به گزارش مفدا، دهمین جشنواره بینالمللی «سیمرغ» با شعار «سالم زیستن، هنر است» در پنج بخش تئاتر، فیلم، ادبی، هنرهای تجسمی و موسیقی، آبانماه در پردیس تئاتر تهران برگزار میشود. در اینجا داستانی از عاطفه صفری، کارشناسی ارشد علوم سیاسی از کارکنان دانشگاه علوم پزشکی اصفهان و رتبه دوم داستان کوتاه در بخش اساتید و کارکنان نهمین جشنواره بینالمللی سیمرغ را باهم میخوانیم.
«روایت ناممکن»
روزی که ننجون مُرد، صدای مادرم یکدفعه قطع شد؛ جوری که اصلاً نمیتوانست و نباید حرف میزد. هیچ صدایی نداشت؛ جوری که انگار کسی به عمد صدایش را قطع کرده باشد. انگار که از آن غم گفتن، به دیگران اشتباه باشد. باید سکوت میکرد و حالا که فکرش را میکنم، هر کس و هر چیزی که باعث آن لال شدن موقت بود، چقدر به آسانتر شدن آن رنج کمک کرده بود.
فردای آن روز، صبح خیلی زود زمستان بود و ما را به خانهی ننجون بردند. ننجون که آنجا نبود. رفتیم و برای همهی اشیای خانهاش گریه کردیم؛ پای سماور و جانونی و بالشتهایش... لباسها و یخچال و کیف و زنبیلش... بعد ننجون را آوردند. من نمیدانستم باید چه میکردیم. اولین بار بود که نزدیکانم میمردند. او را آوردند وسط هال گذاشتند و همه ریختند روی او. همان لباسهای روز آخری که خانهی ما بود، تنش بود؛ آن ژاکت آبی کمرنگ و روسری سرمهای. چهرهاش آرام بود. انگار که خواب باشد. اما در عین حال در هم کشیده شده بود. انگار در حال دیدن یک خواب بد باشد. آن چهره تا ماهها از یادم نرفت. اصلاً هر موقع میخواستم ننجون را به خاطر بیاورم، آن چهره جلوی چشمم میآمد. همینطور در ذهن من جا خوش کرده بود. نگذاشتند مُرده زیاد بماند. دخترها التماس میکردند که اجازه بدهند کمی بیشتر بماند. صدا به صدا نمیرسید. همه جیغ میزدند و حقیقتاً رفتار همه وحشیانه بود. آمبولانس، او را از بیمارستان آورده بود و رسم اینطور است که بعد از یک توقف کوتاه در خانهی مُرده، او را به باغ رضوان میبردند. من اگر صاحبعزای اصلی بودم؛ یعنی اگر من مهمترین فرد زندگیام یعنی مادرم را از دست میدادم، دلم میخواست ساعتها کنارش بنشینم، حرفهایم را بزنم و درست و باآرامش خداحافظی کنم. اما آنطور آوردن جنازه توی خانهاش و گرداندن توی خانه، شاید برای این است که مُرده وداع کند با هر آنچه داشته و نداشته! اما برای عزاداران، بدترین اتفاق ممکن است. بهجز مادرم، هیچ کدام از ما بچهها، توی بیمارستان هم ننجون را ندیده بودیم؛ یعنی این اولین بار بود که پس از مرگ، او را میدیدیم. اینکه داری برای آخرین بار مُردهات را توی خانه میبینی، این آخرین لحظه در لحظهای که میدانی و به آن آگاهی، عینِ شکنجه است. مخصوصاً اینکه اجازه نمیدهند این موقعیت، زیاد طول بکشد؛ یعنی تو فرصت نداری اما واقعاً دلت میخواهد مُردهات را یک دلِ سیر ببینی. هرچند مثلاً پدربزرگ من از سمت خاندان پدریام، پس از مرگ، ساعتها توی اتاق بود و همهی ما رفتیم و بالای سرش نشستیم و نگاهش کردیم. او توی خانهی خودش مُرد و انگار آرزوی همهی پیرها این است که آسوده توی خانهشان بمیرند و گویا ننجون هم التماس کرده بود که او را به بیمارستان نبرند، اما آخرش او در بیمارستان و بعد از دادن شوکهای فراوان، وقتی دیگر مُرده بوده، از زندگی ما رفت. توی روستا هم با وجود آنکه همه قبل از شسته شدن جنازه، پدربزرگ را دیده بودند، باز وقتی او را به خانهاش آوردند تا بگردانند، صحنههای وحشیانهای ایجاد شد. او را وسط حیاط گذاشتند و همه افتاده بودند روی تابوت؛ جوری که من با اینکه دور ایستاده بودم و نخواستم در اجرای این آخرین لحظهی مُرده در خانهاش شریک باشم، تصویر خیلی ناجوری میدیدم؛ نوعی هجوم و حملهی جمعیتی سیاهپوش به سمت چیزی بیجان! بدتر از همه مادربزرگم بود که از غفلت دیگران استفاده کرد و خودش را انداخت توی تابوت و از آنجا که جثهای ریز دارد، کاملاً کنار پدربزرگم جا شد و خوابید کنارِ همسرش و او را در آغوش گرفت. بعد هرچه کردند، نمیتوانستند او را از تابوت بیرون بکشند. یکی میگفت بگذارید بماند، یکی میگفت خوب نیست، جلوی مردم خوبیت ندارد و صدا به صدا نمیرسید و شلوغی بود. آدم حالش به هم میخورد!
