دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۱

برگزیدگان جشنواره سیمرغ؛

«طبقه منفی یک» داستانی از حامد مردانی

بازار تجریش

در آستانه برگزاری دهمین جشنواره بین‌المللی سیمرغ به معرفی آثار برتر این جشنواره در دوره پیش می‌پردازیم.

به گزارش مفدا، دهمین جشنواره بین‌المللی «سیمرغ» با شعار «سالم زیستن، هنر است» در پنج بخش تئاتر،‌ فیلم، ادبی، ‌هنرهای تجسمی و موسیقی، آبان‌ماه در پردیس تئاتر تهران برگزار می‌شود. در اینجا داستانی از حامد مردانی، کارشناسی علوم تغذیه از جامعه پزشکی ستاد کل نیروهای مسلح و رتبه سوم داستان کوتاه در بخش اساتید و کارکنان نهمین جشنواره بین‌المللی سیمرغ را باهم می‌خوانیم.

«طبقه منفی یک»

«دلت خوشه خانومم! فکر کردی این جماعتی که شب و روز تو بازار وول می‌خورن، همه اومدن خرید؟ نه عزیز دلم... نه؛ مردم میان تماشا. الان بالای ‌شهر و برج و اینا که هیچ، چهارراه ولیعصر تا جمهوری جلوی بساط سه‌تا دست‌فروش وایسی، سیصدتا پیاده می‌شی. فکر کردی این خانومای آرا ویرا کرده، همه‌ش دارن مارک می‌گیرن می‌مالن به سر و کله‌شون؟ هه! مرگ خودم نفر می‌شناسم، ببینی فکر می‌کنی سر و ته‌ش رو بزنی توی فروشگاه‌های برند پلاس شده، ولی حالا اصل ماجرا چیه؟ آخر آخرش هنر کنه، کانسیلر بخره سه‌تا پنج تومن!»

این را که گفت، کیفش را از صندلی کناری برداشت و شروع کرد زیر و رو کردن وسایلش به دنبال چیزی مبهم. چشم‌ها را ریز کرده بود و همین‌جور که در حدقه می‌چرخاند، انگار اطراف را نگاه می‌کرد، ولی چیزی نمی‌دید. تمام حواسش را ریخت توی لامسه‌ی سرانگشتانش و با دستش توی کیف چنگ می‌زد. ناکام که ماند، کفری شد و سرش را کرد توی کیف و همین‌طور که لب‌های عنابی‌رنگش را که تا نیم‌ساعت پیش سرخ به نظر می‌رسیدند، به یک سمت صورتش کشیده بود، با قوه‌ی بینایی به مدد لامسه رسید. یک دقیقه‌ای به همین حال گذشت، شاید هم بیشتر. بعد ناگهان با حرص محتویات کیف را ریخت روی میز شیشه‌ای روبه‌رویش. سرش را با کمی شرمندگی که چند ثانیه بعد به‌سرعت محو شد، بالا آورد: «بازار شام به کول می‌کشم هر روز. هِی می‌خوام مرتبش کنما، باز وقت نمی‌شه لامصب. یادم می‌ره. یه چیزی می‌شه بالاخره.»

تا آمد جمله را تمام کند، صدایش مدام ضعیف‌تر شد؛ جوری که هجاهای آخر را در یک گنگی ناشنیدنی ادا کرد و همان لحظه، یک کرم دورچشم را که به زحمت اندازه‌ی یک بار مصرف محتویات داشت، برداشت: «ایناهاش، پیدا کردم. ببین می‌گم کانسیلر سه‌تا پنج تومن، همینه‌ها. تعارف که نداریم. منم ندارم اُوِرت کارت بکشم واسه سرخاب سفیداب. اینو از یه خانمی سمت مرکز شهر گرفتم. یه مغازه‌ی نقلی زیرپله‌ای داشت. مرکز شهر هم که نه، پایین شهر؛ یه چیزی بین مرکز شهر و پایین شهر. من هیچ وقت اینا رو درست حالیم نشد. بالای شهر که تکلیفش معلومه، هر جایی که پاپی توی خونه باشه و مستخدم و ماشین ظرف‌شویی و دستگاه لایه‌بردار و شماره‌ی پزشک خانوادگی کنار تلفن، می‌شه بالای شهر. از کجای مرکز شهر به بعد می‌شه پایین شهر؟» انگار چیزی ناگهان به ذهنش رسیده باشد. چند ثانیه عمیق فکر کرد و بعد با هیجان ادامه داد:

