نیست، در کنار خبررسانی رویدادها و شرایط کنونی مناطق زلزله زده، از طریق دوستان و آشنایان کمکهای نقدی و غیر نقدی جمعآوری کرده و در مناطقی که به شدت نیاز دارند، پخش کنیم.
این چند روز گذشته شاهد حوادث تلخ و شیرینی بودم که روحم را عوض کرده است. صبح روز اول به روستای کلاشی قادری رفتیم. همان اول روستا دخترکی که جوجهای به دست داشت دوان دوان به سمتم آمد. گفت: آقا کمکم میکنی مادر جوجهام را پیدا کنم؟ هرچه میگردم پیداش نمیکنم. گفتم باشه دخترجان. اول بیا بریم پیش خانوادهات برایتان وسیله آوردهایم. گفت: پدر و مادرم زیر همین آوار پشت سرم هستند...
آنجا بود که نشستم... زانو زدم و در همان حال تصویر چهره دخترک را ثبت کردم که با لبخند جوجه اش را نشانم می داد.

شرایط روحی و روانی بسیار سختی حاکم است. این مردم مرز نشین، در زمان دفاع مقدس همه خانهها و زمینهایشان تا سر پل ذهاب اشغال شده بود. همگی آوارگی را تجربه کردهاند. عدهای راه گم کرده سمت عراق رفته بودند و اسیر شده بودند. عده ای هم آواره کوهستان...
این مردم با آوارگی و محرومیت خو کردهاند، اما مهربانی از چشم هایشان سرازیر و در دست های گرمشان نهفته است.

تمام روستاهای منطقه سر پل ذهاب و قصر شیرین و ثلاث را می گردیم و هرچه نیاز دارند برایشان تهیه می کنیم. دوستانمان از دانشگاه های علوم پزشکی لرستان، گلستان، شیراز، تبریز، همدان، مراغه، کرمانشاه، کردستان، شهید بهشتی، جندی شاپور، یاسوج و ... روزانه برایمان کمک می فرستند و برای آمدن لحظه شماری میکنند.
دیروز با پسرکی به نام یوسف صحبت میکردم که پدرش را زیر آوار از دست داده بود. میکروفن را دستش دادم و پرسیدم یوسف جان! چه چیزی میخواهی و نیاز داری؟
سکوت کرد و با بغض گفت: چیزی نمیخواهم. فقط پدرم را می خواهم...
تقریباً هیچ خانواده الان در این منطقه نیست که حداقل یک نفر از اعضای خانوادهاش را از دست نداده باشد. در اقلام اولیه و ضروری زندگی به شدت محدودیت دارند. اما دیروز با اصرار زیاد ما را به ناهاری که از حداقلیها تدارک دیده بودند مهمان کردند. شرمم میآمد که با وجود گرسنگی و تشنگی مفرط از غذایشان بخورم. اما پیرمرد کدخدای روستای تایشهای با خنده و لبخند گفت بخورید جوانان، اگر قسمت باشد که بر اثر گرسنگی تلف شوم می شوم. افتخار است که مهمان دارم. شما رحمت هستید...
شکر خدا بعد گذشت چند روز اوضاع آواربرداری دیگر سامان پیدا کرده است. بیمارستانهای صحرایی و ثابت منطقه نیز به ثباتی رسیده اند. تیم های امداد اعم از هلال احمر، ارتش، سپاه و بسیج، دامپزشکی، توانیر و ... شبانه روز در حال تلاش برای به زندگی برگشتن منطقه هستند و کمک های مردمی از سراسر این کشور پهناور به اینجا سرازیر شده است، به قدری که همه جادهها درگیر ترافیک سنگین شدهاند و دیگر کسی گرسنه نیست.
این مردم خیلی عجیب و خاص هستند. کرد، واژه سنگینی است که می تواند سنگینی مرزنشینی و بحران های مختلف را تحمل کند.
امیدواریم هرچه زودتر اوضاع بهتر شود.»
علی بیرانوند
دبیر کمیته مفدا و نماینده کانون های فرهنگی دانشگاه علوم پزشکی لرستان
آبان ماه ۱۳۹۶
ارسال نظر