آن روز خاکسپاری، توی «باغ رضوان» همهی فامیل را دیدیم. ننجون، زن دوم بابابزرگم بود و وقتی که مُرد، بچهها و نوههای آن یکی زن هم به مراسم خاکسپاریاش آمده بودند. جمعشان جمع شده بود. اولش که همدیگر را میدیدند، بغضی و آغوش گرفتنی بود و بعد در ساعتهایی که منتظر بودند، سراغ این چند سالی که همدیگر را ندیده بودند، میگرفتند. بهطور کلی فامیلهای مادری فقط وقتی کسی میمیرد اینطور دور هم جمع میشوند؛ برای همین حتی صدای خندههای بلندی میآمد و کسی میزد روی شانهی آن یکی و یکی بر زانوی بغلی و یاد خاطراتشان را میکردند. اینطور نبود که من (که به غایت غمگین بودم) از اینکه بقیه غمگین نیستند، ناراحت بشوم؛ اما بعد از آن، هر بار که به مراسم کسی رفتم، سعی کردم توی دورهمی ایجادشده پس از مرگ کسی، خاطرات خندهدارمان با همدیگر را یاد نکنم. بچهها توی آن شهربازی کوچک از سرسرهها و تابها بالا و پایین میرفتند و یادم افتاد که اولین مواجههی من با باغ رضوان همین تابها و سرسرهها بود؛ وقتی که بچه بودم و نمیدانم چه کسی مُرده بود. بعد از مدتی، مردم کمی هم حوصلهشان سر رفت. بعد من رفتم توی مردهشویخانه؛ کسی را راه نمیدادند. آنجا داشتند ننجون را میشستند و من برای آخرین بار تن لخت او را دیدم که روی شانهها و سینهاش به خاطر شوکهای توی بیمارستان سیاه شده بود. تن او را که وقتی میرفت حمام، صدا میزد که برویم پشتش را کیسه بکشیم، حالا غریبهها میشستند و چه صحنهی غریبی بود. پشت شیشهای بزرگ ایستاده بودیم و نگاه میکردیم.
ظهر شده بود که نماز میت را خواندند و بالاخره ننجون را توی تابوت به سمت قبرش تشییع کردند. مردها زیر تابوت را گرفته بودند و ما زنها پشت سر آنها راه میرفتیم و لا اله الا الله میگفتیم. وقتی میخواستند او را توی قبر بگذارند، گفتند یکی از آشنایان برود توی قبر و جنازه را بگیرد و بگذارد. یکی از پسرخالهها رفت. چهرهاش یخزده و ترسخورده بود. انگار که بخواهند او را خاک کنند. گفتند کفن را از روی صورت مُرده کنار بزند و سرش را بالا بگیرد. بعد چیزهایی خواندند و از مردم پرسیدند که آیا فاطمه، زن محمدصالح، آدم خوبی بود؟ بعد همه جواب دادند که بله، آدم خوبی بود و پسرخاله آمد بیرون و خاک را روی ننجون ریختند و بِتُنها را گذاشتند و تمام شد.