- «وای! من یه دوستی دارم می‌گفت اصفهان برعکسه، پایین شهر بالای شهره! بالای شهر، پایین شهره! وا... چی گفتم...! بذار ببینم... آهان، شمال شهر، پایین شهره و جنوب شهر، بالای شهره. می‌گفت اگه اصفهانی به پُستت خورد، گفت بچه‌ی شمال شهرم، گول نخوریا؛ پایین شهره! یا اگه طرف گفت بچه‌ی جنوب شهرم، نذاری بپره‌ها؛ این اصل جنسه! همین جهت جغرافیایی و این چیزها که توی مدرسه خوندیم دیگه.»

اینها را که می‌گفت، شروع کرد مشت‌مشت وسایل روی میز را ریختن توی کیف. انگار ته کیفش وصل بود به ناکجاآباد. یکی دوتا از پدهای پاک‌کننده‌ی لوازم آرایشی که حداقل یک بار مصرف شده و قاطی وسایلش بودند، پایین افتادند. بی‌اعتنا دستکش‌های مشکی‌اش را در دست گرفت، سرش را بلند کرد: «ولی به نظر من بالای شهرشون همون مرکز شهره؛ کنار زاینده‌رود. البته نه حالاها، وقتی آب داشت. بالاترین بالای شهرشون همون‌جاست.» اینها را که داشت می‌گفت، آهی از روی حسرت کشید و شنل بافت ارغوانی‌اش را از چوب‌لباسی برداشت: «برم دیگه خانوم؛ برم که دارم زیادی حرف می‌زنم.» نگاه مظلومانه‌ای کرد و نزدیک میز شد. پنجاه تومانی تاخورده‌ای را که یک گوشه‌اش زیر تلفن گیر بود، برداشت. دستش را به نشانه‌ی خداحافظی و شاید هم کمی تشکر تکان داد و رفت به سمت در خروجی. جلوی در شیشه‌ای که رسید، راه را برای زن میانسالی که انگار زانودرد داشت، باز کرد. بعد دختر جوانی را که پشت سر زن وارد شده بود، برانداز کرد. به هم خیره شده بودند که با غرولند زن گره‌ی نگاهشان باز شد. دختر آمد به سوی در ورودی و او هم گوشی تلفنش را جواب داد و با شانه به گوشش چسباند و در حالی که سعی می‌کرد دستکش‌هایش را دست کند، سه پله‌ی منتهی به کوچه را پیمود و خارج شد.

زن میانسال لنگ می‌زد. انگار مثل خیلی از زنان هم‌سن‌وسال خودش به درد مفاصل مبتلاست. کمی هم شبیه کسانی بود که پایشان بدجور خواب رفته. چادر را روی سرش صاف‌وصوف کرد و خود را آرام جلو کشید. پنجه‌ی دستش را که انگشتری بزرگ با نگین فیروزه در آن می‌درخشید، روی میز گذاشت و به زحمت بین نفس‌های بریده‌اش لبخندی ساختگی زد: «سلام علیکم خانم؛ مودّت هستم.»

***

قطره‌های معدود باران شیشه را خیس کردند. آن‌قدر کم بودند که راننده حتی رغبت نکرد برف‌پاک‌کن را زحمت دهد، ولی انگار خوشحال شد که باب صحبت را می‌شود از همین باران ناقابل باز کرد. ده دقیقه‌ای که توی راه بودند، لام تا کام حرف نزده بود. زنش می‌گفت: «نباید حرف بزنی توی ماشین، شاید مسافر معذب شود. چه معنی دارد مخش را می‌خوری؟» او هم هر بار حق‌به‌جانب صدایش را توی گلو می‌انداخت که «مگر می‌شود آدم برج زهرمار باشد؟ شبانه‌روز پشت فرمانم، از این سر شهر به آن طرف. حالا اگر دو کلام با مسافر اختلاط نکنم که پیرم درآمده! فوقش یک چیزی می‌گویم، مسافر محلم نمی‌دهد، من هم زیپ دهانم را می‌کشم و راهم را می‌روم؛ ولی این جماعت مسافر خودشان بیشتر تنشان می‌خارد برای هم‌صحبتی. بعضی‌ها راننده‌جماعت را متهم کرده‌اند به پرحرفی؛ ولی خودشان از خدایشان است که باب حرف باز شود. همدم ندارند که مردم؛ هم‌صحبت ندارند که! کی بهتر از راننده‌ی تاکسی؟ ناشناس می‌آید، ناشناس می‌رود. می‌شود یکی دوجین درد دل را توی ماشینش جا گذاشت که ببرد با خود.»

