پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۹ - ۱۲:۱۴

آن مرد آمد...‏

گزارشی داستانی از مراسم آغاز دهه‌ی فجر

گزارشی داستانی از مراسم آغاز دهه‌ی فجر

روز یک‌شنبه صبح از ساعت 8:30 دوازدهم بهمن در حیاط دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی غوغایی برپا بود. ‏بلندگوها سرودهای انقلابی پخش می‌کردند و در محوطه‌ی باز بین ساختمان شماره 1 و 2، با فاصله صندلی ‏چیده می‌شد و گروهی نیز مشغول تنظیم میکروفون و صدا بودند. حال و هوای جشن انقلاب جوری برنامه‌ریزی ‏شده‌ بود که با رسیدن امام خمینی(ره) در ساعت مقرر به ایران، برنامه آغاز شود...‏

به گزارش مفدابهشتی – این روز این‌گونه ادامه یافت

هوا سرد بود ...

ساعت ۹:۳۳ صبح روز ۱۲ بهمن، می‌خواستند هم‌زمان با ورود امام خمینی (ره) به ایران در سال ۵۷ مراسم ‏را شروع کنند.

‏ از کنار ساختمان شماره دو به‌ سرعت به محوطه‌ی دانشگاه که محل برگزاری مراسم دهه‌ی فجر بود رسیدیم. صندلی‌ها را با فاصله کنار هم گذاشته بودند. امسال کرونا همه چیز را تحت تأثیر قرار داده بود حتی صندلی‌ها را که از هم دوری می‌کردند.

هنوز کسی ‏نیامده بود، گروه موسیقی و مجری در حال آماده شدن برای اجرای برنامه بودند. کنار حیاط مردی ‏را دیدم چپیه‌ی دور گردن داشت و کمی  لنگ لنگان راه می‌رفت. سنش چندان نبود اما آن‌قدری بود که موهایش ‏سفید شود. چشم‌هایش افتاده بود؛ اما نمی‌شد برق را در آن ندید. نمی‌دانم از چه بود.  نمی‌شناختمش!!! اما ‏هرچه بود، به دلم نشست. آن همه متانتش. ‏

کم کم میهمانان آمدند. دکتر امام هادی معاون دانشجویی و فرهنگی دانشگاه، منیر سید صالحی معاون اجرایی معاونت دانشجویی و فرهنگی، ‏مدیران حوزه‌ی معاونت و کارکنانشان، گروه گروه با هم آمدند و روی صندلی‌ها نشستند. پیرمرد را زیر نظر ‏داشتم یک گوشه‌ای یک صندلی پیدا کرد و نشست و از سرما در خود فرو رفت. ‏

برنامه شروع شد. نخست گروه سرود «اِسرا» برنامه اجرا کردند. نامشان این بود. نوجوانانی هماهنگ در اجرایی اثرگذار. ‏در نگاه هرکدام شوق و انگیزه‌ی وصف ‌ناشدنی دیده می‌شد. گویا بسیار ذوق‌زده بودند که جلوی اعضای ستاد ‏مقابله با کرونای کلان‌شهر تهران اجرا می‌کردند.

مهمانان ساختمان شماره 1 نیز اندک اندک به جمع پیوستند: حجت الاسلام والمسلمین فرهادزاده مسؤول نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه، دکتر خدادوست معاون توسعه مدیریت و منابع دانشگاه، دکتر پیری مشاور رییس دانشگاه و رییس حوزه ریاست، دکتر بلادیان رییس بسیج جامعه پزشکی، دکتر حیدریان مشاور عالی رییس دانشگاه، دکتر عین اللهی رییس بیمارستان لبافی نژاد، دکتر حائری مشاور رییس دانشگاه و مدیران جهاددانشگاهی علوم پزشکی شهید بهشتی.