همهی ما خیالپردازیهای زیادی داریم؛ دربارهی اینکه بعد از مرگ چه بلایی سر جسدمان میآید و قبرمان چه شکلی خواهد بود یا اینکه چطور به خاک یا باد یا آب سپرده میشویم. شاید آدمی دلش میخواهد به اندازهی تصمیم گرفتن دربارهی اینکه مراسم بعد از مرگش چه شکلی باشد، زنده بماند و بعد بهطور کامل بمیرد. جوری برخورد میکنیم و برایمان اهمیت دارد که انگار در آن مراسم حضور داریم؛ اما در حالی که نقش اول آن مراسم هستیم، قرار نیست در هیچ صحنهای بازی کنیم. فقط در ذهن اطرافیان یا نهایتاً اگر خیلی تأثیرگذار باشیم، به خواب آنها خواهیم آمد. نقش اولی خواهیم بود که در هیچ صحنهای حضور نخواهیم داشت. جسد ما دیگر متعلق به ما نیست؛ وقتی دیگر صاحب آن نیستیم و بقیه آن را به اینطرف و آنطرف خواهند کشید. ننجون که این همه تن و بدنش برایش مهم بود و حتی دامادهایش، موهایش را ندیده بودند، اینطور در دسترس بقیه قرار گرفته بود.
به خانه برگشتیم و پیگیر تدارکات مراسم شب شدیم. آن شب باید شام میدادیم. شام را آن یکی پسرخالهام پخت. توی خانهی همسایهاش دیگ و اجاق گذاشتند و از برنجی پختند که در خانهی ننجون بود. مرغ، پخته بودند و آنقدر از گلوی همه پایین رفت و آنقدر به نظرشان خوشمزه بود که کسی نتوانست لذت خوردن آن غذا را پنهان کند و همه اذعان کردند که از بس آن مرحوم دلش میخواست مراسمش آبرومند باشد، همه چیز خوب و کامل شده و با لذت بیشتری غذا را خوردند.
آن شب بعد از شام همه به خانهی خودشان برگشتند و هیچکس خانهی ننجون نماند. یادم است که کنار مادرم دراز کشیده بودم و به سقف خیره. مادرم یکدفعه برگشت به سمت من، لبخند زد و گفت: «خوابت نمیبره؟ ترسیدی؟» گفتم: «نه!» گفت: «دیدی؟ ننجون هم مُرد.» بعد پشتش را به من کرد و شاید خوابید. آن شب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم ننجون آمد توی حیاطِ ما و نشست کنار باغچه. همان لباس روز مرگش را پوشیده بود و چهرهاش همان چهرهی درهمکشیدهای بود که توی قبر گذاشتند. بعد سرش را گرفت توی باغچه و چیزی غریب را بالا آورد. یک چیز سفیدِ طولانی که مدتی طول کشید از دهانش بیاید بیرون. بعد دیدم که سبک شد، لاغر شد و راهش را گرفت و رفت. این خواب را تا مدتها برای کسی تعریف نکردم؛ چون شبیه خوابهایی نبود که مردم از مُرده توی مراسم ترحیمش تعریف میکنند.
روز دوم دنبال خریدن خرما و درآوردن هستهها و گذاشتن گردو به جای آن بودیم. حلوا نپختیم. از شیرینیفروشیها یک نوع شیرینی حلوایی مخصوص عزاداری خریدیم. روز دوم خبری نیست. همه چیز ساکت است. روز بُهت است!
مجلس روز سوم شلوغ بود. همه آمده بودند. مردهای صاحبعزا، پسران و دامادها جلوی ورودی مسجد ایستاده بودند و خوشآمد میگفتند. در مجلس زنها اوضاع فرق میکرد؛ دخترهای ننجون در مرکز مسجد کنار همدیگر نشستهاند و عروسها کمی پایینتر. مردم تا میآمدند دنبال صاحبعزای مربوط به خودشان میگشتند و خودشان را به او میرساندند. عموماً کسی کنار آنها بود و باید راه باز میکردی تا به آنها برسی. صاحبعزا جلوی پای هیچکس بلند نمیشد؛ باید همینطور مینشست و گریه میکرد. جوری که انگار همین فرصت چند ساعته را دارد و وظیفه دارد مهمانان را از میزان و شدت گریهاش راضی نگه دارد. چادرهای مشکیشان را توی صورتشان کشیده بودند و شانههایشان تکانتکان میخورد. افرادی که میآمدند، اگر میتوانستند حس خاصی از صاحبعزا برمیانگیختند و مجلس برای لحظاتی دچار شور و هیجان میشد.