همه‌ی اینها را می‌گفت، ولی باز هم توی کَت حاج‌خانمش نمی‌رفت؛ البته دخترشان هر بار به شیطنت می‌گفت معذب شدن مسافر بهانه است، خانم‌جان می‌ترسد آقا با زن‌های غریبه هم‌کلام شود. این را که می‌گفت، ننه‌اش نشنیده می‌گرفت و مشغول کارش می‌شد. حالا هرچه که بود، می‌بافت، می‌پخت، می‌شست؛ ولی ته دلش ذوق می‌کرد. همیشه می‌گفت: «زن باید غیرتی باشد. غیرت که ارث پدر مرد نیست. تا زن و مرد به هم غیرت دارند، مهرشان توی دل هم است. به قول جوان‌های امروزی، چه می‌گویند، عشق این حرف‌ها.»

در آینه نگاهی کرد. زن، نه به استعاره که به واقع، باد به غبغب انداخته بود و انگار در فاصله‌ی سوار شدنش تا الان دو برابر شده بود. دست‌هایش را دور بند کیف براقش چفت کرده و محکم به خودش چسبانده بود و با چشمان پف‌کرده خیره شده بود به بیرون. دختر جوان همراهش، گاهی انگار جایش کم باشد به سختی و عمیق نفس می‌کشید و از ابتدای راه، نگاهش را از دنیای پشت شیشه برنداشته بود. فقط گاهی با سقلمه‌ی نه‌چندان پنهانی زن به خود می‌آمد و مقنعه‌ی سبز تیره‌اش را جلو می‌کشید و موهای وز کرده‌اش را زیرش جا می‌داد و باز توی دنیای خودش غرق می‌شد.

 پیرمرد که انگار بی‌دلیل از زن حساب می‌بُرد، جسارتش را افزود: «بارون نمیاد، نمیاد، وقتی هم میاد...» به‌سرعت فرمان را رها کرد و با دو دست شیشه را نشان داد و باز فرمان را چسبید. «برکت رفته از این مملکت. این دخترم که سنش قد نمی‌ده، ولی حاج‌خانم حتماً خاطرش هست، برفی میومد که باید زیرش طاق می‌زدیم که بشه رفت‌وآمد کرد. حالا چی؟» باز فرمان را رها کرد، با دو دست شیشه را نشان داد و این بار با دست چپ فرمان را چسبید و با دست راست رادیو را که داشت ترانه‌ای محلی به گویشی ناآشنا پخش می‌کرد، کم‌تر کرد. آن‌قدر کم کرد که تا خاموش شدن فاصله‌ای نداشت و حالا انگار گروه موسیقی از قعر چاهی عمیق دارند می‌نوازند.

- «حج قسمتمون نشده هنوز.»

توی آیینه‌ی وسط زن را نگاه کرد: «چیزی فرمودید؟» زن چادرش را جلو کشید، تا حدی که لبه‌اش روی ابروهایش افتاد: «فرمودید حاج‌خانم، عرض کردم زیارت بیت‌الله قسمتمون نشده هنوز؟» پیرمرد خندید: «خب ما گفتیم که ایشالله بشه. خود من هم اسم نوشتم، ده سال پیش، اسم خودم و عیال رو. حالا نمی‌دونم با این اوضاع...»