نوبت اجرای یک آهنگ شاد  با صدای نوازنده‌ی کیبورد، علی نفری رسید. مردی قدبلند با ‏شال گردن گره‌زده. جمع متین مدیران را به دست زدن وا داشت. خوب اجرا کرد . یک آهنگ شاد که خون را ‏در رگ‌هایمان هل می‌داد و کمی از سرمای هوای دلمان می‌کاست. ‏

هرچه بر تعداد میهمانان افزوده می‌شد بر گرما و شور مراسم رنگی نو می‌داد. نظری‌نیا مجری برنامه بود. مردی جا افتاده با موهای کم. جانباز جنگی بود. همان‌طور که قدم می زد، با خوش‌رویی برنامه‌ی ‏بعدی را هم اعلام کرد و از سردار اهوازی هم‌رزم سردار سلیمانی و معاون او درخواست کرد که به پشت تریبون بیاید. همان مرد از جایش برخاست. سردار اهوازی! جا خوردم. اگر او شخصیت مهمی بود، پس چرا این‌قدر تنها و ساکت بدون همراه یک گوشه نشسته بود؟ مرد ‏پشت میکروفن آمد. هم‌رزم رفیق دوران که خود را کوچک خواند و گفت من را چه به معاون سردار سلیمانی!؟

مرد چهره‌اش خسته بود شاید از رفتن رفیق شفیق‌اش. اما محکم ایستاد، تا از او بگوید. گویی همان‌قدر که رسالت حاج ‏قاسم شهادت بود، رسالت او نیز همین بود، و به‌اجبار از هم‌رزمش جدا مانده است.

از خاطره‌اش با حاج قاسم در سوریه گفت، که چه‌طور ناچار بودند چند روز در خانه‌‏ای ساکن شوند، که ساکنان اصلی از ترس جنگ و حمله‌ی داعش آن‌جا را ترک کرده بودند. و گفت زمانی که در حال ترک آن مکان بودند، حاج قاسم نامه‌ای برای صاحب آن خانه می‌نویسد و از او بابت اقامت چند روزه‌شان در آن خانه عذر می‌خواهد و درخواست می‌کند هرچه از خانه کم شده است، به شماره تلفن خانه‌اش زنگ بزنند، تا بابت کاستی ها پول برایشان بفرستد. و درخواست می‌کند بگذارند نمازی را که در آن خانه خوانده‌است، قبول باشد.

وقتی این خاطره را با آن صدای غرّا – که از مردی چون او با آن لهجه‌ی شیرین عرب اهوازی بعید بود- می‌شنیدم، ‏‏اشکم سرازیر شد. برگشتم. دیدم همه مثل من چشمان‌شان خیس است. می‌بایست هم این همه خوبی در یک انسان جمع شود،  تا سردار دل‌ها نام بگیرد! دلم سوخت برای خودمان. ما کجاییم و  ‏او کجاست!؟

‏ هنوز هوا سرد بود؛ اما چشم‌ها از اشک گرم گرم شدند. مرد را دیگر می‌شناختم. دوباره ماسک‌اش را زد و رفت و آرام سر جایش ‏نشست. باز از سرما در خود فرو رفت. از جایم بلند شدم به سمت‌اش رفتم. دلم داغ بود. از حسی که نمی‌توان ‏اسمی برایش گذاشت. پیش مرد رسیدم، تا مرا دید ایستاد. به او گفتم: «به حاج قاسم بگو برایم دعا کند.» این ‏جمله از دهانم پرید. هول شدم برگشتم و سر جایم نشستم. حتی منتظر جوابش هم نشدم. انگار به‌راستی حاج ‏قاسم آن جا بود.

سرد بود. باد زمستانی سرما را دوبرابر می‌کرد؛ اما دیگر یخ نکرده بودم.  انگار در خانه‌ی ‏خانواده‌ی سوری داستان مرد، جا مانده بودم.

بهار خانی

انتهای خبر

کد خبرنگار: 110215

‏

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.

منتخب اخبار دانشگاهی

عناوین ویژه

آخرین اخبار

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

رویدادها

شعب دانشگاهی

سیستان و بلوچستان