اما مادر من، آن وسط نشسته بود؛ ساکت و خیره به روبهرویش. گاهی هم آرام اشک میریخت. او در فکر بود. نمیتوانست لحظات آخر و نحوهی مرگ ننجون را برای علاقهمندان تعریف کند. اینکه انگار مرحوم میدانست میخواهد برود یا چه میدانم حرف مهمی دربارهی چیزی یا کسی... هیچ! پایانِ قصهی ننجون خلأ مطلق بود. این سکوت اجباری یا اهدایی به مادرم، پایان قصه را غیرممکن و معماگونه کرده بود. آن لحظهی طلایی مرگ را که شاید خیلیها دلشان بخواهد حضور داشته باشند، مادر دیده بود اما نمیتوانست تعریف کند. مشکل مجلس همین بود. اینکه راوی اصلی خاموش بود، نقص بزرگی در مجلس ختم ایجاد کرده بود.
یادم میآید وقتی پدربزرگم مُرد، زنعمویم آنجا بود. وقتی ما به خانهاش رسیدیم، زنعمو را دیدم که توی حیاط ایستاده و با هیجان خاصی نحوهی مُردن پدربزرگ را تشریح میکرد. در عین حال که ترسیده بود و رنگش مثل گچ بود، حتی یک دقیقه ساکت نشد. از خیرِ هیچ مخاطبی هم نگذشت. برای تکتک ما با همان هیجان تعریف کرد. اصلاً نکته همینجاست. همه میآیند که همین را بشنوند. اینکه مُرده چطور مُرده! چطور جان کَنده! چطور جانش بالا آمده! اگر میشد آدم معروفی باشد و فیلمی هم از آن لحظه بگیری که چه بهتر. فیلم لحظات آخر فرد، پربازدیدترین فیلم میشود. زنعمو توی آن مراسم، نقش اول بود. در نقشی که همیشه دلش میخواست باشد؛ دانای کل بودن و تنها بودن در دانستن یک قصه.
اما اینجا، در مراسم ننجون، ما با یک فقدان روبهرو بودیم. برای همین راویهای فرعی ایجاد شد و مطالب حاشیهای جذاب شد. چندتا خواب تعریف شد و همه به اتفاق، ننجون را در چمنزار سبزی دیده بودند که میخندد. مهمتر از همه، فیلمها و عکسها بود. همه داشتند فیلم و عکسهایی که از ننجون داشتند به اشتراک میگذاشتند. هرچه آن فیلم یا عکس به روز مرگ نزدیکتر باشد، تو برنده میشوی. در این بازی بدون اینکه در رقابت شرکت کنم، برنده شدم. فیلمی هست از ننجون که من بیهوا گرفتهام؛ یک روز قبل از مرگ. تکیه بر دیوار نشسته است، ظرف میوهای جلویش گذاشته، بیحواس و عمیقاً در فکر به نقطهای مبهم خیره شده و دارد جورابش را میدوزد. یکی از پاهایش جوراب دارد و یکی نه. سوزن را فرو میکند توی جوراب و میکشد بیرون. صدای موسیقی از دور میآید و فریدون فروغی میخواند که: «میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه.» و ننجون به چیزی فکر میکند؛ جوری که انگار دارد به نیستی فکر میکند. انگار میداند که دارد میمیرد.
مراسم هفت، شلوغتر بود. از راههای دور هم آمده بودند. توی مجلسهای ما نباید زیاد به خودت رسیده باشی. حتی شاید باید ظاهری بههمریخته و مغموم داشته باشی. مسئلهی اصلی ما در آن مراسم ابروهای برداشتهشدهی دخترداییام بود. صدای پچپچ و نگاههای چپچپ زنهای فامیل که میگفتند چرا احترام مرحوم را نگه نداشته و جلوی خودش را نگرفته است. اما خب ابروهای تتو کردهی او و درآمدن موهای ریز و سیاه و بینظم اطراف آن خط باریک در روز سوم، از نظر ما حق را به او میداد. بعد دخترخالهام گفت: «بابا دیگه این حرفها قدیمی شده! رفته بودم مراسم ختم بابای دوستم، همه انقدر تر و تمیز و باکلاس بودن که ما توی عروسیهامون نیستیم. همهشون ساپورت پوشیده بودن و جواهرات سیاه انداخته بودن و لاک سیاه زده بودن. با اینکه پدرشون جوونمرگ شده بود، مثل ما اصلاً جیغ نمیزدن و همهش یک بار یکیشون غش کرد؛ اون هم آروم و بیسروصدا که حتی نصف مجلس نفهمیدن! اینجوری هم مثل ما روی زمین پهن نمیشدن که لباسمون خاک و خلی بشه روی این فرشهای چرک! قشنگ صندلی گذاشته بودن و مثل آدم