صدای سه ضربه‌ی ممتد به شیشه‌ی دم‌گرفته‌ی راننده آمد. پسر نوجوانی که انگار به زحمت سرش را توی کلاه لباس جا داده و موهای خرمایی نامرتبش تا چشم‌هایش می‌رسید، به دسته‌های نرگس توی بغلش که باران کمی طراوتشان داده بود، اشاره کرد و ملتمسانه خیره شد. راننده با دست جواب منفی داد. زد به شیشه‌ی عقب. معلوم نبود دختر جوان به پسرک نگاه کرد یا نه؛ سرش که تکانی نخورد. چراغ سبز شد.

- «بعضی‌ها می‌گن حج همین‌جاست، می‌خوای بری پول بریزی توی جیب سعودی‌ها؟ ولی من که قبول ندارم، کار خیر و اینا قبول؛ اما مگه می‌شه خونه‌ی خدا رو ندیده و زیر ناودون طلا نرفته مُرد؟ دور از جون شما البته.»

پیچید توی یک کوچه. محکم زد روی ترمز: «ای بابا! من نمی‌دونم گذر دوطرفه هم توی این شهر مونده یا نه؟» دنده‌عقب را به زحمت جا داد. دستش را انداخت پشت صندلی شاگرد و سرش را چرخاند که از شیشه‌ی عقب، ماشین‌ها را بپاید. زن دست برد به صورتش و چادر را از زیر، مقابل چانه و دهانش گرفت و نگاهش را دوخت به بیرون. باز افتاد توی خیابان اصلی: «البته حاج... خانم... حق هم دارن؛ بس که مشکلات زیاده، بیکاری شده، گرونی شده. دور از جون، جوونا به بیراهه افتادن. دور از جون، دور از جون... دختر و پسر نداره... سن ازدواج بالا...»

زن نگاهش چرخید به سمت دختر و ابروهایش در هم رفت. صدایش را پایین آورد: «نگفت ماماست یا زنان؟»

پیرمرد توی آینه نگاه کرد: «جان؟»

- «با شما نبودم حاجی. گفتم ماماست یا زنان؟ هوی!» با آرنج زد زیر پهلوی دختر. تکانی خورد و انگشتش را زیر مقنعه‌اش برد. هندزفری سفیدرنگ را بیرون کشید. صدای ضعیف موسیقی در ماشین حس شد. شاید پالت بود، شاید هم اصلاً موسیقی غربی، وان ریپابلیک یا همچین چیزی. سرش را چرخاند: «ها؟»

زن اخمش را گره زد و زیر لب غرولند کرد.

- «خواهرم، همین کوچه‌س؟ سیزدهم؟»

- «آره حاجی. سر کوچه نگه دار بی‌زحمت.»

- «نرم توی کوچه؟»

- «نه اخوی، همین اول کوچه‌س.»

***

 با بسته شدن در، موسیقی در اتاقک آسانسور شروع شد. از آن موسیقی‌هایی که در همه‌ی آسانسورها پخش می‌شوند. شال فیروزه‌ای خود را عقب کشید؛ شاید هم سبزآبی یا سبز تنها. یک دسته از موهایش را که معلوم بود با ترکیبی از چند رنگ به رنگ نامعلوم ولی خاصی درآمده، بیرون کشید و روی صورتش پریشان کرد. توی آینه نگاهش کرد: «بچه رو کجا گذاشتی؟»

- «گفتم کارت واکسنش جا مونده توی مرکز بهداشت؛ می‌رم بگیرم یهو گم نشه.»

- «خب خنگول‌خان، گرفتن کارت واکسن که زیاد طول نمی‌کشه.»

صدایش تند شد: «مگه قراره کار ما طول بکشه؟»

- «گفتم اگه مریض‌پریض نداشت، بمونی کارت رو انجام بده، تموم بشه بره پی کارش.»

- «لازم نکرده! قرار بود فقط حرف بزنیم فعلاً.»

- «حرف بزنی؟!»

