یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹ - ۰۸:۲۲

برگزیدگان جشنواره سیمرغ؛

ناخدای کوچک

ناخدا

در آستانه برگزاری یازدهمین جشنواره بین‌المللی سیمرغ به معرفی آثار برتر این جشنواره در دوره پیش می‌پردازیم.

به گزارش مفدا، یازدهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «هرخانه، یک پایگاه سلامت» و با هدف گسترش و ترویج فرهنگ اسلامی-ایرانی و ترویج فرهنگ سلامت با بهره‌مندی از ابزار هنر و شناسایی و رشد استعدادهای فرهنگی و هنری دانشجویان و نخبگان جامعه در ماه‌های آتی برگزار می‌شود و علاقه‌مندان می‌توانند در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی در این جشنواره شرکت کنند و محدودیتی برای شرکت متقاضیان در رشته‌های مختلف وجود نداشته و عموم علاقه‌مندان می‌توانند در این جشنواره شرکت نمایند.

جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ یک جشنواره بین‌المللی است که ده دوره از برگزاری آن می‌گذرد. این جشنواره با میزبانی وزارت بهداشت برگزار می‌شود و در کنار بخش اصلی ویژه دانشجویان علوم پزشکی کارمندان و اساتید علوم پزشکی و سایر علاقمندان و هنرمندان می‌توانند در این جشنواره حضور پیدا کنند.

استقبال از این جشنواره هر سال نسبت به سال گذشته افزایش داشته است. در سال‌های گذشته از کشورهایی از جمله آمریکا،  آلمان، روسیه، افغانستان، تاجیکستان و ترکیه و سایر کشورها در این جشنواره شرکت کرده‌اند.

در اینجا داستان «ناخدای کوچک» نوشته الهام عسگری، کارشناسی ارشد بهداشت حرفه‌ای دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی و برگزیده بخش ادبی جشنواره دهم  سیمرغ را باهم مرور می‌کنیم:

کم سویی چشمان ناخدا آخر کار دستش داد. بعد از عمری عرق ریختن و نان حلال در­آوردن، همین حالا که تک پسرش چشمانش را رو به دنیا بسته بود، باید خانه نشین می­‌شد. با خودش عهد کرده بود بعد از پسرش خودش بار عروس و نوه را به دوش بکشد. بشود سایه سرشان، قوت قلبشان، روزی‌­آور خانه­‌یشان.

به عروسش گفته بود:

« پِسَروم رفته. مو که هَسّوم خودوم ای پسرُ بزرگ می کُنوم. غمت نباشه. تو فقط مادری کن بِراش»

اما حالا بعد از سال پسر چشمان ناخدا آنقدر کم­‌سو شده بود که راه رفتن روی زمین صاف هم برایش مصیبت بود، چه برسد به جمع و جور کردن قایق و بَلَم و لنج و ماهی .

پسرک ده سال داشت که پدرش رفت. اما دستانش دستان مردی م‌ی­زد که گرم و سرد چشیده روزگار است. تور م‌ی­بافت. به مادرش راحله نگفته بود اما عصرها یواشکی به بهانه­‌ی فوتبال کوچه بالایی می‌­رفت سروقت بساط توربافی پدرش که حالا دست شریکش بود. پسر صاحبخانه با دستانش تور می‌­بافت و چندرغاز مزد شریک را قبول می­‌کرد. اما خوشحال بود؛ بالاخره حس می­‌کرد مردی شده است. نان‌­آور خانه شدن برایش کم افتخاری نبود.

اما حالا پدربزرگ خانه نشین شده و زندگی سخ‌ت­تر. دیگر فقط پول دفتر و کتاب نبود که با توربافی عصرهای روزهای زوج در بیاید. باید فکر دیگری م‌ی­کرد. شنبه صبحی وسط­های پاییز، قید مدرسه را زد، کفش پایش کرد و رفت دکان پدر. به شریک گفت:

 «سهم آقامو بده. »

شریک پوزخندی زد و گفت:

« بِچه برو بوگو بزرگترت بیاد. »

 بغض کرد، دندان‌هایش را سخت به هم فشار داد مبادا اشکش در بیاید؛ لگدی به بشکه گوشه دکان زد و از در بیرون رفت. کوچه را صاف گرفت و سراغ پدربزرگ رفت.

پدربزرگ تسبیح به دست گوشه اتاق به بالشت کهنه اش لم داده بود. صدای پای پسرک را که شنید گفت:

«ها بابا اومدی. کجا بودی؟»

پسر اخم هایش را در هم کشید و دست به سینه گفت:

«مو می خوام ناخدا بِشُم. عین شما. »

اما همان حرف های همیشگی را شنید.

« بابا تو باید درس بوخونی، کس بشی برا خودت، مرد که شدی اگه خواستی قایق برا تو . »

پسرک عصبانی شد. فریاد زد:

 «مو مرد شُدُم. مرد. »

 و با همان بغض از اتاق بیرون رفت . ناخدا هم که دیگر رمق نداشت پی­اش برود؛ تا شب صدبار صدایش زد اما پسر جواب نداد. دل­شکسته بود. آرزو می­‌کرد شب که خوابید صبح اندازه ده سال بزرگ شده باشد. با خودش فکر می­‌کرد مگر مردی به سن و سال است. تا غروب روی پله های زیرزمین زیر لب انقدر گلایه کرد تا خوابش برد.

صبح خروس­خوان راحله از این سر تا آن سر خانه را زیر و رو کرد؛ ولی نبود. ناخدا که سراسیمگی عروس را دید از سر سجاده داد زد:

«چیزی شده راحله؟ »

راحله ناله مویه کنان گفت:

« نیست. رفته.»

 ناخدا گفت:

 « آخه کجا رفته این موقع. »

کمی فکر کرد و با هیجان گفت:

«ها. ها عروس . اسکله. برو اسکله. »

راحله چادر به سر و چاروق به پا سمت اسکله دوید. با یک دست چادرش را گرفته بود، دست دیگرش را هم روی سرش گذاشته بود و با نگرانی دور وبرش را نگاه می­کرد. لنج­‌ها یکی یکی راه می‌­افتادند. ناگهان سر برگرداند سمت قایق ماهیگیرها که داشتند دور می‌­شدند. دیدش. قایق ماجد بود همان که اجاره داده بودند به پسرعمهه­­اش. داشت دور می‌شد. نامش را صدا زد. پسر برگشت. می­خندید. اشک روی گونه­‌ی راحله غلتید. پسر می‌­خندید. راحله هم خندید. قایق ماجد بدجور قواره­‌ی تن ناخدای کوچک بود./ انتهای پیام

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.