نشسته بودیم و پاهامون رو روی هم انداخته بودیم؛ نه مثل حالا که پاهامون خواب میره. تازه کارت دعوت زده بودند به چه قشنگی! سیاه بود و گوشهش یک روبان سیاه کوچیک خوشگل زده بودن!» فیلم و عکس هم گرفته بود که نشانمان داد. حالا یادم آمد؛ داماد داییام که مُرده بود، کارت دعوت برای ما آورده بودند و توی پاکت، یک عکس بزرگ از مُرده بود! واقعاً ما تا چند وقت نمیدانستیم با آن عکس چه کنیم. مدتها روی طاقچه بود و هرکس میدید خب یک دلسوزی معمولی به خرج میداد و فکر میکرد پسر بیچاره چقدر خوشتیپ بوده و حالا زیر خاک است. خب؟ باید این عکس را کجا بگذاریم؟ دیوار خانه پر از مُردههای خودمان بود و حتماً بقیهاش برای باقی کسانی بود که هنوز نمرده بودند و بالاخره میمردند. بنابراین روی دیوار جایی نداشتیم. باید میانداختیم دور؟ دلمان نمیآمد. احساس بدی داشتیم که اینطور به عزیز کسی بیاحترامی کنیم. بعد یادم نیست چه شد که عکس، سر از زیر فرش درآورد و توی خانهتکانی سال بعد بالاخره دور انداخته شد و شاید چون زمان زیادی از آن گذشته بود، دیگر عذاب وجدانی بابت این کار نداشتیم.
مادرم تا مراسم سوم ساکت بود. بعد کمکم صدایش درآمد و خب همه فکر میکردیم که توی مراسم هفت باید همه چیز را تعریف کند؛ اما اینطور نشد. چیزی یادش نمیآمد. انگار همان لحظه که قصدی بر گفتن داشت، حرف زدن یادش میرفت. کلمات گم میشدند و پایان قصهی مرگ ننجون میافتاد توی سیاهچالهای که هیچکس به آن راهی نداشت. دلش میخواست ساکت باشد؛ اما در عین حال نمیتوانست مهمانان را راضی نگه ندارد. تمام تلاشش را کرد؛ اما هیچ! و خب ملت واقعاً ناراضی بودند.
بعد از مراسم چهلم، عمههایم روسری سفیدی را برای مادرم آوردند که یعنی لباس سیاهش را درآورد. جلسهی غریبی بود. یک سکوت سنگین و عمهها انگار زبانشان قفل شده باشد، نتوانستند دلداری خاصی به مادرم بدهند. مادرم با اینکه منتظر این قضیه بود، اما واکنش خوبی نشان نداد و حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. بعد که رفتند، روسری را پرت کرد توی کمد و گفت آخر چه ربطی به بقیه دارد. اما من فکر کردم خب کار جالبی است، هرچند جای مادرم نبودم که واقعاً برای این فقدان ناراحت بود و هست. اما اینکه صاحبعزا بعد از چند وقت توی رودربایسی دیگران، خودش را به عزادار بودن بزند و تحمیل این غم به او، از نظرم درست نیست. یک قوانین نانوشتهای هم در مورد اینکه کی میتوانی بروی آرایشگاه و ابروهایت را برداری و بند بیندازی یا چه میدانم تا چند وقت موهایت را رنگ نکنی، انگار هست. پدربزرگم آن روزهای آخر که مریضیاش شدت گرفته بود، گیر داده بود که این زن را - منظورش مادربزرگم بود- بفرستید برود سرش را حنا بگذارد. من اول نفهمیدم چرا این حرف را میزند، بعد یادم آمد پدربزرگ که بمیرد، او تا مدتها سرش را حنا نخواهد گذاشت.
این داستان روسری سفید، بعد از مراسم چهلم بود. توی مراسم چهلم، دیگر همه تقریباً یادشان نبود. آن مراسم خیلی عادی و در سکوت برگزار شد. کسی حتی دیگر از مادر دربارهی روز آخر چیزی نپرسید. دیگر برای کسی اهمیت نداشت. خوردنیها را خوردند و رفتند. همه رفتند. توی آن مراسم مادرم بیشتر از همه گریه کرد. مراسم چهلم، تیر خلاص است. دیگر تا یک سال خبری از امکان چنین گریهکردنی نیست. در عین حال برای بقیه، نبودن آن فرد عادی شده، هضم شده، درک شده و تمام شده. برای نزدیکان، مراسم چهلم ایستگاه آخر است. باید پیاده شوی و بروی سر زندگیات. دیگران دیگر حوصلهی غم و غصهات را ندارند؛ هرچند نبود آن فرد، تازه از جانب تو درک شده باشد.