«طبقه‌ی اول...!» موسیقی قطع شد و صدای ضبط شده‌ی نه‌چندان جذاب مردی که معلوم بود خیلی احساس خوش‌صدایی می‌کند این را گفت. شاید خواسته‌اند متفاوت باشند. کاش تفاوتشان را با انتخاب موسیقی بهتری برای پخش در آسانسور نشان می‌دادند. در باز شد و مرد جوانی برای باز نگه داشتن در آسانسور، در قاب آن ایستاد. بعد با کمک یک دست، زن کهنسالی را که با واکر به‌زحمت راه می‌رفت و یک صلوات‌شمار به سبابه‌اش بسته بود، به درون هدایت کرد. انسیه رشته‌ی موهایش را زیر شالش جا داد و بیشتر به افروز چسبید. تا هم‌کف، صدای دو سه‌ صلواتی که زن با لحن نامعلومی می‌فرستاد، با موسیقی در هم آمیخت. پله‌ها را به‌سرعت پایین آمدند و از مقابل مجتمع عبور کردند. یک لحظه پای افروز پیچید. انسیه دستش را گرفت و دنبال خودش کشید:

- «خوبه حالا نزدیکه. کارت واکسن بچه رو جا گذاشتی؟ خب می‌گفتی نوبت آرایشگاه دارم یا چه می‌دونم اصلاً راستش رو می‌گفتی؛ یعنی راستش رو نصفه‌نیمه می‌گفتی؛ دارم می‌رم چک کنم! از همین چیزها که همه‌ی زن‌ها می‌رن دیگه.»

باز پای افروز پیچید.

- «داری می‌ری عروسی ننه‌ت پاشنه‌بلند پوشیدی؟»

- «قرار نیست طول بکشه. گفتم که، امروز می‌ریم حرف بزنیم فقط.»

- «حرف بزنی؟ مگه مذاکرات هسته‌ایه؟ می‌خوای این شازده رو قانع کنه که تا سر عقل اومدن مامانش همین قدری بمونه که شکم وامونده‌ت ورنیاد و نرینه به همه چیز؟»

- «وقت هست انسی. اینم که نزدیکه. فردا میایم اصلاً... ها؟»

- «وقت هست؟ احمق‌خانم، خوبه شش ماه نشده، یکی پس انداختی. هر روز که بگذره دیره، هر روز. مخصوصاً واسه‌ی توی خنگ که دیر فهمیدی.»

افروز صدایش لرزید: «گناه داره انسی!»

ناگهان دست افروز را رها کرد و همان‌جا ایستاد. زل زد توی چشم‌هایش و صدایش را پایین آورد: «آره؛ گناه داره. خیلی هم گناه داره.» باز صدایش را بالا برد: «ولی بیشتر از اون وقتی گناه داره که توی یه خونه‌ی کارمندی با چندرغاز درآمد و از بدن مادری که تازه یه زایمان سخت و یه دریا خونریزی داشته و من یکی چشمم آب نمی‌خوره عرضه‌ی بزرگ کردن دوتا بچه‌ی شیره‌به‌شیره رو داشته باشه. دنیا بیا...» حین گفتن اینها به‌مرور صدایش بلند شد؛ تا جایی که افروز دست گذاشت روی دهانش و محکم چسبید: «هیس! آروم تو رو خدا انسی! در و همسایه رد می‌شن یه موقع.»

دست افروز را پایین کشید و باز صدایش را خفه کرد: «تازه از همه‌ی اینها که بگذریم، مامانش هم گناه داره؛ چون شوهرش از پنج ماه پیش یه‌سره روی اسکله بوده.»

«یعنی چی؟» بدون اینکه منتظر جواب بماند، یک‌باره از کوره در رفت: «ببند دهنت رو انسی! سه بار مرخصی اومد توی این چند ماه. آخریش رو یادت رفته؟ عید بود، قربونی کردیم، دادیم به فک و فامیل و در و همسایه.»

خوبه دیگه. لابد می‌خوای اسمشو هم بذاری قربون یا نه، آ سد اسمال مثلاً! دختر شد چی کار کنیم؟ هاجرالسادات خوبه؟» باز صدایش را توی گلو انداخت: «آخه بی‌شعور! اینا رو من می‌فهمم. اون خواهرشوهر عفریته‌ت چی؟ همین یه رقم رو فقط مونده بهت بچسبونه که پرونده‌ت تکمیل بشه؛ اینم بده دستش.»

ناگهان ایستاد: «بذار ببینم... همین‌جاست... پلاک دو...»

در باز بود. زنی با عجله از پله‌ها بالا آمد. گوشی را با شانه به گونه‌اش چسبانده بود و همین‌طور که داشت دستکش‌های مشکی‌اش را دست می‌کرد، عجولانه چیزهایی گفت و عبور کرد: «خانمم، می‌گم مطمئنه دیگه! خیالت راحت، کارش هم خوبه.»

