چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۰:۴۸

کاری مشترک از مفدا مازندران و کانون شعر و ادب قاصدک دانشگاه؛

مجموعه پادکست رندان تشنه لب/قسمت چهارم

مازندران/مجموعه پادکست رندان تشنه لب4

علی محمد مودب، نامزد چهره‌ی سال هنر انقلاب اسلامی، شاعر و مدیر عامل موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب است. از او مجموعه شعرهای عاشقانه و آیینی متعددی به چاپ رسیده است. در این قسمت از مجموعه رندان تشنه لب به استقبال شعری عاشورایی از مجموعه‌ی عاشقانه‌های پسر نوح خواهیم رفت./مسئول پروژه و نریشن: امین انجیدنی؛ پوستر: شایان ثابتی و تنظیم: فاطمه صیدانلو

علی‌محمد مودب به سال ۱۳۵۵ در روستای تقی‌آباد از توابع تربت جام زاده شد. وی کارشناسی ارشد پیوسته خود را در رشتهٔ الهیات از دانشگاه امام صادق اخذ کرده‌است. عنوان پایان‌نامه کارشناسی ارشد او یاد مرگ در قرآن و بیان امیرالمؤمنین (ع) و پی‌جویی آن در ادب فارسی (بررسی موردی سعدی بوده‌است. او به مدت دو سال (۱۳۸۴-۱۳۸۶) مدیر دفتر آفرینش‌های ادبی حوزه هنری استان تهران بوده‌است.

مودب نخستین دفتر شعر خود را با عنوان عاشقانه‌های پسر نوح در سال ۱۳۸۲ منتشر کرد، و همزمان کار خود را در حوزه روزنامه‌نگاری ادبی با فعالیت در نشریه‌های حرفه‌ای شعر همچون فصلنامه تخصصی شعر آغاز کرد. او در سال ۱۳۹۱ مجموعه شعر خود با عنوان کهکشان چهره‌ها را منتشر کرد. این کتاب نامزد دوره سی و یکم جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی شد. به گفته حمیدرضا شکارسری، شاعر و منتقد ادبی، کهکشان چهره‌ها ادای دینی است از سوی «علی محمد مودب»، همزمان به تعهدات اجتماعی و سیاسی و دینی‌اش از یک طرف و تعهدات ادبی‌اش از طرف دیگر. به عبارت دیگر می‌توان مودب شاعر و مودب مومن و منتقد سیاسی و اجتماعی را یک‌جا با هم دید.»

چو شب زد خیمه بر اردوی شن‌ها 

جهان نیزار خاموشی شد و خفت 

به هر سو چلچراغی سبز پژمرد 

ز "الا" در بیابان نیزه بشکفت 

زمین شد صفحه‌ی تفسیر قرآن 

به خط سرخ مصباح الهدی‌ها 

نمی‌خواند کسی خط خدا را 

به قرآن مبین کربلاها 

به جا ماند از تمام باغ‌ها داغ 

درختان تشنه از جو بازگشتند 

به شوق گندم ری، اهل بابل 

کدو رفتند و کندو بازگشتند 

به طراری غروب از راه آمد 

ز خون خوبرویان چهره رنگین 

زمان چون خنگ کوری لنگ می‌زد 

به زیر بار آن نی‌های سنگین 

غریبانیم در بازار شامی 

که زنگی، روی رومی خوش ندارد 

عجب مصری که یوسف را بها نیست 

که زالی نیست تا دوکی بیارد

ز یوسف، پیرهن دزدند مردم 

که چشمانی زلیخایی ندارند 

گهر-ریز است خاک کوی دلدار 

گدایان میل بینایی ندارند

گدایان پاره‌ی نان دوست دارند 

نمی‌بینند آن سر در تنور است 

سبو بر سنگ ساحل می‌زند مست 

نمی‌داند که دریا آب شور است 

جهان مست است از خوابی گران، سنگ 

نمی‌داند که خواب ارزان فروشی است 

در انبارند خیل مرده جانان 

جهان بازار گرم جان-فروشی است 

بکوش ای جان و جانی دست و پا کن 

که جانان مشتری را دوست دارد 

هر آن کس نیم-جانی دارد ای دوست 

چنین سوداگری را دوست دارد 

مبادا در قمار جان ببازی! 

مبادا جان که دادی، تن بمانی! 

عزیز است این دو روز غم، مبادا

ز یوسف، بند پیراهن بمانی!

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.

منتخب اخبار دانشگاهی

عناوین ویژه

آخرین اخبار

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

رویدادها

شعب دانشگاهی

سیستان و بلوچستان