من دیگر سرِ ننجون نرفتم. هرچند محل دفن خودم هنوز برایم مهم است و دربارهاش با بقیه حرف خواهم زد. چرا باید برایم مهم باشد وقتی دیگر خودم سر قبر عزیزانم نمیروم؟ وقتی نمیدانم مادرم چرا این همه به سرِ قبر مادرش رفتن مقید است و انگار تصور میکند ننجون آنجا حضور دارد. اما من هیچ حسی به آن تکهسنگ ندارم؟ اما وقتی از سر کوچهی ننجون رد میشوم، نفسم میگیرد؛ چون چیزی از ننجون توی آن کوچه هست که سر قبرش نیست. ننجون آنجا زنده بوده است و من دلم برای زندهی او تنگ میشود؛ نه برای مُردهی او. مثل وقتی که هیچ وقت سرِ قبر رفیقم که توی باغ رضوان دفن شد، نرفتم و هیچ وقت نخواهم رفت. مثل وقتی که سگوار پشیمان شدم که سر قبر رفیقِ دیگرم، «مهران» رفتم و دیدم کسی گوشهای از سنگ قبر نوشته بود: «من عاشقت بودم. چرا هیچ وقت به اون شماره زنگ نزدی؟» و اسم یک دختر! نمیدانم نسرین یا نگار و یک امضا و تاریخ که داشت پاک میشد و مربوط به چند روز پیش بود. قصهی آن دختری که نمیشناختم تا چند ماه، سر من آوار بود. چرا باید کسی که یک بار شمارهای به او داده، این همه پیگیرانه سرنوشت او را رصد کرده باشد؟ چرا آن همه مدت خبری از مهران نگرفته و چطور از مرگ او مطلع شده؟ چرا به نوشتن در دفتر خاطراتش بسنده نکرده و آمده اینجا روی قبر مهران عشقش را ابراز کرده؟ روی مُردهی او که حتماً زنده میپنداشته و تصور میکرده صدایش را میشنود یا خطش را میخواند. اما من همچنان هیچ حسی به تکهسنگ رفیقی که دوستش داشتهام هم نداشتم و فقط منزجر بودم از قصهای که از آن باخبر شده بودم. حتی شاید نوعی حسادت که چه کسی بوده که بیشتر از من او را دوست داشته؟ آیا فقط دلش نمیخواسته عاشق یک مُرده باشد؟ فقط دلش نمیخواسته یک غم بزرگ توی زندگیاش داشته باشد و قصهی زندگیاش را هیجانانگیز کند؟ مثلاً برای دوستش تعریف کند که من عاشق پسری بودم و به او نرسیدم و سالها بعد وقتی اعلامیهاش را روی دیوار دیدم، فهمیدم مُرده است! شاید تصور میکند این قصه و این غم برای کسی اهمیت دارد؛ اما نمیداند که نباید این قصه را برای کسی تعریف کند. چون این جور قصهها وقتی گفته شدند، ارزش خودشان را از دست میدهند. هیچکس نمیخواهد آنها را گوش کند. میشنوند اما همزمان یک گاز به خیاری که دستشان است، میزنند و به جوکی که توی یک کانال تلگرامی خواندهاند، میخندند و یک «آخی» میگویند و تمام. بعد سگِ پشیمانی، خودش را میاندازد روی آن شخص گوینده و آن عشق و آن غم و آن مرگ در خلأ گم میشود و فقط یک جمله میشود روی سنگ قبری که من خواندمش و حتماً تا حالا پاک شده است. قصهای را که اگر عقل دختر رسیده باشد و از آن برای تراژیک کردن زندگیاش استفاده نکرده باشد، فقط من میدانم و برای کسی تعریف نخواهم کرد و اینهایی که نوشتهام یک مشت اباطیل است و شما هیچ کدامش را باور نخواهید کرد؛ چون من هیچ وقت سر قبر او نرفتم و نخواهم رفت و نمیخواهم کسی سر قبر من هم بیاید یا گورم گم بشود و کسی پیدایش نکند. همان بهتر که ناممکن بودن یک اتفاق همانقدر که در افتادنش ناممکن است، هرگز بر زبان آورده نشود.
ارسال نظر