 با نگاهشان دنبالش کردند. شاید انسی داشت شنل بافت ارغوانی‌اش را برانداز می‌کرد. برگشتند به سوی یک در با شیشه‌های مات که میله‌های آهنی محافظش ناشیانه با رنگی بین سفید و طوسی، رنگ شده بود و این را می‌شد از رگه‌های رنگ بر شیشه فهمید. سه پله پایین رفتند و بعد از یک راهروی کوتاه، از در چوبی زهوار در رفته‌ای که یک گلدان خالی بازش نگه داشته بود، عبور کردند. دختر جوانی پشت میز نشسته بود. به انسی لبخندی زد که بوی آشنایی می‌داد: «بفرمایید بشینید. بعد از این خانم‌ها، نوبت شماست.»

پشت در چوبی، گوشه‌ی سالن که به زور چند برس رنگ شکلاتی تهوع‌آور از در ورودی نونوارتر بود، زنی میانسال و دختری جوان نشسته بودند. زن روسری سرمه‌ای ساتن به سر داشت و چادر مشکی گران‌قیمتش مدام روی سرش لیز می‌خورد و او هم اصرار داشت بالا نگهش دارد. هیچ‌کس فکر نکرد که در جمعی زنانه چه لزومی دارد؛ خودش هم فکر نکرد. نگاهی تند به انسی انداخت. انگار نشناخته پدرکشتگی دارد. دختر جوان اما یک‌سره در گوشی غرق بود و به کسی اعتنا نداشت.

دختر پشت میز، از چای‌سازی که گوشه‌ی میزش بخار می‌کرد، یک لیوان ریخت. کاسه‌ی کوچک مویز را کنارش گذاشت؛ با دو سه‌تا پولکی کنجدی هوس‎انگیز. در اتاق مجاور را باز کرد و رفت داخل. یک دقیقه نشده، برگشت و حین عبور از مقابل زن و دختر مکثی کرد: «سه چهار دقیقه صبر کنید، چایشون رو که خوردن، بفرمایید داخل. زن با لبخندی ساختگی و تکان سر نشان داد متوجه شده است. کسی از اتاق بیرون نیامد. کسی فکر نکرد که تا الان برای چه منتظر بوده‌اند. حتی دختر جوان پشت میز هم فکر نکرد. زن میانسال سر چرخاند و حضار را برانداز کرد. بعد به گونه‌ای که سکوت گورمانند سالن را نشکند، سرش را نزدیک گوش دختر برد و چیزهایی گفت. دختر کمی برافروخته شد. در چشم‌های زن نگاه کرد و چیزهایی گفت. از بین همه‌ی جملاتش «دلم خواست» را می‌شد چند بار شنید. بعد مثل کارنیوال‌هایی که صدایشان با پیچ تنظیم می‌شد، رفته‌رفته صدایش بلندتر شد و جمله‌ی آخر را با تحکم و صدایی شبیه فریاد گفت:

- «گفتم که، دلم خواست. اختیارم دست خودمه. دلم خواست.»

- «دلت خواست؟»

زن که انگار دیگر قصد آبروداری نداشت و در عین حال نمی‌خواست تصویر موقرش به هم بریزد برای هزارمین بار چادرش را روی سرش صاف کرد: «گُه خوردی که دلت خواست! دختره‌ی...» باز نگاهی به جمع کرد و کمی صدایش را پایین آورد: «اگه قدیم‌الایام بود، باید دارت می‌زدن. شیر مادرم حلالم!» سرش را بالا کشید و سنجاقی که روسری‌اش را نگه داشته بود صاف کرد: «شیر مادرم حلالم که بازم اومدم تو رو گرفتم زیر پر و بال خودم.»

دختر خنده‌ی تحقیرآمیزی سر داد: «ای که چقدر پررو هستید شماها. معلوم شد شازده‌ت هم به خودت رفته.» لبخندش را قورت داد و با نگاهی عصبانی به چشم‌های زن زل زد: «گرفتی زیر پر و بال خودت؟ جای اینکه گندی که توله‌ت زده رو جمع کنی، داری سر من منت می‌ذاری؟»

دختر جوان پشت میز که انگار بحث خیلی برایش تازگی نداشت با لحنی آرام، ولی تحکم‌آمیز سعی کرد غائله را بخواباند: «خانم‌ها، لطفاً...!» بعد مثل کسی که می‌خواهد خودش را عصبانی نشان دهد بدون اینکه نگاهی کند با دست اشاره کرد: «می‌تونید تشریف ببرید داخل.»

 کسی اعتنایی نکرد. دختر جوان کیف سنتی طرح‌دارش را که گل‌هایی شیری روی زمینه‌ای به رنگ مقنعه‌اش داشت، در دست فشرد: «صدای الغوث الغوث توی خونه‌ت قطع نمی‌شه، ایشالله همون یا ربی که آخرش می‌گی پر و بال خودت و اون پایه‌های دورهمی‌هاتون رو بسوزونه که شماها پدر ما رو سوزوندید.»

زن دست به دهان برد و گوشت دستش را گاز گرفت: «ای ای ای... سق سیاه! تو کی تخم کفتر خوردی من ندیدم؟ دختر جون، اگه چشمت به دوتا ماشین و یه خونه‌ی دوزاریه باید بگم این گوری که سرش زار می‌زنی میت توش نیست. برو یه جای دیگه بساط پهن کن. اینها رو دو سال پیش هم به اون پسره‌ی خیرندیده گفتم بیاد بهت بگه.»

دختر از جا جست و تا وسط سالن آمد و خندید؛ از آن خنده‌های عصبی: «فکر کردی می‌خوام خودم رو بندازم به شازده پسرت؟ حالا اون دیلاق هیچی، ریخت تو رو چجوری یه عمر تحمل کنم؟ نه حاج‌خانوم، خونه و ماشین و پسرت ارزونی خودت، منم شکایت می‌برم به همون شرعی که ادعاش رو داری تا یادت بده مثل آدم حرف بزنی.»

دختر چرخید به سوی در خروجی. زن مچش را چسبید: «پات رو از این چارچوب بذاری بیرون خودم کوک می‌زنم لب و دهنت رو. دختره‌ی...» حرفش را قورت داد و نگاهی به جمع کرد و خنده‌ای تحقیرآمیز سر داد: «دختر؟ من چه حواس‌پرت شدم. دختر کجا بود؛ تو دیگه ماشالله خانمی شدی واسه‌ی خودت...»

صدای قهقهه‌ای را که توی سالن پیچیده بود، صدای کشیده‌ای قطع کرد. باز سکوت حاکم شد؛ همان سکوت گورمانند. دختر به پله‌ها دوید. دختر پشت میز داشت کاغذهایش را سامان می‌داد؛ همان کاری که در تمام این مدت مشغولش بود. انسی سرش را روی دو دست گذاشته بود؛ انگار خواب است و از هیچ چیز مطّلع نیست. زن که وسط سالن ایستاده بود، دستش را بالا آورد و روی گونه‌اش که هر ‌آن داشت سرخ‌تر می‌شد گذاشت. نگاهش را از سه پله‌ای که به خیابان می‌رسید گرفت، از صندلی‌های چوبی انتظار گذراند، از گلدان فیلتوسی که دو سه برگش بیشتر سبز باقی نمانده بود و خرده‌برگ‌های پایش را مدت‌ها بود جارو نکرده بودند هم عبور کرد و به چشمان زنی که در گوشه‌ای از سالن ایستاده بود دوخت.

همین‌طور که نگاهش گره خورده بود، چشمانش در حدقه می‌لرزید. دستش را بالا آورد و روی شکمش گذاشت. از اتاق مجاور صدایی نیامد، هیچ‌کس هم فکر نکرد که چرا؟

افروز همچنان پارچه‌ی لباسش را در دست و به شکمش می‌فشرد و با چشمانی که برای باریدن به تلنگری نیاز داشتند، به چشم‌های زن خیره ماند. آب دهانش را فرو خورد. از صدایش، سکوت لحظه‌ای متزلزل شد و باز به‌سرعت جریان یافت...

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.

منتخب اخبار دانشگاهی

عناوین ویژه

آخرین اخبار

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

رویدادها

شعب دانشگاهی

سیستان و بلوچستان